از من خواسته اند كه زندگي نامه يي براي دبيره بنويسم. چندي پيش دوست عزيزي به نام پانته آ نيز در جريان شعر خواني من در شهر دورتموند چنين خواستي داشت، كه برآورده شد. گمان مي كنم كه تاريخ مصرف آن زندگي نامه هنوز تمام نشده باشد.
نمي دانم منظور از بيوگرافي چيست؟ سن و سال؟ چهره ی من گواهي بر سن و سال من است. اما آن كودك بازيگوش درون چه مي شود؟ آيا بايد سن و سال او را هم پرسيد؟ نمي دانم هنوز به سن بلوغ رسيده يا نه؟ اما يك پارچه شور و شوق و گرماست. گاهي در سردترين فصل سال كنار رودخانه يي در زادگاهش دنبال سنگ هاي رنگي مي گردد. و يا مي خواهد گل سرخي را بر ساقة سيم ِ خارداري بروياند. اين كودك ِ سرتق سر از جاهايي در مي آورد، كه آدم هاي شصت ساله را راه نمي دهند. و نيز تكليف آن جوان احساساتي عاشق پيشه چه مي شود، كه زيبايي را در هر گوشه ی دنيا بو مي كشد، و در برابرش به خاك مي افتد؟ شايد منظور از بيوگرافيِ يك شاعر آموزش دبستاني و دبيرستاني، و يا دانشگاهي است. ازشما مي پرسم: كدام دانشگاهي مي توانست شاعري را به من بياموزد؟ سوء تفاهم نشود. شايد شاعر ناميدن من نتيجه ی يك خيال شيرين باشد. با اين حال چون همه ی زندگي خيالي بيش نيست، من اين تهمت را به خود مي پذيرم.
اصولاً بيوگرافي هر كسي را ديگري مي نويسد. وگرنه موضوعِ مثنويِ هفتاد من است. اگر مشخصات من را مي خواهيد در چند كلمه خلاصه مي شود:
جلال سرفراز. متولد 1321 شمسي و به قول ”هموطنان” آلماني ام (آخر من هم تازگي يك آلماني شده ام) سال 1942 ميلادي. و راستي چه دره ی هولناكي ميان اين دو سالروز است – كه ظاهراً يكي است. هيچ فكر كرده ايد كه بحران ِ هستي، و سرنوشت نسل من را همين سرگرداني ِ تقويمي رقم مي زند؟ راستي من كجايي هستم؟ اهل كوهپايه ی زيبايي به نام شاهرود، با فضاهايي بكر و آرام، كه چند سده ی پيش آن را ترك گفته ام؟ و يا اهل اين جهانِ پر آشوبي كه اكنون در آن زندگي مي كنم؟ بگذار راحتتان كنم. من هم چون شما فرزند دلهره ی جهانم. مي بينيد؟ كار دارد به فلسفه بافي مي كشد.
حالا اگر از سال 1942 ميلادي ششصد سال كم كنيم به سال 1342 شمسي مي رسيم، سالي كه نخستين شعر من سر از يكي از مجلات ادبي آن روزگار درآورد. گاهي فكر مي كنم كه اگر چنين اتفاقي نيفتاده بود، شايد وارد بازي ديگري مي شدم. اما اين فقط يك فكر است. در واقع اين شعر است كه سرنوشت من را رقم زده، و من را به دنبال خودش تا اينجاي ِ زمان و مكان كشانده است. به خاطر دارم كه يكي از نويسندگان معروف آن روزگار مي گفت: هر شاعر و نويسنده ی برجسته يي بايد در زندگي اش يكبار از روي پل روزنامه نگاري گذشته باشد. من هم – شايد به طمع شاعرِ برجسته شدن – در همان سال هاي آغاز كارِ شاعري به سمت روزنامه و روزنامه نگاري كشيده ، و متاسفانه بر اين پل ماندگار شدم. كانون نويسندگان ايران هم اشتباهي كرد و من را به عضويت خود پذيرفت. از همين جا بود كه سرانجام به سمت سياست كشيده شدم. همان چيزي كه هنوز هم به درستي از آن سر در نمي آورم. آخر شاعر را چه كار به سياست؟ فكرش را بكنيد: اين رؤياي تغيير جهان است، كه به كابوس تبعيد انجاميده است. اشتباه نشود. نمي خواهم گذشته ام را زير سؤال ببرم. در واقع بايد همــاني مي شد كه هست. و با همه ی تلخي ها دستاوردهايي هم داشته است، كه نسل نو ميوه چين آن خواهد شد. كمترين دستاورد اين دوران فرود آمدن از برج عاجي بود كه تـاريك انديشانِ ”روشنفكر” براي خود ساخته بودند. خوشبختيِ من ـ اگر نگويم نسل من ـ در اين است كه انسان امروز دارد يواش يواش از سفر كيهاني ِ توهم به زمين باز مي گردد، تا ببيند واقعيت ِ ملموس زندگي او چيست؟ حتماً خواهيد گفت كه واقعيت تلخي است. من بر آنم كه تلخي واقعيت بهتر از شيريني ِ توهم است. توهم، يا توهماتي كه پي آمد آن هزار پارگي روح انسان است. رويدادهاي دهه ی اخير نشان مي دهد كه تاريخ ورق تازه يي خورده است. بر اين ورق تازه اگرچه رد ناكامي ها و شكست ها زدودني نيست، اما چشم اندازهاي نويني در حال شكل گيري است – كه زيبا و دوست داشتني است. من هم در شكست ها سهيم بوده ام ، و هم از اين چشم اندازها بي نصيب نبوده ام – كه موضوع زندگي و انديشه ی نسل شماست.
آيا اين بيوگرافي، و به قول ما ”ايراني الاصل” ها زندگي نامه، كامل است؟ بي ترديد نه! در خيلي از زمينه ها سکوت كرده ام، و عمداً نخواسته ام حرفي بزنم. بد هم نيست كه بعضي چيزها را فراموش كنيم.
دوست گرامی، پيشنهاد مي كنم كه متن اين نامه را، بي كم و كاست، و تا نقطة پايان به جاي بيوگرافي من ترجمه كنيد و بخوانيد. در اين صورت هم شما كار خود را انجام داده ايد، و هم من از زير بار بيوگرافي نويسي شانه خالي كرده ام.
دستتان را مي فشارم – و به اميد ديدار
برلين - 9 اكتبر 2003 جلال سرفراز