February 23, 2006

بی‌سر و سامانی

فقط برای خالی نبودن عریضه!

October 20, 2005

تنزل طنز به مسخره‌بازی در جمهوری اسلامی

در خبرها خواندم که عماد افروغ، نماینده اصول‌گرای مجلس نسبت به برنامه‌ی طنز «شب‌های برره» اعتراض کرده است.  تا به حال هیچ قسمتی از مجموعه‌ی طنز تلویزیونی «شبهای برره» را ندیده‌ام.  اولین باری که درباره‌ی این برنامه چیزی شنیدم در یک مهمانی دوستانه بود که یکی از دوستانم بخشی از این برنامه را در سالن انتظار سفارت ایران در لندن دیده بود و از جالب و خنده‌دار بودن و هنر نمایی مهران مدیری بسیار تعریف می‌کرد.  من در هوش و هنر هنرمندان ایرانی نظیر مهران مدیری شکی ندارم، اما نسبت به سیاست‌های طنز جمهوری اسلامی دل خوشی ندارم.   اما شگفتی من از اعتزاض افرادی نظیر عماد افروغ است که به عنوان یک اصول‌گرا از سیاست‌های فرهنگی و سیاسی جمهوری اسلامی دفاع می‌کند و این طنزها را در شأن جمهوری اسلامی نمی‌داند.  شما نمی‌توانید در کشور صدای هر معترضی را خفه کنید و به انواع و اقسام اتهامات منسوب کنید که مبادا به بزرگان و سیاست‌گزاران بر بخورد، و در عین حال حسرت طنزهای چارلی چاپلین را بخورید.  طنز ارزشمند آن است که واقعیت‌های تلخ جامعه را به زبانی صریح و هنرمندانه بیان کند، که علاوه بر این‌که خنده‌ آور است، مخاطب خویش را نیز به تفکر وادارد.  اما در کشوری که حتی نقد از نهادهای قدرتمند آن موجب دردسر است، دیگر جایی برای طنز اجتماعی و سیاسی باقی نمی‌ماند.  تنها باید ضعیف‌ترین قشر یا آسیب پذیر را مسخره کرد تا مردم بخندند.

September 29, 2005

سروش و اصللاحات سیاسی-مذهبی

سخنانی که دکتر سروش در جمع دانشجویان دانشگاه سوربن پاریس ایراد نمود می‌تواند مقدمه‌ی برای پیشبرد راه دموکراسی در ایران باشد.  زمانی که در یکی از سخنرانی‌های خود دکتر سروش در دانشگاه لندن گفت که هنوز برای اصلاحات دموکراتیک باید به روشنفکری دینی یا اصلاحات مذهبی تکیه نمود، حرف او را جدی نگرفتم، زیرا اعتقاد داشتم که دوم خرداد انتهای اصلاحات سیاسی بود که می‌شد از طریق اصلاحات دینی و روشنفکری دینی به دست آوریم.  پس از تجربه‌ی اصلاحات دوم خرداد و شکست آن روشنفکری دینی از موضوعیت افتاد.  اما با نشستن فردی مانند احمدی نژاد بر سریر ریاست جمهوری ایران با شعارهای اصولگرایانه‌ و مذهبی بر ما ثابت شد که هنوز گفتمان روشنفکری دینی را نمی‌توان در جامعه‌ی ایران بلاموضوع دانست (اگر چه برای بسیاری از نسل‌های جوان و روشنفکر این‌گونه است).  مبحثی که سروش با نقد تفکر تشیع و مهدویت گشود می‌تواند سرنوشت مردمسالاری دینی را به نیکی روشن سازد و جایگاه تفکر شیعی و به طور کل دینی را در عرصه‌ی سیاسی کشور بیشتر روشن سازد.  پاسخ مشبع سروش به بهمن‌پور در این زمینه قابل تأمل است:

متن پاسخ به آقای بهمن‌پور - دوّم 

 

بنام خدا

  بـه کجـاي اين شب آويزم قبـاي ژنـد‌ه‌‌ام را    آفتـابي، اختـري، ماهي نمي‌پرسد نشانم؟

از نگاه شور ديوان تلخم‌اي شيرين وزين پس    جان خود را در پناه چشم‌هايت مي‌نشانم

برادر مشفق جناب آقاي بهمن‌پور

بيانات ناصحانه شما را ارج مي‌نهم و باز از سردرمانگري و روشن‌گري و پرسشگري نکته‌هاي ذيل را بر سخنان پيشين خود مي‌افزايم:

يکم. سخنان شما در خصوص پيشوايان مکّرم شيعه، و مراتب قرب معنوي  و درجات ولايت باطني آنان و اخبار و مأثورات مربوط به آن (که البته نظائرآنها در همه اديان و در باب همة‌ پيشوايان به وفور يافت مي‌شود و از همه غليظ‌تر و شديدتر در زيارت جامعه کبيره که مرام‌نامه تشيّع غالي است) علاوه بر آنکه تکرار مدّعا بود، پيوندي با پرسش بنيادين اين مباحثه قلمي نداشت. آن پرسش بنيادين اين بود که: چگونه مي‌شود که پس از پيامبر خاتم کساني درآيند و به اتکاء وحي و شهود سخناني بگويند که نشاني از آنها در قرآن و سنّت نبوي نباشد و در عين حال تعليم و تشريع و ايجاب و تحريمشان در رتبه وحي نبوي بنشيند و عصمت و حجّيت سخنان پيامبر را  پيدا کند و باز هم در خاتميت خللي نيفتد؟  پس خاتمّيت چه چيزي را نفي و منع مي‌کند و به حکم خاتميّت، وجود و وقوع چه امري ناممکن مي‌شود؟ و چنان خاتميّت رقيقي که همه شؤون  نبوت را براي ديگران ميسور و ممکن مي‌سازد، بود و نبودش چه تفاوتي دارد؟

شارح و مبين خواندن پيشوايان شيعه هم گرهي از اين کار فرو بسته نمي‌گشايد چرا که کثيري از سخنان آن پيشوايان احکامي جديد و بي‌سابقه است و در آنها  ارجاعي به قرآن يا سنّت نبوي نرفته و نرفتني است و نشاني از تعليق و تبيين در آنها ديده نشده و ديده ناشدني است، مگر اينکه در معناي "شرح و تبيين" چنان توسعه و تصرّفي بعمل آوريم که عاقبت سر از وحي و نبوت درآورد و کار پيشوايان، نه شرح شريعت، بل تداوم نبوّت گردد. اين همان راهي است که شيعيان غالي رفته‌اند و امامتي ناسازگار با خاتميت بنا کرده‌اند.

ادامه‌ی مطلب «سروش و اصللاحات سیاسی-مذهبی»

August 28, 2005

اندر حکایت وبلاگ‌نویسی

به نظر می‌رسد هنوز به زمان زیادی محتاجیم تا وبلاگ‌نویسی را به عنوان یک ژانر و یا نوع ادبی خاص در محافل روشنفکری جا بیاندازیم. منتقدانی که به حق و یا ناحق این نوباوه پر آرزو را به سر تازیانه نقد آزمودند کاری از سر درد کردند.  چرا که وبلاگ‌نویسی عرصه‌ای نو برای نویسندگی و فعالیت‌های فرهنگی است و هنوز نیازمند همین نقدهاست تا جایگاه اصلی آن روشن شود.  اما واقعیت این است که این عرصه با دیگر عرصه‌های نویسندگی تفاوت‌های بنیادی دارد.  عرصه وبلاگ‌نویسی را نمی‌توان چون عرصه کتاب و نشر و یا روزنامه محدود و سانسور کرد.  ما همیشه عادت کرده‌ایم در عرصه‌ی عمومی نشر چیزهایی را بخوانیم که حاصل تولید یک طبقه خاص تحصیل‌‌کرده است و از نظر فرهنگی فکر می‌کنیم آن‌چه ارزش نشر دارد باید در این چهارچوب خاص سنتی قابل تعریف باشد؛ پالوده و محققانه، و یا عالمانه و در یک درجه استاندارد ادبی.  اما امروز به حول و قوت اینترنت و یک کامپیوتر (که بیش از بزرگان در اختیار کودکان و جوانان است) می‌توان در یک لحظه هر آنچه می‌اندیشی را با فشار دادن یک دکمه در سراسر جهان منتشر کرد.  این البته قدرت تواناکننده‌ی شگفت انگیزی است که خوش‌بختانه در اختیار حاکمان و نخبگان قرار ندارد، و این عین عدالت است.  نتیجه قهری این توانایی، ظهور و بروز مواد و مطالب متعدّد با سلیقه‌ها و کیفیت‌های مختلف است که لزوماً نمی‌شود انتظار داشت همه خواندنی باشند.  با توجه به حقیقتی که حتی در عرصه نشر کتاب و روزنامه نیر امروزه نمی‌توان گفت هر آن‌چه منتشر می‌شود دارای ارزش خواندن هستند، نمی‌توان از عرصه وبلاگ‌ که محدودیتی به مراتب کمتر دارد چنین انتظاری داشت.  بنابراین این عرصه، عرصه‌ی انتخاب نیز هست.  همانطور که افراد با سلیقه‌های مختلف سیاسی جذب احزاب و سازمان‌های هم‌فکر می‌شوند، در این عرصه نیز می‌توان انتظار داشت افراد گروه‌ها و حلقه‌های هم‌فکر خویش را بیابند، و این نیز عین عدالت و دموکراسی است.  شاید برخی از ما نپسندیم که مطالب کاملاً شخصی را در وبلاگ که یک عرصه کاملاً عمومی است بخوانیم.  اما در عین حال باید این حق را به افراد داد که آن‌گونه که میل دارند در عرصه عمومی حاضر شوند.  اگر اجبار در انتخاب نوع لباس ظاهر ناپسند است، اجبار در انتخاب لباس فکر و اندیشه را نیز باید ناپسند شمرد.

August 27, 2005

گزارش ایسنا از وبلاگ نویسی

خبرگزاری ایسنا مصاحبه ای با چندین وبلاگ نویس ترتیب داده و به بیان مضرات و محاسن وبلاگ نویسی پرداخته است.  نکته جالب توجه در این مصاحبه این است که سکه مالکیت ارض ملکوت به نام مقام ولایت عهدی (عباس معروفی) ضرب شده است، و قبله عالم در حیات خویش ملک خویش را به وارث واگذار کرده است.  البته دور از گوش حضرت همایونی باشد، که من از هم این ساعت بر حال ایسنائیان می‌گریم، زیرا می‌دانم ایشان از قهر همایونی در امان نخواهند ماند.

August 24, 2005

تشیع و دموکراسی، پاسخ سروش به بهمن‌پور

چندی پیش دکتر سروش در بین دانشجویان ایرانی در سوربن پاریس، برای اولین بار به بیان آرای انتقادی درباره مبانی تشیع پرداخت که عکس العمل شدید محافظه کاران در ایران را برانگیخت.  اما از میان منتقدان سروش حجة‌الاسلام بهمن‌پور که مدتی را در کمبریج گذرانده (کرسی خاصی برای مطالعات اسلامی که هزینه آن خزانه بیت رهبری پرداخته می‌شود) بیشتر جلب توجه می‌نمود.  ایشان یک پیش‌تر از آنکه من به کمبریج بروم در آنجا بوده‌اند، و کسانی که با ایشان آشنایی داشتند از دانش انگلیسی و سلوک شخصی وی تعریف می‌کردند.  اما با دیدن نقد عامیانه او بیشتر با حقیقت نظرات او آشنا شدم.  پاسخ دکتر سروش که به شکل نامه به آقای بهمن پور داده شده را در زیر می‌خوانید:

بر من همه عيـب‌ها بگـفتـيد/يا قـوم الي متي و حتـّام
ما خود زده‌ايم جام بر سنگ/ديگر مزنيد سنگ بر جام

جناب آقاي حجّة ‌الاسلام بهمن‌پور
نقد مشفقانه و غيرت‌ورزي ديندارانه‌تان را ارج مي‌نهم و نکته‌هاي زير را بر سبيل توضيح براي شما و آيندگان برنوشته‌تان مي‌افزايم و اميدوارم که پايگاه «بازتاب»، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.

يکم. گمان نمي‌کردم سخنان من خنده‌آور يا گريه‌آور باشد. بهتر بود آن را تأمل‌انگيز مي‌خوانديد.
آيا بهتر نبود که براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقه‌يي من در سوربون ـ پاريس ـ مي‌پرداختيد. و به آن خلاصه ناقص که دانشجويان فراهم‌آورده‌اند بسنده نمي‌کرديد، تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزون‌تر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟

ادامه‌ی مطلب «تشیع و دموکراسی، پاسخ سروش به بهمن‌پور»

August 21, 2005

مبطلات...

بالاخره ساختمان را پیدا کردم.  یک ساختمان قدیمی در مرکز شلوغ تهران، در کنار میدان بهارستان.  از پله‌ها بالا رفتم و دنبال اتاق شماره 10 گشتم.  در بسته بود و هیچ کسی در اون نبود.  برای این که ممکن بود ساختمان را دیر پیدا کنم بعد از رسیدن به تهران، یک راست از ایستگاه قطار به آنجا رفتم.  بنابراین یک کم زود رسیده بودم و در مدت باقی مانده کمی نشستم و با یک نفر دیگر هم که مثل من برای مصاحبه آمده بود شروع به صحبت کردم.  از یکی از استان‌ها غربی آمده بود.  مشخص بود خیلی جوان است.  می‌گفت که با کسی دعوا کرده و به خاطر همین گزینش خواستش.  بعد از چند دقیقه، رأس ساعت ده، دیدم یک آقایی لاغر و قد کوتاه و ریشو پرونده به دست اومد بالا، و از من پرسید «آقای فلانی»، گفتم بله؛ گفت بفرمائید.  رفتیم توی اتاق و نشستیم پشت یک میز بزرگ.  اول یک بیوگرافی مختصر از من پرسید و با اون خط خرچنگ قورباغه‌اش همه رو تند تند می‌نوشت.  بعد شروع کرد به پرسیدن مسائل فقهی و مذهبی.  من هم اگر چه کلیاتی رو درباره این جور مسائل می‌دونستم، اما وقتی به جزئیات شکوک نماز و مبطلات روزه می‌رسید، خیلی شانسی نداشتم.  اما غیر از یک مورد خوشبختانه مشکلی در این زمینه پیش نیومد.  اما این تمام داستان نبود.  طرف به سراغ مسائل سیاسی رفت و به ولایت فقیه گیر داد.  من چون تنها هدفم استخدام شدن بود، حاضر بودم هر نوع دروغی رو بگم، و برای چیزایی که هیچ اعتقادی به اون نداشتم فلسفه بافی یا به قول معروف خوش رقصی کنم.  ولایت فقیه رو به زمین و زمان و وحدت جامعه و خیلی چیزهای دگه گره زدم.  بعد از تأثیر موسیقی در قرآن از من پرسید.  من که خیلی به موسیقی علاقه‌مند بودم گفتم موسیقی در قرآن و قرائت اون خیلی تأثیر گذاره.  فکر نمی‌کردم این مسأله مشکل ساز بشه، اما....

جستجو


Syndicate this site (XML)
Powered by
Movable Type 2.63