دوشنبه 11 خرداد 88 :: June 1, 2009 

پوزش‌نامه

اين محل تحت درمان است.

1:15 AM | با من حرف بزن (0)

یکشنبه 10 خرداد 88 :: May 31, 2009 

اي خدا تست!! اين جا چرا اين قدر خرابه ؟؟؟؟؟؟

7:48 PM

هنگ کرده ام .. از اساس.
با این همه کاری که دارم .

12:31 PM

شنبه 9 خرداد 88 :: May 30, 2009 

12:36 PM | با من حرف بزن (1)

جمعه 8 خرداد 88 :: May 29, 2009 

كتاب‌خانه ملكوت و آواز عاشقانه

9:55 PM

چهارشنبه 6 خرداد 88 :: May 27, 2009 

8:58 PM

قلم موی مرا مگیر.

می دانی .. زندگی در شک و راز زیباتر است ..
وقتی که شک داری، دنیا دست توست...چون رویا و خیال مال توست با دامنه‌ای نامحدود ..
وقتی یقین داشته باشی، دنیا دست واقعیت است. واقعیت به همان عریانی که می‌بخشد، از تو بازمی‌ستاند.. بی‌آنکه توان انتخاب بهت بدهد.

3:39 PM | با من حرف بزن (7)

تقصیر مکن.


صد ملک دل به نیم نطر می توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می کنند ..

دوباره در دلم زنده شد که برای زندگی کردن، برای زنده ماندن، گاه شنیدن یک تک جمله دلیل می شود ..

11:49 AM | با من حرف بزن (1)

دوشنبه 4 خرداد 88 :: May 25, 2009 

legend of the fall

توی شرکت تنهایم. منشی‌مان مرخصی‌ست. مسئول مالی رفته دارایی. تحصیلدار ترمینال است..آقای مهندس رفته اداره کار..مسئول فروش ماموریت است و بچه‌های آزمایشگاه، توی آزمایشگاه پایین مشغول کارند..
من بی‌حوصله، با سر درد کمی که رو به زیاد‌شدن است، موسیقی ملایمی گوش می‌کنم و هیچ میلی به‌کار ندارم..
کارمان پیشرفت ندارد.. درست عین گیرکردن در گل است..میلی‌متری جلو می‌رویم و من هی بی‌حوصله‌تر و دلسردتر از قبل می‌شوم..سالها بود که تنها انگیزه کار کردنم، نیاز مالی نبود و حالا هست..بی‌امید به هر بهبودی ..حتی دیگر نگران هم نمی‌شوم..
برای شروع هر تولید جدیدی باید تا بعد از انتخابات صبر کنیم..بحث یارانه‌ها و ادامه سیاست واردات در تصمیم‌گیری ما دخالت زیادی دارند..
هوای گرم .. بیکاری فزاینده.. آزروهای دست‌نیافتنی.. تصور چهار سال دوم تماشای احمدی‌نژاد.. فکر فردا و فرداهای بی‌امید.. از اینها خسته‌ام.

10:39 AM | با من حرف بزن (7)

یکشنبه 3 خرداد 88 :: May 24, 2009 

كتابخانه ملكوت

بادبادك

9:59 PM

شنبه 2 خرداد 88 :: May 23, 2009 

مردي به‌رنگ سورمه اي

امروز بعد از سه سال و اندی که ساکن این خانه‌ام، تصمیم گرفتم توری نصب کنم. آقای نصاب آدم بداخلاقی بود. اولین بار که برای اندازه گیری آمده بود، از قیافه‌اش خوشم نیامد. به‌همین راحتی. و بهانه گرفتم که گران است. یک هفته بعد رضایت دادم با ده هزارتومان تخفیف بیاید..
امشب باز دیدم از قیافه‌اش به‌شدت ناراحت می‌شوم. یک آلرژی نابه‌هنگام.
توری‌ها را آورد.. همان قدم اول، پنجره را که باز کرد، با شدت لیندای خوشگلم را از کتار پنجره با فشار هل داد تا از سرراهش دور شود.. من با دهان باز نگاهش می‌کردم. پایه گلدان یک کوزه است. سرانجام وقتی لیندا و کوزه درحال پرت شدن روی میز شیشه‌ای عزیزم بودند، با ناله گفتم : وای گلم.. نصاب گفت: این مگر پایه نیست؟
منظورش چه بود؟
پنجره را سوراخ‌های متعدد کرد ..کف هال سرشار از براده فلز شده‌بود.. حتی یک دستمال کوچک هم نخواست تا زیر مته نگه دارد..
رفت سراغ در بالکن اتاق‌خواب. من کنار اتاق ایستاده بودم چون دلم گواهی می‌داد یک خرابی به‌بار خواهدآمد. قاب را کف اتاق خواب با هم فضاحت پنجره سوراخ سوراخ کرد و براده‌ها و پیچ و میخ بود که عین زباله پرت می‌کرد کف اتاق خواب..
آمدم بیرون..
یک‌هو صدای جرینگ جرینگ پیچید.. محل ندادم. و دقیقه ای بعد خودش گفت :حباب بالکن را شکستم..
ابزار دیوار را هم با سنگ فرز له کرده بود.. عصبانیت بی‌فایده بود..
گفتم: بی‌زحمت حباب نیمه‌شکسته را از دیوار جدا کنید. جواب داد: لازم نیست..چیزی روی دیوار نمانده! وقتی نگاه کردم، انگار کسی با پتک به‌جان حباب بدبخت افتاده بود..له بود.. بیچاره.:(.
دم رفتنش یک لیوان آب طالبی بهش دادم.. به‌نظرم از سکوت من و آب طالبی سوء‌هاضمه گرفته باشد. الهی.

همه اینها را گفتم تا گفته باشم که از این هفته یک خانم محبوبه‌شب به‌خانواده من اضافه‌می‌شود..محل سکونتش بالکن خواهد‌بود.. با این قول که من تا صبح با عطرش زندگی کنم.
جای حباب شکسته هم یک فانوس رنگی آویزان می‌کنم..
بلاخره کسی باید پیدا می‌شد تا انگیزه لازم برای هم‌خانه‌شدن با محبوبه‌شب و این فانوس را به‌دلم ببخشد.

10:57 PM | با من حرف بزن (10)

جمعه 1 خرداد 88 :: May 22, 2009 

...

كتاب‌خانه ملكوت و سه‌كتاب..

8:45 PM | با من حرف بزن (2)

چهارشنبه 30 اردیبهشت 88 :: May 20, 2009 

جوك‌هاي زندگي مجردي

زندگی من، زندگی مجردی‌ست.
به‌واسطه این لقب خیلی وقتها مفتخر می‌شوم بارهایی را جابجا کنم.. دوست‌داشتنی و گاه به طور غیر‌قانونی دوست‌نداشتنی.

مادر که قبل از عید بیمار شد، قاعدتا کسی جز من نمی‌توانست بهش رسیدگی کند.. گرچه پدرم همه کار می‌کرد اما وقتی رسیدم خانه، آن‌قدر دلتنگ و خسته بود که متوجه شدم باید چند روزی زودتر می‌آمدم..
خواهر و برادرم به‌ترتیب برای عید برنامه سفر داشتند. کسی، حتی من، توقعی جز این نداشت که باید بروند چون اختیارشان دست دیگری‌ست.

بعد از عید که برگشتم برادر و خانمش یک هفته‌ای مهمانم بودند..قدمشان روی چشم. ورزش و موسیقی و کار اضافی را از برنامه مجردی حذف کردم و عصرها برمی‌گشتم خانه تا زود شام شب و نهار فردا را آماده کنم و بعد مهمانان را ببرم گردش. یک شب هم مهمانی دادم.
مجردان مي‌دانند پذیرایی و مهمان‌داری هم‌زمان، يعني‌چه.

هفته قبل واجب بود برای یک فامیل مجرد دو وعده غذا درست کنم . صد البته کسی بهتر از یک مجرد نمی‌تواند درد سایر مجردان را بداند.

معلم موسیقی‌ام بیمار شد. دو وعده هم برای او غذا دادم. مریضی و تنهایی، نوازش خونش را به‌منهای بیست رسانده بود و فکر کردم خوب .. چه کسی بهتر از من، معناي نوازش خون منهاي بيست را درست مي‌داند؟

دختر‌خاله‌ام نصفه ایران و نصفه خارج زندگی می‌کند.حالا وقت نصفه ایران بودن اوست. تنهاست. شوهرش مدام سفر کاری‌ست. زنگ می‌زند و می‌گوید وسط هفته یک سری بهش بزنم.
این جملات ناگفته را توی کلامش، لای گیومه، پیدا می‌کنم: آقا بالاسر که نداری، خوب بیا دیگه !! می‌گویم سرم خیلی شلوغ است.. و برایش می‌شمارم که یک‌شنبه وقت دکتر دارم، دوشنبه ماموریتم، سه‌شنبه جلسه دارم، چهارشنبه کلاس دارم، و پنجشنبه و جمعه هم هنوز نرسیده تا بدانم ..سریع می‌گوید: خوب پنجشنبه و جمعه با هم باشیم؟ و من جواب می‌دهم: جمعه یادم آمد معلم دارم. می‌گوید: خوب پنجشنبه؟..
سکوت می‌کنم..و فکر می‌کنم اصولن آدم مجرد نیاز به استراحت آخر هفته دارد؟
شاید هم ندارد.
پنجشنبه را به‌دخترخاله ندادم اما مادرم کار دیگری محول کرد و خوب.. خیلی هم تشکر و معذرت‌خواهی کرد که چون تو مجردی آدم رویش می‌شود ازت خواهش کند..
البته اين را اضافه كنم كه تك‌تك موارد بالا جز آخري، در نهايت عشق و علاقه و با خواست قلبي خودم انجام شده‌اند و مي‌شوند اما خوب :

وقت مهمانی فامیل که می‌شود، من چون مجردم، مرتب از یاد می روم.. مگر اینکه برادرم یا خواهرم یا مادر و پدرم تهران باشند و مهمانی برای آنها باشد..

وقت مریضی.. من هم مثل معلم موسیقی، نوازش خونم را از اعماق زمین با همین دستان مهربان خودم حفاری می‌کنم..

وقت بي‌كسي..

هنوز نرسیده زمانی که به‌وقت بی‌کسی‌ام فکر کنم..
و اميدوارم هرگز نرسد..وقتی که سایه مادر و پدر نباشد..و همه اختیارشان دست دیگران باشد و ذهن بقیه آن‌قدر فراموشم کرده‌باشد که دیگر به‌کل محو شوم.

8:55 PM | با من حرف بزن (9)

از ماست که برماست

مسخره است! چرا هیچ لیریکسی قابل سرچ نیست؟ موسیقی چه‌ربطی به فیلتر دارد؟
همه لینکهای صفحه اول و دوم گوگل مربوط به‌جستجوی lili+u turn+lyrics بسته‌است!

12:59 PM | با من حرف بزن (1)