April 27, 2005

مثلث

 يك تكه كوچك نوار چسب. كافيه هر دو گوشه اش رو بگيري و روي خودش تا بدي ,اونوقت ميشه يك مثلث ,ميشه تنها و ديگه به هيچ جا هم نخواهد چسبيد .

روزگاري بود كه من هر روز كلي مثلث مي ساختم صد تا دويست تا سيصد تا هزار تا.

هميشه دوست داشتم بدونم وقتي من تلاقي سه خط رو تجربه مي كردم ,كجا بودي و چه كار مي كردي .اصلا ايا واقعابودي ؟يعني ايا وجود داشتي يا فقط توهم دور دستي بودي كه من ساخته بودمت ! ترسناكه نه؟

از اين رويا جدايم الان. به مثلث هم ديگه عادت كردم تو هم آسوده بخواب .و ديگه هيچ وقت هيچ كس رو از رويايش بيدار نكن
.

Posted by at 12:33 PM | Comments (2)

February 9, 2005

no top


گرم نمي شوم در هيچ لحظه اي حضور ندارم هر انچه مي گذرد مزه گس دارد.اما اين همه ديگر آزار نمي دهد . سر كوچه ساز شكسته مي فروشند سر گذر براي هر خنده اي جايزه مي دهند .از مرد خندان تقدير مي شود مرد راضي معروف و دوست داشتني مي شود .دور سكوئي بزرگ سر سخنراني راجع چيزهاي بزرگ دعواست, كلي نگران سرنوشت همه تو صف هستند, فرويد هم هست نگاه مي كند. كنج ديوار زني خاطره را در جعبه هاي مقوائي بسته بندي مي كند تمام منفذ هاي كارتن مقوائي را با دقت مي بندد تا خاطره فرار نكند ,با احتياط تمام, كسي نبايد بو ببرد خبر ندارد كه توي ميدان آدم ها دور خودشان مي چرخند. هر چه تند تر بهتر .از اين چرخش خنده ام مي گيرد خنده ام صدا دارد بدون شك است مثل خنده بچه گي ها. مدت هاست گريه هم نمي كنم.فقط ناظرم .منتظر هم نيستم.گاهي كسي رد مي شود برايم دست تكان مي دهد گذرش خوب است ولي فقط خوب نه رويايي .گذر دو باره اش در خواب من جائي نخواهد داشت .اما اگر بخواهد او را خواهم خنداند بخشش و لطف را دوست دارم .وقت نيست جاها پر خواهد شد دلقكي قرار هست روضه بخواند من هم بايد بروم اگر توانستي باز هم بيا ,البته بي هيچ نگراني من با انتظار بيگانه شدم..

Posted by at 1:57 PM | Comments (2)

January 23, 2005

.....

كار هاي عجيب غريب بنده همچين بي حكمت هم نيست خودش منجر شد به اولين ارتباط با ادمي كه بايد به نوعي عجيب و خاص باشه .كار عجيب براي ارتباط با آدم هاي خاص.
ساغر عزيز از اينكه به اينجا سر زد ي خوشحالم.

Posted by at 6:52 PM | Comments (1)

January 22, 2005

fohsh


اينجا را با عقده هاي شخصي تان آلوده نكنيد اين صفحه ديدار كننده زيادي ندارد من خودم ان را به فقط چند نفر معرفي كردم و اكثر ملكوتي ها هم دغدغه شان چيز ديگري است و تازه اصلا هدفم از گاهي نوشتن اينجا اين نيست كه يك عالمه ادم از ان گذر كرده و رد پا هاشان اينجا بماند .از همه مهمتر كسي كه روزهاي اول بايد نوشته هايم را مي خواند روحش هم خبر دار نيست كه طي روزهاي غربت و سردي لحظه هاي دور از وطن و تنهائي ,جائي برايش مي نوشتم و هيچ وقت هم نخواهد فهميد .ولي من مي خواستم نوشته هايم باشند جائي تا فراموش نكنم .من نمي خواهم حتي تلخي زياد اون روز ها را فراموش كنم ,حتي اگر مخاطب من از اين صفحه گذر نكند حتي اگر به ظاهر شبيه نوشته هاي نوجوان 15 ساله اي باشد .من خيلي از ملكوتي ها را دوست دارم از قلم زيبا و نو شته هاي خيلي شان خا طره دارم هر چند با من خيلي فرق دارند و دغدغه شان با من فرق دارد ولي مي فهممشان حرف خيلي هايشان را در روزگاري كه مي گذرانم اينجا لمس مي كنم تجلي خيلي از اين حرفها شمار زياد بچه هاي داخل رحمي رشد نكرده و زايمان زودرس زنان كم سن و سالي است كه از سوئ تغذيه چشم هاي بي روح و صورت رنگ پريده دارند و هزاران بيمار كه دواي دردشان فقط كمي پروتئين است و بس و هزاران زن كه حتي به خود اجازه نمي دهند بينديشند ايا هيچ وقت ارزوئي داشته اند و تمام نصفه شب ها سردردند و بي خواب و نفس هاي مردي را مي شمارند كه درك متقابل را از كودكي برايش حرام شمرده و ارزش او را بيش از اين حرفها دانسته اند و هزار هزار درد ديگر كه من داروي شيمياي برايش نمي شناسم خلاصه اينكه اولا من نه نويسنده ام و نه فكر و خيالم نوشتن است سر و كار من هر روز با فيزيك ادمهاست و گاهي حتي به طور تر سناكي خودم و بقيه را به جز توده هاي ماده شيميائي نمي بينم .


و كاملا جدايم از سر و صدا و دعواهائي كه اهل قلم ملكوت با اهل قلم سرزمين هاي ديگر دارند پس لطفا اينجا را با بد و بيراه گفتن و فحش دادن به ديگران كثيف نكنيد

Posted by at 5:22 PM | Comments (2)

December 30, 2004


ساكن اتاق صورتي از تمام دنيا يك شبح داشت.شبح هر شب از اتاق صورتي گذر مي كرد رقصان روي پهنه صورتي ديوار پيدا مي شد


ساكن اتاق صورتي هر شب به انتظار امدنش مي نشست تا منحني حركت رقصان شبح را دنبال كند شبح را خودش پيدا كرده شبح مال او بود سهم او از تمام دنيا. گذر شبح قشنگترين اتفاق بود فقط با رقص شبح ميشد اوج گرفت بالا رفت مست شد و رقصيد


يك شب كه خدا خيلي خسته بود يك شب كه خدا فكر كرد عبور شبح و سر مستي ساكن اتاق صورتي يك جورهايي با انچه طبيعي مرسوم و جاري است فرق مي كنه و با قانونش جور در نمي ايد شبح را از ساكن اتاق صورتي گرفت اخه خدا دوست نداشت تعجب كنه .از اول دنيا عادت كرده به تكرار و تكرار . براي همين تصميم گرفت ساكن اتاق ها با هر رنگي كه مي خواد باشه از رقص هيچ شبحي مست نشند



.مدتهاست كه ساكن اتاق صورتي منتظره هر شب .



ولي فقط تكرار است و تكرار فقط گذر رجاله هاست و لكاته ها .حركات نا موزون متر سك ها كه با رقص بيگانه اند .از شبح هيچ خبري نيست انگار هيچ وقت نبوده .


حالا ساكن اتاق صورتي هر جاي دنيا حتي توي گوشه صورتي اش غريبه , گم شده داره طلسم شده. تنبيه شده سرمشق شده تا ديگه كسي خرق عادت نكنه .


انگار نه انگار كه توي گوشه اي صورتي كسي هنوز منتظره همه چيز در جريانه بهار, زمستون, شب و روز ,تكثيرمترسك سازهاي نا كوك ,حركات نا موزون ,قانون طبيعي  

Posted by Suspended Girl at 6:53 PM | Comments (2)

August 15, 2004

...

اگر مجالي باشد دستهايش باز از نوازشت رنجور خواهد شد و جاي بلنداي گيسوانت دوباره بر سر انگشتانش نقش خواهد گرفت و سنگيني تمام حجم تو بر شانه هايش هيچ خواهد بود اگر مهلتي باشد دوباره او خواهد بود و تو و راز شب ها .داستان قديمي ناز تو و نوازشهاي او تا سحر. و من مي دانم تقدير اگر رخصت دهد تو در سحرگاهي با شكوهترين نغمه را خواهي سرود...

Posted by Suspended Girl at 5:19 PM | Comments (2)

January 5, 2004

بي عنوان

او ديگر براي تو هم خط قرمز بر صورت نخواهد كشيد

Posted by Suspended Girl at 11:11 PM | Comments (5)
Syndicate this site (XML)
Powered by
Movable Type 3.34