اطلاعات ناقص و من حسابي ديرم شده بود شبكه اطلاع رساني ملكوت به دادم رسيد سايه قبله مستدام ! ولي من باز هم دير رسيدم وقتي ديدمش كه نشسته بود پشت ميز تعظيمي كردم دست تكان داد ۱ ساعت بعد ميشد دوباره ببينمش اين بار بعد سلام دست دراز كردم با نوك انگشت دست داد از ارتباط چشمي بر قرار كردن پرهيز ميكرد انگار حرف كه ميزد به جائي ته سالن خيره شده بود و من از تمام اين احوالات فهميدم كه در اون لحظه حوصله هيچ حرف و حديث و تعريف و تمجيدي را ندارد بدون اينكه حرف هايم را بزنم مودبانه خداحافظي كردم مودبانه آرزو كرد كه باز هم همديگر را ببينيم فردا ي اون روز دوباره به ديدنش رفتم به زمين چمن روبرو نگاه ميكرد سلام كردم عينكش را برداشت .چشمهاي قهوه اي ابروهاي مشكي و موهاي تماما سفيد كه اين بار بلند نبودند ست جالبي درست كرده بود .هنوز حرفي نزده بودم معذرت خواست براي روز قبل من شرمنده شدم چون ديروز حال و حوايش را خوب درك ميكردم خانم و اقاي ايراني كتلت درست كرده بودند﴿غذاي مورد علاقه استاد﴾ من هم دعوت شدم سر ميز .حرف از موسيقي فيلم هائي شد كه استاد ساخته بود و حرف از داريوش .من تا اون موقع نمي دونستم كه خيلي از اهنگهاي خوب داريوش ساخته اوست مثل بن بست و فرياد زير آب .البته تعداد موسيقي فيلم كه ساخته اوست خيلي بيشتر است حدودا ۱۵۰ تا بعد انقلاب . وقت خداحافظي گفتم اينجا مي مانيد گفت معلوم نيست گفتم اينجا خوبه براي ماندن و ادامه دادن گفت تنهائي ازارم ميدهد وزير لب گفت هنرمند كه تنها بشود و بقيه حرفش را نزد جالبه با اين همه ايراني ااينجا هنرمندي به سرشناسي بيات چنين احساسي دارد. از همه بدتر اينكه مصاحبه تلوزيوني اخيرش هم به جاي تلويزيون از مجله ايران جوان سر در اورده است .
داره دير ميشه وقتي نمونده فرصتي نيست زخمي كه كهنه بشه ديگه درد هم نخواهد كرد من از بي دردي بعدش بيشتر مي ترسم از بي حس شدنش! الان داره تمام جونم رو مي سوزونه زمان كه بگذره مي ترسم عادت كنم به دردش من از عادت متنفرم .بخدا اين انصاف نيست من كه اعتراض نداشتم به اين زخم چرا ترس تغيير و بي حسي تهديديم ميكنه
دسته بنديهاي احمقانه روانكاوي را بگذاريد براي موجودات بيچاره اي كه گذارشان به ان كشتارگاه ميافتد همان جاي كه بوي ادرار بيداد ميكرد همان جائي كه آدمها را به زور هزار داروي لعنتي ساعت هفت شب مي فرستاديد رختخواب توي همان نقطه متروك از شهر كه ادمهاش براي هميشه محكوم به زندگي نباتي مي شدند با همان داروهائي كه بدون هيچ وجداني برايشان تجويز ميشد پزشك و پرسنل همه جلاد ! دسته بنديهايتان به درد همان جلاد خانه ميخورد حرف صحبتم بيشتر با توست تو كه با قياقه منطقي فكر ميكني همه چيز را راجع آدم و انسان ميداني من از اين بازي احمقانه خسته شدم چيزهائي كه توي ان كتابها به خوردمان دادند روز و شب من را تعيين ميكند ناخود اگاه همه چيز و همه كس بر اساس آن اصول برايم تعبير و تفسير مي شوند هميشه يك قانون روانشناسي كه مثلا جناب فرويد فرمودند ! تو كه كاملا كور و كرشدي همه چيز و همه كس حتي گاهي من برايت جزو يكي از آن دسته بنديهاي ثابت نشده قرار ميگيرد راستي نميبيني نميشنوي لمس نميكني ؟من اينجايم من نيازي به علمي تفسير شدن ندارم به خدا ! ما بايد اعتراف كنيم كه هيچ وقت براي روان آدمها كاري نتوانستيم بكنيم ما در اين زمينه نا موفق بوديم تمام روشهاي درماني كه بر اساس همان اصول بوده با شكست مواجه شده . من كاملا نفي نمي كنم همه چيز را ولي براي انسان ما به نتايج ثابت تر و محكمتري براي قضاوت و تصميمگيري احتياج داريم . قبول داري؟
هفته پيش داداش حسين يك عالمه شهاب به اسم من شمرده اون هم تو اسمون كوير ياد سبزوار شملق و امام زاده اش بخير و سرود ملي گروه كه بالاي اون پشت بام كاه گلي ميخونديم كلي ميچسبه كه برات شهاب بشمرندمخصوصا وقتي فكر ميكني تو آسمون يك ستاره هم نداري
از دبستان تا دانشگاه هي گفتند قيامت جهان آخرت بهشت جهنم دوزخ ...هي آيه و حديث و حكايت از حوري سه متري گرفته تا پل صراط و ميوه هاي دم دست و جوهای جاری به خوردمون دادند من يكي كه نفهميدم اون ور چه خبره يعغني تصوير روشني نيست تو ذهنم جريان ملموس نيست يك جور هائی. ولي اين روزها يكي از پديده هاي اون وري داره توي اين تكه از دنيا كه دست سرنوشت منو پرتاب كرده قابل لمس ميشه. صحراي محشر.هميشه فكر ميكردم اين صحراي محشر كه ادم حتي ننه باباش رو هم قراره نشناسه و همه دور و برش حيرون و سرگردون و نا اشنا هستند چه طوري ميتونه باشه تا پام اينجا رسيد .انجا ده نفر رو كه رندوم جمع كني دور هم دو تا شون عين هم نيستند يعني اصلا شباهتي ندارند جز اينكه رو دو پا راه ميروند .كلكسيون خدا جمعه قدرتشو بگردم همه مدلش رو هم داره ! گوشه چشم در زواياي مختلف ..شكافش از نخ باريكي كه قراره اون دنيا من ازش رد بشم پيدا ميشه تا نوع ۱۰ س كه كل كره چشم ميتونه ازش بپره بيرون از بيني كوفته گرفته تا نوع كشيده سرعت گيردار .... در صد هاي مختلفي كه يك سلول پوستي ميتونه ملانين بسازه از سفيد شير برنجي گرفته تا سياه شب ...هيكل و شكل و قيافه ريخت دست و پا ها همه جورش تازه اينجا يك نزاد ليليپوتي نيم متري هم هست اينه همه بكنار مسئله اصلي و خيلي اصلي نگاه اين چشمهاست چقد ر نااشناست انتظاري هم نيست بايد اينطوري باشه چيزهائي كه من ديديم تجربه كردم باهاش بزرگ شدم و رفته جونم از همه مهمتر اذوني كه ۱ روزه بودم تو گوشم خوندند جائي براي حرف مشتركي تو چشم ها نميگذاره .هموطن ها رو كه ديگه نگو دريغ از ارتباط چشمي اخه خيلي ها اصالتا خارجي گيني هستند البته خدا خير زبان انگليسي رو بده گاهي راجع اينكه "هوا چقدر امروز خوبه " صحبت پيش مياد خلاصه اينكه صحراي محشر اصلا ترس نداره كافي دو كلام انگليسي كه تو كتلبهاي پر محتوي راهنمائي دبستان نوشته بود يادت باشه و يك نگاه اماده براي حرف زدن پيدا كني تا استرست كم بشه ﴿حرف زدن يك نوع واكنش استرس زدا هم هست﴾ مثلا ميتوني بگي
is this the door to the hell?
تا اون موقع اتش براي سوزوندنت يا اگر ضعيفه باشي جائي براي اويزون شدن از مو هات پيدا ميشه و تكليفت روشن.شرمنده من بهشتي ها رو نميدونم احتمالا اونها تو اين لحظات هم خودشون رو دارند برای خدا لوس ميكنند.
شهر من حال و هواي خاصي داره هر كسي هم كه گذارش به اين شهر "مشهد" افتاده اينو ميدونه نميدونم اين شهر شاهد چي بوده كه اينطوري حال و هواش سنگينه گاهي به نظر غمگين و زيادي متفكر مياد توي يكي از اين كوچه هاي شهر كه هر روز شاهد حركت و زندگي يك مشت استخوان و عضله منقبض است يك خونه است كه در و ديوارش با چيزي جدا از روزمرگي يك خونه با "موسيقي" اشناست پشت پيانو نه چندان نو مهمانخانه اش بانوي هنرمندي مينوازد جريان احساس و ذوقه كه از روح وجانش سرچشمه ميگيره و موسيقي ميشه و شاگردانش اينو خوب ميدونند مشهد هميشه از نظر ازادي فعاليت موسيقائي زير سئوال بوده مسنترهاي موسيقي هم كه همه ميشناسيمشون هيچوقت همت نكردند براي دور هم جمع شدن و كار هنري كردن متاسفانه . ديروز شنيدم بالاخره كنسرت دوم استاد تو اين هفته برگزار شده با شركت گروه كر سروش .نميدونم جاي من گل و خاري چيزي گذاشتند يا نه ولي به همشون تبريك ميگم مخصوصا به استاد . دلم براي تك تك بچه ها براي تمرينات و براي اون خونه و پيانوش كه هميشه نيم پرده پائين تر بود تنگ شده . قسمت ميشه دوباره باهاشون من هم بخونم نميدونم ؟
هيچ وقت يك موسيقي بيانگر تمام و كمال حسي كه موسقيدان قبل از افرينشش داشته نيست هميشه انگار وقتي نتها روي خطهاي حامل ميريزه اونچه واقعا درونش غوغا ميكرده از اب در نمياد انگار طوري اين حس و حال به ابتذال موسيقي شدن كشيده ميشه در مورد نوسنده ها و شاعر ها نميدونم ولي فكر ميكنم هميشه كلمه ها كم ميارند براي بيان اون همه شور و حالت ..گاهي فكر ميكنم همش به خاطر اينه كه اين حس و حال يك طوري مادي ميشه قابل لمس ميشه رنگ ميگيره يك جوري مبتذل ميشه نميدونم درسته يا نه گاهي تو روابط ادمها هم ناخوداگاه جريانهاي طبيعي و مادي سر در ميارند بكارت بعضي از احساسها رو زير سوال ميبرند بعضي حس ها نبايد قاطي بشند با چيزي من دوست دارم بعضي چيزها رو بگزارم توي يك محافظ بلوري از دور نگاهش كنم غم دوري اش رو به جون بخرم ولي با لمس كردنش بهش جسارت نكنم هيچ چيز مادي قاطي نشه وقتي اين حس دست نخورده بمونه ديگه دوري و نزديكي مهم نيست فرقي نميكنه امروز اين افكار عجيب غريب تو سرم بود كه به يك عزيزي گفتم" فرقي نميكنه " ... جاش نبود نميدونم حس خوبي نداشت از حرفم شرمنده قصد بدي نداشتم به مولا به بزرگي خودتون ببخشيد
عادت كردي ؟كارت تمومه عادت ها مخدرند تكرار هاي شيرين خيلي كوتاه ماده ميشوند ميروند تو خونت تو ميموني و اضطراب نبودنشون
چقدر خسته بود اينبار شعر تولدش رو كه خواند باز پرت شدم توي همون سياه چال قديمي كهنه كه گوشه ذهنم جا خوش كرده و باز دلم ريخت .چقدر عميق و قديمی است اين سياه چال قدمتش اينگار به قرن ها ميرسه .شايد موروثيه نميدونم.
هميشه عزيز بوده خواستم حرفي بزنم از سنگينی صداش كم بشه ولي اون پيش دستی كرد ......فال حافظ و من چقدر خوشحال بودم از اين هديه نابهنگام....و بعد حرف از فرار زد چه اسم آشنائی چند بار فرار كرده بودم كه اين اسم برام اينقدر آشنا بود......داستان هميشگی كوله پشتی و من و جاده و سعی رهائی از كورتكس مغزی كه انباشته است از خاطره و گذشته و شيارهای عميق و درشت و سخت اونچه كه گذشته....ياد تو هم افتادم ساعت ۲.۵ شب. دهنم از اضطراب گس ميشد ..چقدر راه بود تا زير زمين بايد اروم ميرفتي پاورچين پاورچين فصل گيلاس بود يادته مال خونه بابابزرگم درشت سياه و ابدار از اونها يك دونش اينجا نيست !گاز كه ميزدي ميتركيدند تو دهنت طعم ترش و شيرينش قاطي ميشد با گسي دهنم تو ولي كم ميخوردي بيشتر از من ميترسيدي در زير زمين چقدر صدا ميداد دوچرخه دائي هم برام بزرگ بود اولين ركاب رو كه ميزدم بي حسي دست و پاهام رو ميفهميدم موهاي تنم سيخ ميشد از نسيم اون موقع شب و ما چقدر دور بوديم از دنياي شبي كه تو خونه ها ميگذشت از بيچ و تاب زن و مرد هاي توي رختخواب كه چه احمقانه به دنبال ارامش اميزش ميكردند راستي جنسيتت يادم نيست يادمه كه هر دو عاشق رفتن بوديم و شبها خوابمون نميبرد حيف كه الان نيستي و هيچ وقت اين ها رو نخواهي خواند ......يادته تا خود سپيده پا ميزديم ....
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
بر کش ای مرغِ سحر نغمهی داوودی باز
که سليمانِ گل از باد هوا باز آمد
لاله بوی می نوشين بشنيد از دم صبح
داغ دل بود و به اميد دوا باز آمد