هيچ وقت يك موسيقي بيانگر تمام و كمال حسي كه موسقيدان قبل از افرينشش داشته نيست هميشه انگار وقتي نتها روي خطهاي حامل ميريزه اونچه واقعا درونش غوغا ميكرده از اب در نمياد انگار طوري اين حس و حال به ابتذال موسيقي شدن كشيده ميشه در مورد نوسنده ها و شاعر ها نميدونم ولي فكر ميكنم هميشه كلمه ها كم ميارند براي بيان اون همه شور و حالت ..گاهي فكر ميكنم همش به خاطر اينه كه اين حس و حال يك طوري مادي ميشه قابل لمس ميشه رنگ ميگيره يك جوري مبتذل ميشه نميدونم درسته يا نه گاهي تو روابط ادمها هم ناخوداگاه جريانهاي طبيعي و مادي سر در ميارند بكارت بعضي از احساسها رو زير سوال ميبرند بعضي حس ها نبايد قاطي بشند با چيزي من دوست دارم بعضي چيزها رو بگزارم توي يك محافظ بلوري از دور نگاهش كنم غم دوري اش رو به جون بخرم ولي با لمس كردنش بهش جسارت نكنم هيچ چيز مادي قاطي نشه وقتي اين حس دست نخورده بمونه ديگه دوري و نزديكي مهم نيست فرقي نميكنه امروز اين افكار عجيب غريب تو سرم بود كه به يك عزيزي گفتم" فرقي نميكنه " ... جاش نبود نميدونم حس خوبي نداشت از حرفم شرمنده قصد بدي نداشتم به مولا به بزرگي خودتون ببخشيد
خيلی تفکر جالبی است. من هم عميقاً به اين باور دارم ولی جدای اينکه اين حرف خيلی ايدهآليستی و آرمانی است يک ايراد جدی ديگر هم دارد و آن اين است که چنين مدعايی برای زمينيان و اهل خاک صادق نيست. يعنی واقعيات جهان مرتب و مدام اين آرمان را نقض میکنند. از اين گذشته در مورد عشق اگر باشد بايد عمری در آن تعليم ديد. تازه آن وقت است که فرا میگيری چگونه در عين حضور معشوق باز هم عاشق باشی. البته اين کار آداب دارد و همين طور بيهوده ميسر نيست. سلوک میخواهد، تجربه و آموزش:
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوهی معشوق در اين کار داشت
عشقی که با وصال متبدل شود و حرارتش را از دست بدهد، ايرادی اساسی دارد. از اين روست که میگويند عاشق شدن ساده است ولی عاشق ماندن سخت. برای عاشق شدن آدمی لازم نيست جهد و جهادی بکند. دلدادگی به طور طبيعی حتی ممکن است رخ بدهد بنا به دلايلی که نيازی به توضيح هم ندارد. اصلاً شايد به بهانه و داعيهی همان هورمونها که میگويی. اما تعالی دادنِ اين و حفظ گوهرِ عشق و تباه نکردن آن در پای خواستههای تن، اگر چه تن هم قدر و منزلت بلند خود را دارد، کار دشواری است.
باری اگر در طول تاريخ ما تن تحقير شده است، پارهی بزرگی از عشق را به نام پليدی و آلودگیِ خاک طرد و منزوی کردهاند و فرصت حظ و بهرهی کامل از عشقِ خاکی را از آدميان ستاندهاند. عشق، عشق است. عشق يکپارچه است و هم تن را شامل است و هم جان را. هر دو از اين آتشِ عالمفروز و هستیسوز نصيب دارند. به بهانهی تقديس و حفظ اصالتِ آن و به بهایِ خودآزاری نبايد عظيمترين موهبت زندگانی بشر را قربانیِ خيالات ساخت.
Posted by: قبلهی عالم at September 5, 2003 6:03 AM