September 1, 2003

!

چقدر خسته بود اينبار شعر تولدش رو كه خواند باز پرت شدم توي همون سياه چال قديمي كهنه كه گوشه ذهنم جا خوش كرده و باز دلم ريخت .چقدر عميق و قديمی است اين سياه چال قدمتش اينگار به قرن ها ميرسه .شايد موروثيه نميدونم.

هميشه عزيز بوده خواستم حرفي بزنم از سنگينی صداش كم بشه ولي اون پيش دستی كرد ......فال حافظ و من چقدر خوشحال بودم از اين هديه نابهنگام....و بعد حرف از فرار زد چه اسم آشنائی چند بار فرار كرده بودم كه اين اسم برام اينقدر آشنا بود......داستان هميشگی كوله پشتی و من و جاده و سعی رهائی از كورتكس مغزی كه انباشته است از خاطره و گذشته و شيارهای عميق و درشت و سخت اونچه كه گذشته....ياد تو هم افتادم ساعت ۲.۵ شب. دهنم از اضطراب گس ميشد ..چقدر راه بود تا زير زمين بايد اروم ميرفتي پاورچين پاورچين فصل گيلاس بود يادته مال خونه بابابزرگم درشت سياه و ابدار از اونها يك دونش اينجا نيست !گاز كه ميزدي ميتركيدند تو دهنت طعم ترش و شيرينش قاطي ميشد با گسي دهنم تو ولي كم ميخوردي بيشتر از من ميترسيدي در زير زمين چقدر صدا ميداد دوچرخه دائي هم برام بزرگ بود اولين ركاب رو كه ميزدم بي حسي دست و پاهام رو ميفهميدم موهاي تنم سيخ ميشد از نسيم اون موقع شب و ما چقدر دور بوديم از دنياي شبي كه تو خونه ها ميگذشت از بيچ و تاب زن و مرد هاي توي رختخواب كه چه احمقانه به دنبال ارامش اميزش ميكردند راستي جنسيتت يادم نيست يادمه كه هر دو عاشق رفتن بوديم و شبها خوابمون نميبرد حيف كه الان نيستي و هيچ وقت اين ها رو نخواهي خواند ......يادته تا خود سپيده پا ميزديم ....

Posted by Suspended Girl at September 1, 2003 10:45 PM
Comments

Omidvaram y roozi ina ro bekhone man behesh migam age bekhay darzemn khahari ma chakeretim nabinim dige ghamgin bashi! i love u

Posted by: narsis at December 23, 2003 11:43 PM