September 14, 2003

اعتراف

دسته بنديهاي احمقانه روانكاوي را بگذاريد براي موجودات بيچاره اي كه گذارشان به ان كشتارگاه ميافتد همان جاي كه بوي ادرار بيداد ميكرد همان جائي كه آدمها را به زور هزار داروي لعنتي ساعت هفت شب مي فرستاديد رختخواب توي همان نقطه متروك از شهر كه ادمهاش براي هميشه محكوم به زندگي نباتي مي شدند با همان داروهائي كه بدون هيچ وجداني برايشان تجويز ميشد پزشك و پرسنل همه جلاد ! دسته بنديهايتان به درد همان جلاد خانه ميخورد حرف صحبتم بيشتر با توست تو كه با قياقه منطقي فكر ميكني همه چيز را راجع آدم و انسان ميداني من از اين بازي احمقانه خسته شدم چيزهائي كه توي ان كتابها به خوردمان دادند روز و شب من را تعيين ميكند ناخود اگاه همه چيز و همه كس بر اساس آن اصول برايم تعبير و تفسير مي شوند هميشه يك قانون روانشناسي كه مثلا جناب فرويد فرمودند ! تو كه كاملا كور و كرشدي همه چيز و همه كس حتي گاهي من برايت جزو يكي از آن دسته بنديهاي ثابت نشده قرار ميگيرد راستي نميبيني نميشنوي لمس نميكني ؟من اينجايم من نيازي به علمي تفسير شدن ندارم به خدا ! ما بايد اعتراف كنيم كه هيچ وقت براي روان آدمها كاري نتوانستيم بكنيم ما در اين زمينه نا موفق بوديم تمام روشهاي درماني كه بر اساس همان اصول بوده با شكست مواجه شده . من كاملا نفي نمي كنم همه چيز را ولي براي انسان ما به نتايج ثابت تر و محكمتري براي قضاوت و تصميمگيري احتياج داريم . قبول داري؟

Posted by Suspended Girl at September 14, 2003 1:20 PM
Comments