October 31, 2003

اين شيشه...

از پشت اين شيشه خاكستري كه نمي توانم حرف بزنم چقدر حرف دارم براي گفتن !پس من چطوري حرفهامو بزنم آخه من نوشتنم خوب نيست كاش اينجا بوديد چشمام هميشه حرف زدند !.... يا مي توانستم لمستون كنم راستي سازم كجاست؟ چقدر اين شيشه ضخيمه مي تر سم فرصتي نباشه و من همه اون چيزهاي كه كلمه اي براشون ندارم يادم بره ادمي كه فراموش بشه مرده مگر نه؟ ادمي كه حرف زدن داد زدن ياد نداشته باشه .كسي هست يك جاي هست كه زبان منو و ننوشته هام رو بشناسه مطمئنم اينو وقتي يك دختر بچه سه ساله عاشق بودم تو رويا ديدم چقدر عجيبه كه عاشق پيشگي مادر زاديه و با آدم به دنيا مياد ...

Posted by Suspended Girl at October 31, 2003 12:03 AM
Comments