December 29, 2003

تولد تو

ساعت ۳ نصف شب بدنش به اين بيداري غير معمول عادت كرده همه خوابند و سكوت و شب مستش كرده مست يا خمار حس عجيبي از بيخودي كه شب بيدار ها مي شناسندش ذهنش پرواز ميكنه به اطاق دختر ۱۷ ساله اي كه تو تختش خوابيده و خواب باروري رو مي بينه پستانهاي بر جسته اش در سرماي شب زير لباس خواب سفت شده اند بوي زن مي دهد دختر خواب باروري مي بيند و پوست جوانش زير نور ماه چه شاداب است فكرش از اطاق خواب دختر ناشناس بر ميگرده به همان زايشگاه دستي بر پوست صورت مي كشه و در آينه تجسم ميكنه پير تر بشه چه طوري خواهد شد ؟ اين بي خوابي ها خرابش خواهد كرد لابد !رشته اين فكر با ناله زني كه تو در زهدانش آخرين لحظات زندگي آبزي ات را مي گذراني گسسته مي شود مي بيني همه از اوست كه اينگونه بيقرار شده ايد تو و زني كه در رحمش هستي قطرات سرم فشاري را كه به مادرت وصل است بي دليل زياد كرده است شايد براي اينكه با تو بازي كند هر بار كه رحم منقبض مي شود اكسيژني كه به تو مي رسد قطع مي شود تو از دست و پا زدن مي افتي و مادرت فرياد مي زند درد مي كشد چه اصراري داري به اين تقلا هر طور شده بايد بماني مگر نه ! دست و پاهايت جمع شده پشتت خميده و قوز كرده هاي با سر خواهي آمد و سرت فشار مي آورد براي اين خروج و او به عدم تناسب اين سر و مدخل ورودت مي انديشد و زن همچنان فرياد مي كشد فاصله درد ها كمتر شده در نگاه زن تنفري از همخوابگي است يا شايد نه او اينگونه مي انديشد او به تو و زن خيره شده است تو مصري به امدن و كسي جلو دار تو نيست تو مي ايي و تمام دنيا را مي خواهي با چه تها جمي براي اين آمدن عمل مي كني و او حالا موهاي لزج سرت را مي بيند كه به ترشحاتي آغشته و به هم چسبيده اند بوي جفت و جنين مي دهي سرت را خارج ميكند دستهايش دور گردنت حلقه مي شود حس ديوانه اي مي خواهد وادارش كند كه دور گردن داغت را بيشتر از حد فشار دهد وي او كنترل تكانه دارد حركتي به پايين شانه قدامي حركت مخالف به بالا شانه خلفي و بعد به سرعت به تمام هيكل در بين دستهايش مي لغزي و او كه اين همه اصرار تو را مي بيند دو مچ پايت را محكم مي گيرد و تو نما افتي سر وته اويزانت كرده و تو بنفش و سياه شدهاي لحظه معلقي است نه آبزي هستي نه زميني نفس كشيدن نمي داني فشاري از تو برداشته شده و با فشار بزرگتري مواجهي اره بايد نفس بكشي نفس ياالله زود باش همين يك چند ثانيه است كه آينده ات رو تعيين مي كنه اكسيژن دير برسه باختي مگر همه دنيا رو نمي خواهي بجنب لعنتي ببين حالا او هم نگران توست مي تواني زود نفس بكشي و بعدا بشي آدم كله گنده باهوش سياستمدار بشي رئيس جمهور بسي چه مي دونم شايد خدا بشي ...ماعع لزج بيني و دهانت را بيرون مي كشد و تو هنوز وارونه اي به خودت مي ائي اولين نفس و اولين گريه و چقدر سرد ات هست مي دانم و او نمي داند بعدا آيا او را براي اينكه به تو رحم كرد و گردنت را زياد فشار نداد و پاهايت را محكم گرفت ملامت خواهي كرد يا نه به هر حال تقصير خودت بود اگر انتخاب مي كردي او هم به خواسته تو عمل ميكرد او به آزادي فكر و عمل اعتقاد داشته و دارد تو كه آمدي از حياط بخش روبرو جسدي را بردند جنازه اي را تو خواب بودي ولي او كه آن موقع دستهايش از تو و ترشحاتت پاك شده بود شاهد شيون نز ديكان جنازه مريض بخش روبرو و شادي دور و بري هاي تو بود و به اين فكر ميكرد كه آدمها ياد گرفته اند"آموخته اند" كه كجا و كي بخندند و كجا و كي بگريند و آرام به اين جريان لبخند مي زد

Posted by Suspended Girl at 8:08 PM | Comments (3)

December 21, 2003

شب يلدا

اينجا اناري نيست يادم رفته بود من عاشق انارم من دارم فراموش كردن را ياد مي گيرم ميوه ها بي مزه اند اينجا امشب در به در دنبال يك جفت چشم ايراني بودم تا بگذاره توي گرمي نگاهي آشنا بدون هيچ حرفي با هم گپ بزنيم همه خونه ها اينجا حافظ ندارند كه ! دوستي داشتم كه عاشق حافظ خوندنش بودم كاش بود اونوقت من حتما يك تكه بزرگ انار ترش و شيرين آب دار مي دادم بهش و آرزو مي كردم وقتي بهش گاز مي زنه فقط به مزه انار فكر كنه و بس. راستي هر جاي دنيا باشي امشب يلداست يا نه؟ من نمي دونم كلي چيز كه نمي دونم كلي هم باور غلط دارم مثلا تا پارسال كه رفتم يكي از دهات هاي گناباد و باغ انار رو ديديم فكر مي كردم انار از قسمت تاجش وصله به در ختش

Posted by Suspended Girl at 9:05 PM | Comments (5)

December 15, 2003

هيچ مي دانيد قلم ها چه غمگينند در اين سرزمين

واي از آن روزي كه تو كه قلم از ان توست اينچنين دلگير و آزرده بنويسي چه بلاي دارد بر سر ان چشمهاي سياه مي آيد !واي از اين همه قلم رنجيده ! چقدر بايد براي ديدن يك نوشته مغرور و سر خوش صبر كرد

Posted by Suspended Girl at 11:38 PM | Comments (1)

December 3, 2003

نقش

دستها پينه بسته درد جريان سرب داغ است از دست تا شانه كنده كاري تمام نشده نقش انداختن بر اين ديوار كهنه چه سخت است اما او هنوز مي كاود و مي كند شايد اينگونه نقشي ثابت آفريده شود كاروان پر تحرك تغيير از پشت سر با چه شوري عبور مي كند اما محكوم به كندن است جائي پاهايش به ديوار كهن بسته است مرد هوشمند به اين حركت بي نتيجه مي خندد كاروان دور شده است

Posted by Suspended Girl at 9:54 PM | Comments (4)