ساعت ۳ نصف شب بدنش به اين بيداري غير معمول عادت كرده همه خوابند و سكوت و شب مستش كرده مست يا خمار حس عجيبي از بيخودي كه شب بيدار ها مي شناسندش ذهنش پرواز ميكنه به اطاق دختر ۱۷ ساله اي كه تو تختش خوابيده و خواب باروري رو مي بينه پستانهاي بر جسته اش در سرماي شب زير لباس خواب سفت شده اند بوي زن مي دهد دختر خواب باروري مي بيند و پوست جوانش زير نور ماه چه شاداب است فكرش از اطاق خواب دختر ناشناس بر ميگرده به همان زايشگاه دستي بر پوست صورت مي كشه و در آينه تجسم ميكنه پير تر بشه چه طوري خواهد شد ؟ اين بي خوابي ها خرابش خواهد كرد لابد !رشته اين فكر با ناله زني كه تو در زهدانش آخرين لحظات زندگي آبزي ات را مي گذراني گسسته مي شود مي بيني همه از اوست كه اينگونه بيقرار شده ايد تو و زني كه در رحمش هستي قطرات سرم فشاري را كه به مادرت وصل است بي دليل زياد كرده است شايد براي اينكه با تو بازي كند هر بار كه رحم منقبض مي شود اكسيژني كه به تو مي رسد قطع مي شود تو از دست و پا زدن مي افتي و مادرت فرياد مي زند درد مي كشد چه اصراري داري به اين تقلا هر طور شده بايد بماني مگر نه ! دست و پاهايت جمع شده پشتت خميده و قوز كرده هاي با سر خواهي آمد و سرت فشار مي آورد براي اين خروج و او به عدم تناسب اين سر و مدخل ورودت مي انديشد و زن همچنان فرياد مي كشد فاصله درد ها كمتر شده در نگاه زن تنفري از همخوابگي است يا شايد نه او اينگونه مي انديشد او به تو و زن خيره شده است تو مصري به امدن و كسي جلو دار تو نيست تو مي ايي و تمام دنيا را مي خواهي با چه تها جمي براي اين آمدن عمل مي كني و او حالا موهاي لزج سرت را مي بيند كه به ترشحاتي آغشته و به هم چسبيده اند بوي جفت و جنين مي دهي سرت را خارج ميكند دستهايش دور گردنت حلقه مي شود حس ديوانه اي مي خواهد وادارش كند كه دور گردن داغت را بيشتر از حد فشار دهد وي او كنترل تكانه دارد حركتي به پايين شانه قدامي حركت مخالف به بالا شانه خلفي و بعد به سرعت به تمام هيكل در بين دستهايش مي لغزي و او كه اين همه اصرار تو را مي بيند دو مچ پايت را محكم مي گيرد و تو نما افتي سر وته اويزانت كرده و تو بنفش و سياه شدهاي لحظه معلقي است نه آبزي هستي نه زميني نفس كشيدن نمي داني فشاري از تو برداشته شده و با فشار بزرگتري مواجهي اره بايد نفس بكشي نفس ياالله زود باش همين يك چند ثانيه است كه آينده ات رو تعيين مي كنه اكسيژن دير برسه باختي مگر همه دنيا رو نمي خواهي بجنب لعنتي ببين حالا او هم نگران توست مي تواني زود نفس بكشي و بعدا بشي آدم كله گنده باهوش سياستمدار بشي رئيس جمهور بسي چه مي دونم شايد خدا بشي ...ماعع لزج بيني و دهانت را بيرون مي كشد و تو هنوز وارونه اي به خودت مي ائي اولين نفس و اولين گريه و چقدر سرد ات هست مي دانم و او نمي داند بعدا آيا او را براي اينكه به تو رحم كرد و گردنت را زياد فشار نداد و پاهايت را محكم گرفت ملامت خواهي كرد يا نه به هر حال تقصير خودت بود اگر انتخاب مي كردي او هم به خواسته تو عمل ميكرد او به آزادي فكر و عمل اعتقاد داشته و دارد تو كه آمدي از حياط بخش روبرو جسدي را بردند جنازه اي را تو خواب بودي ولي او كه آن موقع دستهايش از تو و ترشحاتت پاك شده بود شاهد شيون نز ديكان جنازه مريض بخش روبرو و شادي دور و بري هاي تو بود و به اين فكر ميكرد كه آدمها ياد گرفته اند"آموخته اند" كه كجا و كي بخندند و كجا و كي بگريند و آرام به اين جريان لبخند مي زد
خيلی قشنک یود درضمن سال نو رو تیريک می گم
Posted by: درياروندگان at January 4, 2004 4:29 AMمن هنوز که هنوزه ياد نگرفتم کی گريه کنم و کی بخندم. هنوز خيلی چيز ها رو ياد نگرفتم. نميدونی چقدر می ترسم هيچ موقع ياد نگيرم. شبها که می خواهم بخوابم اين فکرهای لعنتی ولم نميکنند. هيچ موقع رهايم نمی کنند. اون چهار پنج تا شرو ور تو وبلاگم هم تسکينی نداره.
من فکر ميکردم که ديگه از همه چيز رد شدم و همه چيز تمومه اما ظاهرا همه چی تازه شروع شده و من اينقدر غافل بودم که نميدونستم هنوز دارم واسه خودم تو دوران بچگيم می گردم.
حسابی از اين نوشته حال کردم. منم انقدر مثل تو خنده و گريه رو با هم ديدم يا گاهی اصلا هيچی نديدم که خل شدم!!!
واسه خودم کلمه های مبهوت رو که هيچ وقت معنی شونو نفهميدم يا اونايی که فهميدم اما اون جوری دوستشون ندارم و می خوام تغييرشون بدم رو انتخاب می کنم و واسشون می نويسم انقدر مينويسم که يا بالا خره معنی شونو بفهمم يا تو اين مخ پوکم بره که بابا خودتم بکشی نمی تونی عوضشون کنی. اينها جزيی از چرت و پرت های بلاگم است بقيشم همش گلايه از دست اون خدا که قوربونش برم هزار مدل خلق کرده و اون مخلوقاتشه ديگه... بحر حال خواهری هر جا باشی حتی اونور اب يا (انشا الاه) من برم اون دنيا و ديگه نباشم که هی اذيتت کنم يا غر بزنم يا اشکال رياضی بپرسم بابا ما چاکرتيم!!
احسنت خانم دکتر! دست مريزاد!
Posted by: داريوش at December 29, 2003 8:42 PM