August 15, 2004

...

اگر مجالي باشد دستهايش باز از نوازشت رنجور خواهد شد و جاي بلنداي گيسوانت دوباره بر سر انگشتانش نقش خواهد گرفت و سنگيني تمام حجم تو بر شانه هايش هيچ خواهد بود اگر مهلتي باشد دوباره او خواهد بود و تو و راز شب ها .داستان قديمي ناز تو و نوازشهاي او تا سحر. و من مي دانم تقدير اگر رخصت دهد تو در سحرگاهي با شكوهترين نغمه را خواهي سرود...

Posted by Suspended Girl at August 15, 2004 5:19 PM
Comments

شكوه فصلي دوباره و تبلور نغمه ها از زاويه اي ديگر...
خوشحالم ازين كه پرده هاي اين سرا در سكوت سنگينشان نماندند و بار ديگر با سرانگشتاني شورانگيز طرحي نو درانداختند، پاينده باشي عزيز.

Posted by: واحه at August 29, 2004 3:46 AM

داشتيم يواش يواش فکر می‌کرديم ديگر بر نمی‌گردی! به سلامتی!
بيشتر بنويس شايد خودت يادت بيفتد خيلی زنده‌ای!

Posted by: داريوش at August 28, 2004 4:29 PM