April 20, 2008
آغاز کتابت
غایب ملکوتی، هاتف غیب شد برایمان. پرده برانداخت و در دفتر دیوانی نمایان کرد. عزم جزم کرده بودیم بنگاریم از وضع و حالی که بر سر دولتمان میرود، غافل بودیم از آنچه در دیوانی بر سرمان میرود.
قبلهي عالم که در فراز کردند و اذن ورود مرحمت نمودند هوش از سرمان پرید، دست خط ولیعهد را که دیدیم زبان ناطقه لال شد، فتوغراف قبلهی عالم بر دیوار اندرونی سرسرای دفتر رعشه بر جانمان انداخت. گفتیم پنجره بگشاییم شاید باد خنک بهاری هوش از سر رفته را باز گرداند، اما نشد...
گوشهی عزلت گزیدیم و با دل خلوت کردیم، زبان بسته به حرف آمد، حرف که نه، به اشک آمد. بیچاره به تنگ آمده است از این همه فرسنگ فاصله بین ساکنان درگاه ملکوتی، میخواهد طی ارض کند، هوای پرواز هست، چه کند که بال پرواز ندارد ...
January 11, 2008
در باب تب و لرز ما، و عيادت قبلهی عالم از وليعهد
قبلهی عالم به سلامت
نحوست ما را گرفته بود، و هرچه میکرديم خلاصی نداشتيم. نمیدانم از نفرين مخمل ميرزا بود يا چه، افتاديم به بستر بيماری، نه آن بيماری که مرضای اسلام را زمينگير کرده، سرماخوردگی جزئی هم نبود. کلی بود. نازکالملکوت شاهد است که ما در منزل او چه نالهها کرديم و چه ضجهها کشيديم. در سرسرای منزل او بود که تا الاه صبح کابوس طناب ديديم و خودمان را در مقادير معتنابهی طناب گرفتار. خدا روز بد نياورد، نازکالمکوت هم که به اين چيزها اعتنا ندارد و ککاش نمیگزد، نگران ما شد، عسل آورد و چای و ليمو و سنبل طيب و گاوزبان و چيزهای ديگر. افاقه نکرد، سراغ حکيمباشی را میگرفت، که چون گرفتار بود و مشغله زياد داشت پاک يادش رفت ما در سرسرای منزلش تب و لرز کردهايم، از اين ستون آينهکاری میرويم به آينهی ستون مقابل.
خدا را شکر وسيله جور شد آمديم اندرونی برلين، و گفتيم از اينجا نامه مرقوم میکنيم و میفرستيم به بزرگترين پايتخت ارض ملکوت، انگلستان.
گفتيم تا قبلهی عالم نيايند احوالپرسی، از جایمان تکان نمیخوريم. چه خبر است! راه به راه به مخمل ميرزا نشان پنجهکشی وپردهدری و مبارکی میدهند، آنوقت احوال ما را که داريم اينجا در اندرونی میپوسيم نمیپرسند.
تا اينکه دست حق بر سينهی نامحرم خورد و قبلهی عالم اندرونی را منور کردند و فرمودند: بخدا يک چشم ما اشک بود و يک چشم خون وقتی از بيماری وليعهد با خبر شدم. سراسيمه خود را رسانديم به اينجا، بی حضور فراشها و جارچیباشی و عمله و اکره.
از اينهمه مصيبت که سرمان آمد، يک خبر مفرح بود که نيشمان تا بناگوش باز شد. اينجا و آنجا از زنان اندرونی شنيديم که مخمل ميرزا را چيز کردهاند، يعنی چطور بگويم؟ سربسته بگويم شده آغا محمدخان قاجار، و او ديگر نمیتواند دست تطاول به مقام شامخ وليعهدی دراز کند.
وليعهد سرحال و قبراق
طاقهای ديوانخانه میلرزند
رعشه افتاده است به تن بارگاه. هراسان دويديم وسط صحن دیوانخانه ببينيم چه خبر است. هيچ کس خبردار نبود. تا خودمان با دو گوش مبارک از دهان وليعهد ماجرا را نشنيديم، هول و هراس از دلمان بيرون نرفت. آخر زلزله اگر بيايد، به چشم بر همزدنی میآيد و میرود و ويران میکند. اين رعشهای که افتاده بود به تن ديوانخانه قرب يک هفته دوام داشت. هيچ جا هم خراب نمیشد. حیران مانده بوديم از اين بلعجبی. وليعهد بيمار شده بود. افتاده بود به بستر بيماری. تب و لرز گرفته بود. اين رعشهها هم اثر لرزهای وليعهد بود. من نمیدانم وليعهد ما که جثهی جسيمی ندارد، چطور اين همه رعشه را توليد کرده بود! شکر خدا ديوانلرزه تمام شده است. قبلهی عالم آمدند خبر بيماری و متعاقباً سلامتی عباس ميرزا را بدهند. نيت کرده بوديم احوال خواجه مخمل را هم به نظر ساکنين بلاد محروسه برسانيم. اما همين که عباس ميرزا بداند ديگری خطری از جانب خواجه مخمل ميرزا مسند ولايتعهدی ايشان را تهديد نمیکند، کفايت است. اصلاً ديوانخانه را گربهها میگردانند. خدا عالم است. خواجه مخمل نشان ويژهی پنجول کشيدن به پردههای ديوانخانه دريافت کرده. عباس ميرزا هم، با آن سبيلاش که هنوز تا سبيل ميرزا مخمل خيلی فاصله دارد، رعشه به تن ديوانخانه انداخته بود. شکر خدا که هم عباس ميرزا سالم است حالا، هم خواجه مخمل ميرزا شاد و خرم، دم مبارک را به نشان خشنودی عمود میگيرند و قدمهای شاهانه در شبستانهای درگاه میزنند! بعون و قوهی الهی، عباس ميرزای وليعهد خودش میآيد و شرح ماجرا را میدهد.
قبلهی آسوده
November 16, 2007
در باب سفر ماضی به ولايت پروس و دلتنگیهای مقام ولايتعهدی
الساعه که قبلهی عالم به درخواست مؤکد مقام سامی نيابت سلطنت اين دو کلام را مرقوم میفرمايند، قرب يک ماهی از سفرمان به ديار پروس در معيت سلطانبانو میگذرد. تمام خلايق حالا دیگر مستحضرند که تا ما رسيديم وليعهد طيور و وحوش را در سراسر سرزمين پروس همينجور ول کرده بودند که بيايند به استقبال ما. سلطانبانو هر بار که از پنجرهی ترن به دشت و جنگلها نگاه میکردند، پرندهای يا چرندهای میديدند که به عمرشان انگار نديده بودند، غافل از اينکه اين عجايب همه محصول ارادت عباسميرزای وليعهد است! اما وليعهد جان! چه بگویم؟ قبلهی عالم باز هم مثل هميشه دلشان خون است! اصلاً مگر این زمانه دست از سر سلاطين بر میدارد؟ آنقدر غوغا و بلوا در اکناف ملک و اطراف ملکوت افتاده است که حضرت شهریاری به رغم ميل وافر ذات مبارکشان اصلاً هر وقت میخواهند بروند به سمت ديوانخانه پاهاشان سست میشود. ولی اين بار عزم مبارک را جزم کرديم که سقف فلک هم اگر شکاف بردارد بيايیم و تفقدی از اهل حرم بکنيم، با وليعهدمان هم چاق سلامتی کنيم! شما که خودتان میدانيد که آن چند روزی که قصد سفر کرديم تا رسيديم به آن سرزمين، زمين و هوا يخ زد. همه چيز منجمد شد. قبلهی عالم سرما خوردند. وضع مزاجیشان به هم ريخت. همهی دنيا کن فيکون شد. انگار همهی ترنهايی که از دوسلدورف به برلين میرفتند از خط خارج شدند. اسبها همهشان انگار افتادند سقط شدند. از آن همه مرحمتهايی که کرده بوديد، فقط گداهايی که سر راهمان ول کرديد به جا ماندند. آن وقت ما مانديم و يک دنيا شرمندگی و خجالت! گزند زمين و آسمان به دل جانتان نرسد هرگز. مقام ولايت مستدام بماند و مقام شهرياری هم مخلد. زياد از مخلد بودن مقام ما نگران نباشيد. هر چه شهرياری ما بر قرار باشد، ولايتعهدی شما هم بر قرار خواهد ماند. مخمل ميرزا هم جای شما را تنگ نمیکند اين روزها. طفلک از تمام ارض ملکوت به یک گوشهی اتاق بسنده کرده و هيچ سودای ولايت و اين حرفها ندارد. از تمام دنیا هم فقط حريف قبله میشود و دست و بال شهرياری را چنگ میزند و دندان میگيرد. کسی چه میداند؟ شايد به ولايتعهدی شما معترض است. ولی خاطرتان آسوده باشد. مخمل ميرزا دلاش صاف است. اهل کينه نيست. با شما هم مدارا و مماشات میکند. بر شما باد که محبت مخمل ميرزا را در دل داشته باشيد. مخمل ميرزای بارگاه سبيلاش سفيد سفيد است حالا. شما يک فتوغراف تازه از خودتان بيندازيد توی ديوانخانه. میدهيم فتوغراف شما را کنار فتوغراف مخمل ميرزا بزنند به سينهی ديوار دفتر ديوانی. مملکت به همين يادگارها مملکت میشود ديگر.
عزت مخمل ميرزا و عباس ميرزای وليعهد مزيد.
قبلهی کماکان گرفتار
October 23, 2007
اندر باب سفر قبله ی عالم به ممالک آلمان
قبلهی عالم به سلامت
امشب دستور داديم سراسر ملک آلمان را تا سرحدات روسيهی تزاری بلکه هم آنطرفتر چراغان کنند. خيابانها را ريسهبندی کنند، به ديوارها پنجهی مهتابی بکوبند، دروازهها را با ترمه بيارايند، پيادهروها را آب و جارو کنند، سلمانیها مفتی سر بتراشند، قطارها رايگان آدم جابجا کنند، تيرهای چراغ برق را برق بيندازند، يک دسته پرنده و چرنده از هندوستان بياورند ول کنند توی آلمان، مسابقات کشتی و پهلوانی راه بيندازند، مشاغل شبانه روزی شود، مدارس شهريه نگيرند، ماليات را از گردن رعيت بازکنند و بيندازند به گردن دولت، و خلاصه گفتيم کاری کنند قِرت و قيامت.
هرچه نباشد، قبلهی عالم خاک آلمان را به قدوم خود منور فرمودهاند و در قصر ويلهلم تل رحل اقامت گزيدهاند. شهر امن و امان است، و شکر خدا در آن ازدحام ملت، خون هم از دماغ کسی جاری نشد، صد هزار کرور جای شکر دارد.
حالا که شب از نيمه بر گذشته و ما به اندرونی خاموش رفتهايم، داريم فکر میکنيم ديگر چه کاری مانده بود که نکرديم؟
کاش میگفتيم يک دسته گدا هم در شهر ول کنند که به هنگام گذر قبلهی عالم سر خم کنند و چيزی بگيرند. اينطورهاست که در ارض ملکوتی وقتی دعاگو داشته باشيم با صدقه رفع بلا، خدا يک در دنيا صد در آخرت عوض میدهد. ديگر اينکه مرحوم جان کين رضی اله عنه روايت میکرد که وقتی قبلهی عالم با لبخند مليح همايونی يک اشرفی در کاسهی فقير میاندازد، بهقدر صد سال شادابی و خشنودی طول عمر در سيمايش متجلی میشود.
فیالواقع ما که يک عمر است به ولايتعهدی مشغوليم، در اين بلاد غريبکش وجيزهی ناچيزی تدارک ديديم که زرق و برقش همين چند قلم بود، مابقی بقای قبلهی عالم.
وليعهد مهماندوست
April 28, 2007
در باب خون به جگر شدن قبلهی عالم و آغاز فصل گرما
قبلهی عالم به سلامت،
الساعه که از دارالمشغلهی زمانه به بارگاه ملکوتی وارد شديم، صدای ضجه و شيون شنيديم، فیالفور خود را به اندرونی رسانديم و دل توی دلمان نبود که هرچه شده باشد، به جان میخريم، زبانم لال بلايی سر قبلهی عالم نيامده باشد.
همينجور از بين زنان و اطفال و محرمان حرمسرا که بر سر میزدند و نوحه میخواندند گذشتيم تا به تخت همايونی رسيديم و ديديم آنچه نبايست.
قبلهی عالم را مدهوش و تبدار در بستر ديديم. ما هم بر سرکوبان گوشهی دنجی پيدا کرديم و سر درد دلمان باز شد.
بيت:
ای که پيرهنت حجرهی حاجات ما بود
از اعماق دل ما چه خبر داری؟
دشت پر از کاهو شده ای شهد و شکر
دست بشوريم و کار دگر کنيم.
از قضا حکيمان و طبيبان حاذق عالم کيف بهدست سر رسيدند و تا آمدند نبض قبلهی عالم را بگيرند ما مداخله کرديم و ممانعت به عمل آورديم و عارض شديم که: تا اميرحسين خان سامالملکوت نيايد خدا سر شاهد است محال باشد بگذاريم اينها دست به نبض قبلهی ما بزنند. از اتوريتهی وليعهدی استفاده کرديم جلو ضرر را گرفتيم.
باری، چاکران را صدا زديم و گفتيم ما قبله را از جوب که پيدا نکردهايم دست هر کس بسپاريم.
برويد سامالملکوت را بياوريد که رشتهی کار دست اوست. و هموست که به يک نظر خاک را کيميا میکند.
ساعتی نگذشته آمد و طبابت کرد و گفت: قبلهی عالم خون به جگر شدهاند.
موقع رفتن زير گوش ما گفت: سرکنگبين زياد ميل کردهاند با کاهو، فشارشان رفته بالا. پيش خودتان بماند.
البته قبلهی عالم به ما رفته. عاشق کاهو با سرکنگبين است. با مرحوم جان کين هم آن سالها که ساعات خوش داشتيم، قبله دستور میداد يک مجمعه کاهو بياورند با سرکنگبين فراوان. و میفرمودند: مستر جان کين، ميل کنيد، اينها تحفهی ممالک ملکوتی ماست. در لندن و بلاد کفر اين چيزها گير فلک هم نمیآيد.
چه روزهايی بود!
نازکالمکوت آن روزگار موهاش را بلند میکرد تا کمر، فراشها میآمدند سرش را در تشت میشستند و شانه میکردند، و او حالش خوب میشد، آنوقت با ظهيرالمکوت مزاح میکرد و ما میخنديديم. همين نازکالملکوت که صدای خندهاش تا ثريا میرفت، اين روزها فرصت سر خاراندن ندارد! چه روزگاری بود! هی گفتيم: آقا! نکن. کرد و ما را هم گرفتار کرد.
از صبح که از خواب بيدار میشويم میرويم دارالمشغلهی زمانه، خون جگر میخوريم و فرصت نداريم با ملکالشعرا صلهی رحم کنيم، دو بيت شعر ناب بشنويم، و اينها.
سلطان بانو هم که ديگر سلطان بانوی سابق نيست، سرش به مخملالمکوت گرم است، نه حال ما را میپرسد، نه قبله را دلگرمی میدهد، اندرونی سوت و کور شده بخدا.
باز اقلکم قبلهی عالم گاهی فشارش میرود بالا، ما يک ضجهای، شيونی، چيزی میشنويم. همين اشکی که حالا داريم میريزيم، علاوه بر ثواب، هفتاد خاصيت دارد. يکيش صبر است. خدا به آدم صبر عنايت میکند.
صبر میکنيم قبلهی عالم که به هوش آمد، میرويم دست بوس، و يک جوری بهش میگوييم که: بخدا ما هم خون به جگر شديم، قبلهی عالم.
امروز يک کاميون کاهو و سرکنگبين رسيده بود و ما هم دلی از عزا در آورديم. میگويند، هر چيزی به اول فصلش مزه دارد. آی خورديم! تمام لب و لوچهمان از شيرينی زياد نوچ شد.
خدا قبلهی عالم را از ما نگيرد. ما هم دلمان به همين وليعهدی خوش است، وگرنه چی داريم؟
وليعهد شيرينسخن
در ماتم وليعهد!
قاطبهی ساکنين اراضی و ممالک محروسهی ملکوت مستحضر باشند و اين سخنان را به گوش جان اصغا کنند که سخت واجب افتاده است گردگيری از پنجرههای ديوانخانهی مبارکه و ابلاغ منويات خاطر همايونی!
قبلهی عالم مدتهاست توشيحی برای ديوانخانه نفرستاده بودند. هزار دليل دارد البته. يکیاش همين که به کفايت و تدبير گردانندگان و نايبان ممالک محروسه اعتماد کرده بوديم. دليل ديگرش هم البته اين بود که اصلاً ديوانخانه يا به تاراج رفته بود و کسی اهمیتی نمیداد - يعنی حکماً قبلهی عالم هم داعيهی محکمی نداشتند - يا شماری از چاکران درگاه رسم آستانبوسی را ترک گفتهاند و ديگر آستانبوسی درگاه نمیکنند. خودتان همين نامهای حاشيهی صحيفهی مبارکه را رؤيت بفرماييد، میفهميد قبلهی عالم را در خاطر چه دردی هست!
القصه، غرض از اين شرف صدور يافتن اين نکات اين بود که اين روزها قبلهی عالم میبينند ميرزا عباس خان وليعهد پاک يادشان رفته است وليعهدی بودند و ملکوتی هست و ايشان را وظيفتی. يادشان رفته است که آميرزا مهدی خان نازک الملکوت که حالا شده است والی اقطاع زمانه، هنوز هم که هنوز است باغدار حجرهی سيبستان است. باغداری سيبستاناش را میکند، والیگری زمانهایاش هم به راه است. اما وليعهد ما اصلاً برایاش مهم نيست چرا آن حجرهی مبارکه را به او دادهايم. صبح تا شب هر چه مینويسد برای اقطاع زمانه، بالفور نسختی از آن را در حجرهی ملکوتی پرت میکند! خوب اگر قرار است اسبابکشی کنند به اقطاع زمانه، رسماً بگويند ولايتعهدی ما را طلاق دادهاند! اگر هم نمامان دارند اين وسط لفت و ليسی میکنند و قصد سخنچينی دارد که زير پای وليعهد ما را خالی کنند و ايشان هنوز مراتب ارادت ملکوتیشان را حفظ کردهاند، خوب است خودشان الساعه تشريف بياورند به آستانبوسی و ثابت کنند که هنوز مهرِ شاهی در دل دارند و همينجوری بيخودی به بهانهی اينکه ژازه سرشان تاج گذاشته (و در واقع کلاه گذاشته) ادعای سلطنت به گزاف نکنند! قبلهی عالم امروز سخت غضبناکاند از اين وليعهد! خودشان به حجرهی خودشان درست رسيدگی نمیکنند، آن وقت توقع دارند ما که قبلهی عالم باشيم تمام بساط شاهنشاهی و مسند جماقتداری را بگذاريم کنار و آستين بالا بزنيم، کاه و گل لگد کنيم، خشت بالا بيندازيم و حجرههای تازه برای ديوانخانه درست کنيم! تفو به اين سلطنت که وليعهدش به حجرهی خودش هم سر نمیزند!
اصلاً ما که قبلهی عالم باشيم شکی ديگر هم بردهايم. اين وليعهد حکماً عاشق شده است. اين عاشقی باعث بازيگوشی میشود. حتماً به همين سبب است که حجرهی خودشان را با حرفهای واقعیشان، به حرفهای دلشان، به سخنان اختصاصی حجرهی خودشان که مخصوص ولايات ملکوتی باشد نمیآرايند. میروند قبلاً سر بازار حرفها را برای بقيه میزنند. بعد وقتی مستعمل شد، میآورند در حجرهی خودشان که يادگار بماند! وليعهد اگر دل و دماغ داشته باشد و عاشقی زياد پريشاناش نکرده باشد، حتماً میتواند رقعههای تازه بنويسد. هميشه که نبايد قبلهی عالم آستين بالا بزند و صبح تا شب انگشتان مبارک را رنجه کنند!
ما عصبانی هستيم، وليعهد!
قبلهی غضبناک!
October 17, 2006
در باب به تاراج رفتن ديوانخانهی مبارکه
ديديد وليعهد جان؟ ديديد که نبوديد و يغماييان به ديوانخانهی اراضی مبارکه شبيخون زدند؟ هنوز به سمع مبارکتان نرسيده است؟ نکند خبر داريد و باور نمیکنيد؟
گمان مبريد که دستِ قبلهی عالم به جایی نمیرسد برای تظلم. گفتيم تحقيق و تفحص را به شما واگذار میکنيم. همينجور دارد صدای شيون میآيد از ديوانخانه و لحظهای منقطع نمیشود صدای جزع و فزع فراشان. لابد از غضب شهرياری ترسيدهاند. خاطرشان را آسوده کنيد که صفرای ما به اين جسارتها نمیجنبد. هنوز حيرانايد که چه شده است؟ به همين لسان و بيان مبارک شهرياری برایتان روايت میکنيم:
خاطرتان هست که گفته بوديم حضرت ميرزا نازک خان درگاه، زمان و مکان را در ديگ ريخته و آشی پختهاند که يک وجب بالایاش روغن است. اسم آش را هم گذاشتهاند «زمانه». باری موسم نذر و نياز بوده است و پرهيزی از نذورات نبوده، حال گيريم اين آش نذری از چهار گوشهی عالم ميهمانی بر سفره داشته باشد. مهم نیست. باز هم خاطرتان هست که آسيد ميرزا نيکان کاريکاتورچی جريدهای در آشخانهی زمانه دارد به نام «کلاغستون». اخيراً مترصدين درگاه خبر آوردهاند که يکی از ممالک همسايه، محمود نامی - که میگويند آب باران توی دهاناش غرغره میکند به جای دهانشويه - صفت «خفيهنويس» برای خود اختيار کرده است و ادبيات ديوانخانه را مصادره کرده و در همان جريدهی کلاغيه صحيفهای مینگارد و قرائت میکند به نام «وقايع وبلاگيه». باری دستور حبس آن خاطی متمرد را داديم و خودش اعتراف کرده است که هر چه مینويسد را از روی آداب انشای ولايتعهدی و شهرياری برگرفته و حکماً مصادرهی اموال و آثار ديوانخانهی ملکوتی بوده است. ما که مقام منيع شهرياری باشيم از تقصيرات آن خاطیِ پريشان گذشتهايم و اصلاً جواز صادر کردهايم که برود در همان جريدهی کلاغيه هر چه میخواهد با هر زبان و بيانی که دوست دارد بگويد و بنويسد. اين دو کلام را هم محض تذکر نوشتيم برای شما و حضرت نازک خان.
قبلهی گوش به زنگ
August 24, 2006
آه از اين باد بلاخيز
قبلهی عالم امروز صبح که ديدگانِ مبارک را گشودند، چشمشان به دستخط منور وليعهدی روشن شد! شاباش! وهم برمان داشته بود که نکند وليعهد بارگاه هم دارد جلای وطن میکند. اما خاطر مبارک شهرياری آگاهتر است از وفای نيابتی شما.
ديدید وليعهد جان وفای روزگار را؟ خودتان خوب گفته بوديد. نازک خان که جارچی عالم شده است و زمين و «زمانه» را به هم ريخته است. غوغا در عالم انداخته است و هر روز عدل ساعت پنج غروب - به ساعت بلدهی مبارکهی لندنيه - وقتی هوای مملکت گرگ و ميش میشود (هوا هم حيوانی شده است!)، اندکی پيش از نمازِ شام، بانگ نقارهی عمارت هلندیشان بلند میشود. گرد و خاکی به پا میشود که نگو و نپرس. ملکالشعرا را هم که وصفاش را خودتان بهتر میدانيد. حاجتی به خفيهنويسان نيست که بدانيم پشت پرده چه دسيسههايی دارد انجام میدهد. به جای مدح سلطانی، قلم را در تحريرِ مديحت اجنبیها میگرداند! شما که وليعهديد و از احوال بارگاه آگاهتر بايد باشيد، تا همين ساعت آيا قصيدهای، قطعهای، يا حتی يک رباعی در ستايش طاق و ايوان اين درگاه از او ديدهايد؟ قبلهی عالم پيشکش!
خوب شد يادی از ظهير کرديد. ديدید چه کرد با ما و خودش؟ مقام ظهارت را به سفارت واشينغتنيه فروخت. اين بار رسماً به زيارت خانهی خدا رفت. سرش را تراشيده است و تبديل شده است به ظهير المنور. اگر هنوز ملکوتی بود اسماش را میگذاشتيم منور الملکوت. شما میدانيد کجا سلمانی میرود؟ خلاصه، وليعهد جان، اين حاجی ما به سعی صفا و مروه رفت و صفای ملکوتی و مروت نقادی را يکباره از دست فرونهاد! کارِ بدترش را ديديد؟ يکباره يک پردهی سفيد کشيده است در خانهاش که هيچکس را يارای عبور از آن نيست. بعضی از ساکنان اراضی همسايه گفتند که ظهير الملکوت پيشين انتحار الابيض کرده است! میبينيد از حجر الاسود تا انتحار الابيض چقدر راه کوتاهی است؟
و اما حديث میرزا مخمل بارگاه را بگوييم که ارداتی وافر به مقام ولايتعهدی دارد. باور بفرماييد هر روز با ندای «يا عباس» ما را از خواب بيدار میکند، بس که به شما ارادت دارد! خودش میگفت از قرون ماضی خبر آوردهاند که ميرزا عباس خان وليعهد هم زمانی اسد اللهی در خانه داشته است، سياهرنگ! از بابِ استفسار و تفقد احوال، مخمل خان سراغ گربهی منزل شما را میگرفت.
عجالتاً زياده عرضی نيست. برويم به امور معوقه بارگاه برسيم و صمصام شهرياری را بدهيم صيقل دهند و زنگارش بزدايند. اگر مجمعی از بزرگان آستانه بر پا کنيد، در بابِ سياستهای آتی کشورگشايی اقتراحی داريم. شايد رأی صائب شما، گرهی از فروبستگیهای درگاه بگشايد و خفتگان را بيدار سازد.
قبلهی وفادار به وليعهد
بارگاه سلطانی و تاخت و تاز سگ و گربه
قبلهی عالم به سلامت،
از وقتی بارگاه سلطانی رفته زير تاخت و تاز سگ و گربه، خوی همايونی لطيفتر شده، در عوض آرزوهای کشورگشايی و فرامرزی از ممالک محروسهی ملکوت رخت بسته است.
کجا شد تاخت و تاز و شيههی اسبها؟ کجا رفت ابهت جلالی قبله؟ حالا در کنج اندرونی ياد جنگهايی میافتيم که روزگاری قبلهی عالم يک دست شير و يک دست شمشير غرب را به شرق میدوخت و آسمان را ريسمان میکرد.
اين روزها همينجوری دنيا، همه يا سگ دارند يا گربه. انسان رو به حيوان زبانبسته آورده. همين نيکانالملکوت را ببينيد! مزرعهی حيوانات راه انداخته. يکبار در عمارت هلند پرسيدم: ای نيکان چه شد که آدمها حيوان میبينی؟ خودمان با اين گوشهای خودمان شنيدم که گفت: حيوانها را آدم میبينم.
شايد هم جهد و تمهيد قبلهی عالم از اين مخمل زمينهسازی برای يک انقلاب مخملی باشد که بزرگان همه دوکاره بودهاند، و از يککاره بودن پرهيختهاند. خدا عالم است، ما که سر درنمیآوريم. سلطان بانو هم از اين مخمل گاهی حرصش میگيرد، اما بيت:
اين گربهی بيمار من
کژ میشد و مژ میشد... و الخ.
غرض، اين دفتر خاکگرفتهی ديوانی را که ورق میزديم، نه دستخطی از نازکالملکوت ديديم، نه نشانی از ظهير، و نه ملکالشعرايی در کار بود.
از وقتی قبلهی عالم مخمل خان را آوردهاند، تصور میشود که وليعهدی به ايشان تفويض شود، و ما هم سرنوشتمان مثل بقيهی وليعهدها آرزوی به گور باشد. دروازهی سلطانی را به يک اشاره میتوان بست، اين حرف و حديثها و پچپچهها را نمیشود کاری کرد، قبله عالم. فکری بکنيد.
وليعهد دلخون
July 25, 2006
انقلاب مخملی در ديوانخانه
وليعهد جان،
تصدق قبای خاکآلود برلينیِ ازرقتان شوم. نمیدانيد چقدر دلتنگتان بوديم. اين روزها در ديوانخانه آشوبی افتاده از ناحيهی انقلابی که تنها شما توان خنثی کردن توطئههای جاری در آستانهی مبارکه را داشتيد. اما نبوديد. قربان قلم جواهر آسای مبارک نيابتیشان شوند همهی منقلبين عالم.
غرض از تصديع کاتبان ديوانخانه اين بود – ما که خودمان با دست مبارک رقعه نمینويسم اين روزها! - که خبر فرخنده و مبارک اين انقلاب فلکی ملکوتی را به سمع نازنينتان برسانيم. به توصيهی مؤکد سلطانبانو گفتيم تا زمانی که اولاد و سلالهی مبارک همايونی ديوانخانه و اندرونی را شلوغ نکردهاند، رفتيم از دو سه خيابان بالای ارگ شهرياری، گربهای را ابتياع کرديم تا اوقات فراغت و بل تمام اوقات سلطنتِ بیوليعهدمان را با او سپری کنيم باشد که وليعهد درگاه را رگ غيرت نيابتی بر جهد و تدبيری بکند کارستان! باری ساکن تازهی ديوانخانه ميرزا مخمل خان ملکوتی نام دارد.
از آنجا که اخيراً جارچيان و نمامان ممالک همسايه را باد در دماغ افتاده بود و فکر کرده بودند در بعضی ممالک ديگر میتوانند انقلاب کنند آن هم از نوع مخملیاش، دستور فرموديم به ميمنت قدوم فرخندهی گربهی ذکور مذکور، تمامی ممالک محروسه، هفت روز و هفت شب جشن و پايکوبی، به شيوهی مخملی کنند و حضرت ميرزا مخمل خان را مفتخر میکنيم به تشريفِ خلعت «صدر و سر سلسلهی همهی انقلابيون مخملی عالم»! تمثال فرخندهی ميرزا مخمل خان را هم برای استحضار و رؤيت عمومی و مخصوصاً بار عام بصری دستور میدهيم بر سر در همهی دروازههای ممالک محروسه انتصاب کنند تا مايهی عبرتِ همهی خاطيانی شود که اين صفت اختصاصاً ميرزا مخملی درگاه را به کس ديگری هبه نکنند. اين ميرزا مخمل ما همهی فيلسوفان را حريف است، اگرچه ناماش با «را» شروع نمیشود، اما مانند نام تبارِ وليعهدمان و حتی خودِ مبارکمان (!) که با ميم شروع میشود، نام سجلی ميرزا مخمل هم با ميم شروع میشود.
اين رقعه را کوتاه میکنيم تا به تفصيل در باب احوالات ميرزا مخمل خان سجلی قلمی کنيم.
قبلهی گربهدار

June 7, 2005
در باب دروازههای ديوانخانه و اندرونی وليعهد و بقيهی ساکنان ملک ملکوت
وليعهد جان،
تصدقتان گردم. میبينيد که قبلهی عالم مثل هميشه دست تنها هستند و احد الناسی حتی انگشت بر نکرد که در اين وانفسای هجمههای بیامان دشمن، به ياری شهريار همايون بشتابد. خودتان میدانيد که مخارج اندرونی و بيرونی کفاف نمیدهد که از صبح علیالطلوع کسی را به مراقبت و پاسبانی همهی دروازهها بگماريم. اما تا شنيديم يکی از گاوان علفزارهای برلين، بقيهی گاوها آن عاصمهی پروسيهی را بدنام کرده است، اندوه بر خاطر مبارک مستولی شد و عزم جزم کرديم تا تدبيری برای اين سرزمين آسمانی بينديشيم. شب دوشين تا ديرگاه قبلهی عالم از سلطان بانو مفارقت کردند و مدام به اين گوشه و آن گوشهی درگاه سرک میکشيدند و به دست مبارک تمام آن زحمات جانفرسا را تقبل کرده تا راه نفوذ همهی گاوهای عاقل و ديوانه را مسدود کنند. المنة لله که طريقی مجرب يافتيم که ديگر هيچ موجود چارپا و دوپايی نمیتواند بیاذن همايونی پا به بارگاه بگذارد و همينجوری بدون جواز دخول و خروج کند.
اما امان از اين نان، چه بگويم از اين نان که دل قبلهی عالم کباب است. اين نان آنقدر معضل بزرگی است و فتنهای عالمگير که حتی وليعهد هم که صبح تا شب دنبال آن است، هر روز دفعالوقت میکند و بهانهای میتراشد تا از ديدار قبلهی عالم شانه خالی کند، ملکالشعرا و نازک که ديگر جای خود را دارند! میدانيد که اين بارگاه ملکوتی ما نانخور زياد دارد و نانآور هم از جفای دور قمری هيچ ندارد! همين روزهاست که زمينداران و ملاکان به سرمان بياشوبند که اقطاعتان را ملغی میکنيم که اجارهی زمين در دنيا بالا رفته است و شما که حتی پول نداريد حاجبی برای دروازههای ملکتان بگماريد، ملکوتداریتان چیست؟! القصه اين حکايت پر درد و ماجرای اندوهبار را رها میکنيم شايد همينجوری از قضای آسمانی فرجی شد و همهی اين مشکلات حل شد! خدا را چه ديدی؟ شايد همين روزها وليعهد مملکتی ديگر را فتح کرد و خراجی بر آن مقرر کرد که همهی مخارج بارگاه را تأمين کرد! وليعهد با کفايت که میگويند يعنی اين!
همين ديگر
قبلهی عالم پر مشغله
اندر باب گاوی که به اندرونی آمده بود و خيال می کرد طويله است، و در باب نان
قبلهی عالم به سلامت،
ديشب که بين خواب و بيداری سير ملکوت میکرديم، يک گاو ناشی به کاهدان زده بود و خيال کرده بود اندرونی وليعهد طويله است. نمیدانم چرا در باز مانده بود که اين گاو همينجور آمده بود وسط اتاق ما خرناس میکشيد. تا افسارش را گرفتيم شناختيمش. مال همين ولايت برلين بود، از طويلهی بنگیها در رفته بود. با يک تيپا انداخيمش برود لای دست عمهاش.
خوبيم قبلهی عالم، و از صبح تا شب دعاگو. مبادا سرما بخوريد، هوا کمی سرد شده، به سلطان بانو میگويند چهار تخمه دم کند و راه براه بدهد بنوشيد، ما که لب نمیزنيم. فقط از چهار قل غافل نشويد که جان کين رضیاله عنه مدام با همين چهار قل خودش را نود سال سر پا نگه داشت.
از زمانی که ظهيرالملکوت در واشينگتن سفيرالغيرالملکوت شده، دو به شک شدهايم، خدا عالم است. اگر از کار خدا و بندگانش سر در میآورديم، لابد پيغمبر میشديم، نه وليعهد.
سلام ما را به ملکالشعرا برسانيد، ايضا به نازکالملکوت که همه گرفتار يک لقمه ناناند، و ديگر وليعهد را به خاطر نمیآورند. بر پدر نان لعنت که بين بنیبشر فاصله انداخت.
وليعهد تنها
