شما قبله ی ماييد يا قبله ی وليعهد؟ هی خواستيم با وليعهدتان نامهربانی نکنيم. هی خواستيم بهانه به دست رعيت ندهيم که سلطان بانو را با وليعهد مهری نيست و دور از جانمان حسادتی در ميان است. نمی گذاريد ديگر! اول که مهرمان نمی دهيد، حالا هم ...
اعتصاب کلام کارگر نبود حال حرم را برای مدت نامعلومی ترک می کنیم تا تکليفمان را معلوم کنيد!
عجب! و يا به قول سيدالملکوت يال العجب!
تا غفلت می کنيم اين افراد فغان قبله ی عالم را به عرش می رسانند. من عصبانی ام. بخدا دست های من می لرزد، دلم خون شد، بايد يقه بدرانم و موهايم را پر پر کنم. ای ظهير! نکن. تو چرا دل قبله ی عالم را خون کردی که دل ما هم خون شد. وامصيبتا.
کمی آرام ترم. راست است که آدم وقتی برود سرچاه داد بکشد، يطمئن القلوب می شود. ظهير جان بايد قدری به برلين بيايد ما رمز و رموز ديوانی را به او گوشزد کنيم که نعوذ بالله روی حرف قبله ی عالم حرف نياورد.
اقلا التفات سلطان بانو را مد نظر بگيرد. اينجور نباشد.
والله اعلم.
وليعهد مدبر
وليعهد
عجب احوال آشفتهای شده است اينجا. اکنون داشتيم آخرين آثار ورود و خروج در دفتر ديوانی را مشاهده میکرديم، ديديم مليحالملکوت آمده است همين جوری چند تا نقطه گذاشته است و رفته است! ما که نفهميديم يعنی چه؟ اگر برای تظلم و دادخواهی هم آمده بود، بايد شرح ما وقع را مرقوم میکردند! سلطان بانو هم که ما نفهميديم چرا آن جوری غضب فرمودهاند. قضيهِ مُهرِ ايشان را ما که در نمیيابيم. به گمانم بايد با ملکالشعرا در اين باب گفتگو فرمايند. قبلهی عالم امور اداری را به مدبرين ديوانخانه سپرده است.
اما اکنون داشتيم با ظهير مکالمه میکرديم، میگفت ما ديگر از رو در رو شدن با وليعهد پرهيز خواهيم کرد و قدم به دفتر ديوانی نمیگذاريم. میگفت لطفش به همان بود که در همان ملکوت بياييم و قيل و قال راه بيندازيم! میبينی وليعهد جان! میبينی؟ بوی توطئه درست از همين جا استشمام میشود. اينها اصلاً پروای جاه و حشمتِ قبلهی عالم را ندارند. ما امريه صادر کرديم، منشور فرستاديم، حجرهی مخصوص بر پا کرديم که بیدردسر و بدون مزاحمت اغيار به رتق و فتق امور مغلوبه بپردازيم، آن وقت او پا را در يک کفش کرده و قدم به دفتر ديوانی نمیگذارد. نمیدانم اينها آثار قمنشينی يا قمگريزی است يا احياناً نتايج غارنشينی و گوشتِ شکار خوردن! هر چه هست، شما راست گفتهايد. کوه آدم را ياغی میکند. گوشتِ شکار هم که خورده است. میترسم حلالگوشت نبوده باشد. راستی کی بود میگفت ظهير دائمالخمر است؟ نکند امروز که جواب قبلهی عالم را با نهايت جسارت میداد از سرِ مستی بود؟ وليعهد جان! استفسار بفرماييد. سريعتر!
در ماجرای سيدالملکوت هم بايد تأمل بيشتری برود. نمیدانم پنهانی میخواهد سلطان بانو کجا وساطتتش را بکند! گويا از حرمنشينان کسی را میشناسد که سلطان بانو با او نسبتِ مودتی دارد! اين قضيه را هم عجالتاً بر آفتاب نمیافکنيم اما، وليعهد جان، شما با خفيهنويسان و جواسيسِ درگاه بگوييد سر و گوشی آب بدهند ببينند چه خبر است!
قبلهی غضبناک از ظهير سياستکار!
![]()
آخر انصاف است که قبله مهر داشته باشند و سلطان بانويشان ...؟؟ باشد! اعتصاب کلام می کنیم تا مُهر مِهرمان دهند.
... دوشينه پس از آنكه فارغ از سياست ملوكانه، به خاطر آن امان امان خواندن و توشيح نا بجاي رقعه همايوني، وپس از آنكه تازه ازكتابت آن هزار و چند كرت التوبه فراغت حاصل شده بود و با انگشتاني دلماج بسته و چشماني سنگين در نيمه ي خواب و بيدار بوديم. ناگاه در عالم رويا، بانويي در كمالات و اوصافِ ملكه خاقاني ، عليه سلطان بانو؛ در همان عالم كم هوشي بسانِ هاتفي در...
پيش رويمان ظاهر گشته، نگشته؛ داشتيم خود مان را جمع و جور مي كرديم و در كرنش و عرض بندگي كه به صوت خوششان امر كردند كه" بخوان!!" در حال مي خواستم تا نكته اي را تذكر دهم كه:
- اي خاتون اين داستان هزار و اندي سال پيش بوده، آنگاه كه جد بزرگوار....
- فضولي به تو نيامده، امر كرديم كه بخوان!!
- چاكر سواد كتابت و خط و ربط درستي ندارد. اگر اجازت فرماييد، اين مهدي خان عمادالكتاب را فراخوانم كه هم جوانتر است و در بلد الاسلام نضج يافته و هم كتابچه اي داشته و قران بسيار همي داند.
كه ناگاه چهره مهربان شان منغير شد به جهت اصلاح عرض شد:
- يا اگر اجازت فرماييد ظهيرجان را صدا كنم كه همين چندي پيش از باب قرآن خواني با عمادالكتاب مباحثه داشتة، بسيار.
- بيچاره گفتم تو بخوان!!!!
هنوز در فكر بودم تا از آستان ولايت عهدي استمداد كرده يا سر در آستان همايوني برم كه نه به چارده روايت بل به يكصد و چارده روايت قرآن بدانند، كه اذن آمد:
- اي سيد؛ اين آيات را بر تو مي خوانيم وبس، ديگران را شريك مدارتا سر از كف نداده اي.
در همان احوال رويايي بودم كه ناگاه درآسمان رعدي جست و صدايِ آذرخشي شنيده، نشنيده . كانهو از آسمان هيبتي نازل شد، في الحال كه خاطره ي آن رويا در پيش چشم متصور است هفت بند تن در لرزه آمد و استخوان ها به قصد فرار در صدا. قدي آنچنان كه سر بر عرش ميزد، تو گويي تا آسمان هفتم رسيده بود، به گمانم كمي بيش از يكصدو هفتاد فرسخ. در حال هم از فتو قرافخانه سلطاني پرده اي به نمايش آمد كه تو گويي حضرتش به سان رستم، كه رستم هم در شمار نايد در برابرش، در مبارزه بود با آن ....
مخلص كلام، در اين هياهوبود كه ناگاه نازنين صنمي زيبا رو، نشسته بر اريكه و تختي كه زبانم لال كم از اورنگ سلطاني نداشت بيامد في الحال به نجات حقير از بند آن.....
كه به صدايي پرده خيال دريد و ....
در اين احوالات بودم كه شايد از درگاه سلطان، حضرتش ويا كسي بتواند حقير را ياري كند. شايد دبيري يا خوابگزار درگاهي، كسي بتواند اين بينوا را در تعبير آنچه كه در رويا گذشته است كمك كند.
باقي بقايتان
سيد خوابنماي درگاه
هر به ساعتی در تالار ديوانی آمد و شد می کنيم، اين دفتر ديوانی را می بينيم، حظ می کنيم. دو سه بار آمديم بنويسيم، سلطان بانو دفتر را ورق می زد و به دستخط همايونی دست می کشيد، فهميديم دل شان تنگ شده، روی مان را کرديم آنطرف و رفتيم که به امورات آينده سامانی بدهيم. حالا که اينجا خلوت است و سلطان بانو دست در دست قبله ی عالم در باغ ملکوتی قدم می زنند، گفتيم چند خطی بنويسيم. همن چند خط از ما می ماند بخدا. فردا عازم بلاد کلنيه هستيم. می گويند اين اسم کلن را از همان کلين خودمان برداشته اند. حتا همين برلين را از کوچه ی برلين، چهارراه مخبرالدوله برداشته اند، نه فقط نفط ما غارت کنند، اسم های ما را هم برداشته اند با يک چرخش لهجوی روی جايی نصب کرده اند، چند درخت هم از جنگل های شمال خودمان آورده اند کاشته اند و خودش شده شهر. ولی زبان ما را نمی فهمند. چندی است که سينماتوگراف ها را می برند کن. ما البته با قبله ی عالم به کن و سولقان می رفتيم توت می خورديم. حالا فيلم نمايش می دهند. خدا کند آن درخت های توت را اين از خدا بی خبرها ريشه سوز نکرده باشند.
باری تا قبله قدری در باغ با سلطان بانو گردش کنند، ما فراغت داريم که بنويسيم. آخر قبله فرمودند: وليعهد! بنويس!
به ما التفات دارند بخدا. ابنای بشر در هيچ تاريخی قبله ای به درايت و شهامت و فضيلت قبله ی ما نداشته اند. فقط اگر ظهيرالملکوت اين همه دسيسه نمی کرد، ما غصه ای نداشتيم. شده است آينه ی دق ما. تا آدم را می بيند، چه کرنشی که نمی کند، ولی تا آدم سر می چرخاند، بوی نمامی استشمام می شود. آدم خوبی است، قبله را هم دوست دارد، اما چشم ندارد همشيره ی همايونی را ببيند. غيبت ملک الشعرا را هم می کند، چِزهای ديگر هم هست که نگويم بهتر است. نمی خواهم خاطر سلطانی مشوش شود. خاصه امشب که همه ی آنها در باغ سياح الملکوت بزم دارند و تا الاه صبح الواطی می کنند. ما را هم دعوت نکردند. از حسودی نمی کنند، وگرنه می کردند. خوب، بسيار نوشتيم. برويم با خيال تخت بخوابيم.
وليعهد تحت توجه خاقان
وليعهد
خاقانا
نمی دانيم از فرط خوشحالی و فخر، حتی بخوابيم از اين بار خاص که يافته ايم و اين مهر و محبت همايونی که همچون آفتاب بی دريغ نصيبم می شود.
جای آن است که از اين بلندی بخت، سر به آسمان بسايم و دعاگوی تخت باشم که باشيدن ما بسته به آن است. اما دريغم آمد که يادی از ظهير جان نکنم و وساطتش اينجا نکنم که اگر ما را هم آينه دق خواده باشد، باز ميان ما و او رشته الفت و مودتی بوده است که ما به اين سادگی از ياد نمی بريم. باشد که اين قهر سلطانی، موجبات تنبه ايشان شده باشد و از اين پس بر سبيل قديم طی طريق نکند و چونان که خاقان جهاندار ملقبش کرده اند، ظهير ملک و ملکوت باشد. راستش هرچه باشد، ما که ملک الشعرا باشيم، دلمان برايش تنگ شده و از اينکه زياده مورد غضب خسروانی و بی مهری سلطان بانو و کنايت های وليعهتمدارانه باشند غصه مان می شود به خدا.
ملک الشعرای سر به آسمان سای دلش برای ظهير به رحم آمده
چه مستي است ندانم كه رو به ما آورد
كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد
تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير
كه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
دلا چو غنچه شكايت ز كار بسته مكن
كه باد صبح نسيم گره گشا آورد
صبا بخوش خبري هدهد سليمانست
كه مژده طرب ز گلشن سبا آورد
به جبه همايوني قسم، همش از سر خامي و سادگي بود. قربان هيكل رعنايتان، تار سبيل تان را بگردم، تصدقتان، الهي همه خاك بشن شما فوت كنين تو جرز ديوار..... حكايت از آنجا شروع شد كه اين بينوا از قضاي روزگار به يمن فتح اين ملك جديد سر كتاب باز كرده بودم و داشتم تو مايه ي شور مي خواندم كه ناغافل سايه ملوكانه و آن طوغاي شريف پيدا شد كه سر تا بقدم فداي... و با دست همايوني گوش را گرفتند و بر سبيل عنابت همي مالاندند و.... هر چه هم جزع و فزع كرده حتي به سلطان بانو التجا برديم افاقه نكرد كه نكرد.
حالي مگر وليعهد شوكت مدار شفاعت اين حقير را بكند... في الحال ذات همايوني خواسته اند كه هزار مرتبه بنويسم التوبه....
باقي بقايتان
سيد الضعفا ملقب به سيدالملكوت....
هي امان، امان، امان....
گردش کواکب و وقايعِ اتفاقيه، چنين اقتضا میکنند که شهريارِ عالم مجملی از حوادث اخير را در بار عام به سمع چاکران درگاه برسانند. نخست اينکه امشب جمعی از سکان درگاهِ خلد آشيان ما در پراگ ميهمانِ ضيافتِ سياح الملکوت هستند. منجمين و خوابگزاران روايت کردهاند که کيوان در چنين روزی پا به منظومهی ملکی نهاده است. اين که میگوييم خوابگزاران از اين روست که انگار اين خبر از خواب آمده است، چون ما همين چند روز پيش تولدش را به او تبريک و تهنيت گفتيم و برایاش آرزوی عمری يکصد و بيست و چار هزار ساله کرديم. اما امروز ظهير درگاه میگفت که امشب سياح خان جشن گرفته است. آی وليعهد! کجا رفتی؟ اينها بدون خبر قبلهی عالم سور میدهند و مراسم رقص و طرب بر پا میکنند؟ حالا درست است ما نمیتوانستيم در اين ازدحامِ امور تدبيرِ دفتر و ديوان به آنجا مسافرت کنيم، ولی شرط احترام اين بود که ما از زبان ظهير نه، که از دهان سياح و قديسهی درگاه میشنيديم. تازه همان قدر را هم ما با پنهانپژوهی از صحيفهی ايگناسيو دريافتيم که همشيرهاش برایاش تبريک نوشته بود! تجسس در اين ماجرا را به غلامانِ تحت امر شما واگذار کرديم، وليعهد جان! ديگر خاطرمان از اين توطئهها آزرده است. چيزی نمیگوييم که شيرينی شب ولادتش از کامش نرود، علیالخصوص که ظهير هم مترصد بهانهجويی است. مبادا فکر کنند ما با رعايای درگاه سر بیمهری داريم. حاشا و کلا!
و اما، آخرين تحولی که در دفترِ ديوانی رخ داده است، پديدار شدن مُهر سلطانی در پای منشورهايی است که ارسال میکنيم. اين سفارشِ مدبرانه و انديشهی حکيمانه اصالتاً از آنِ ملکالشعرای دربار است که فکر عزت و اقتدار و آبرومندی درگاه ما را میکند. او که مثل ظهير نيست که بخواهد مرتب زيرآب وليعهدِ ما را بزند. طفلی ملکالشعرا با اينکه از مصورالملکوت دور است و خاطرش حزينِ فراق است، باز هم حضور قلب دارد که قصوری در تمشيتِ امور درگاه نرود. دست مريزاد، شاعر جان! اصلاً دستور میدهيم فقط به عنوان صلهای مختصر، يک سری کامل از ديوان ده جلدی شمس به تصحيح فروزانفر و انواع و اقسام تصحيحهای ديوان حافظ تقديم کنند! شما خودتان چيز ديگری نمیخواهيد؟ مقصودم اين بود که خودتان میدانيد وليعهدِ ما در برلين کتابفروشی دارد! يعنی شما خوش و خرم باشيد و غصهی کتاب نخوريد اصلاً!
قبلهی عالمِ ملکالشعرا دوستِ تولد تبريک گو!
![]()
حال که توقيع مبارک همايونی عز ترقيم يافته و شرف توشيح ديد و قلمِ جواهرآسای ولايتعهدی اين درگاه را منور نموده است، به فرمودهی ايشان نام اين آستانه را «دفترِ ديوانی» نهاديم. ظهير درگاه هم که از همان ابتدا میخواست به چربزبانی از قبلهی عالم منشور رياست بگيرد که نقشهاش نقش بر آب شد. خوشبختانه هنوز دقايقی از ارسال رقعهی پيشين نگذشته بود که سلطان بانو مراتب اعتراض خود را اعلام فرمودند. به هر تقدير نام اين خانه را معين فرموديم به اشارت وليعهد درگاه.
قبلهی وليعهد نواز!
![]()
در راستای تصميمات خطيری که بايد برای تثبيت و بسط عرصهی ملکِ ملکوت میگرفتيم، خاطر اقدس شهرياری بر اين تعلق گرفت که اندرونی و بيرونی و شبستان و بارگاه و جميع متعلقين و متعلقاتِ درگاه را به قصری جديد بياوريم. لذا، چنان که پيشتر نيز در ضمير قبلهی عالم میگذشت از اين پس حکايات ظهير و وليعهد، ملکالشعرا و نازکالملکوت و اخيراً فلقالملکوت که ماجرای همشيرهگی را بر آفتاب افکندهاند، يکسره در اين منزل خواهد رفت. الساعه دستور داديم اين رقعهی همايونی را روی پوست آهو بنويسند و ما هم با خاتمِ مخصوصِ شهرياری (نه از نوع نگينی که خاتمی دارد!)، مهر کرديم اين را و دستور داديم جارچيان در اطراف و اکناف ملکِ ملکوت بخوانندش تا هيچ جنبندهای از فرامين صادرهی اخير بیخبر نماند. نمامان و جاسوسان هم از اين پس روزگار صعب و دشوار خواهند داشت و ديگر نخواهند توانست چون روزگار پيشين به سعايتهای خود ادامه دهند!
توشيحِ خاقانِ جم اقتدار
![]()
نيمروز شنبه، 29 اکطبر مسيحی سنه 2003 ميلادی
بلدهی مبارکهی لندن
بريطانيای کبير
پ.ن. همين جا قبلهی عالم دستور شروع رايزنیهای را صادر میکنند تا نامی مناسب برای اين صفحه اختيار کنيم و بر صدرِ طاقچه بگذاريم. ساکنان درگاه همگی در انديشيدن اهتمام بليغ بکنند! الآن داريم با ظهير جان مکالمه میکنيم. پيشنهاد دادند که اسم اينجا را بگذاريم ديوانخانه و رييسش هم بشود خودش! تا نظر وليعهد و سلطان بانو و سايرين چه باشد.