عجب! و يا به قول سيدالملکوت يال العجب!
تا غفلت می کنيم اين افراد فغان قبله ی عالم را به عرش می رسانند. من عصبانی ام. بخدا دست های من می لرزد، دلم خون شد، بايد يقه بدرانم و موهايم را پر پر کنم. ای ظهير! نکن. تو چرا دل قبله ی عالم را خون کردی که دل ما هم خون شد. وامصيبتا.
کمی آرام ترم. راست است که آدم وقتی برود سرچاه داد بکشد، يطمئن القلوب می شود. ظهير جان بايد قدری به برلين بيايد ما رمز و رموز ديوانی را به او گوشزد کنيم که نعوذ بالله روی حرف قبله ی عالم حرف نياورد.
اقلا التفات سلطان بانو را مد نظر بگيرد. اينجور نباشد.
والله اعلم.
وليعهد مدبر
وليعهد
آدم در اين حلقه كه پا می گذارد اصلا دلاش نمیخواهد از آن بيرون برود. انگار آدم براي خودش يك هزارتوي ابدي ميخواهد دست و پا كند. باورتان نميشود، اما جدي ميگويم از روزي كه در اين حلقه ميچرخم جور ديگري نفس ميكشم. دلام مي خواهد از شدت شوق همين حالا آتش به پا می كردم و گردش رقص كنان ميجستم. همهاش به خاطر فضاي اين حلقه است. بزرگان! من اين كلمه را در حالت جدي به راحتي به كار نميبرم، اما حالا با اطمينان ميگويم: «مخلصام!»
Posted by: شين at November 30, 2003 6:21 PM, IP: 217.24.159.242