November 29, 2003

ولادتِ سياحان

گردش کواکب و وقايعِ اتفاقيه، چنين اقتضا می‌کنند که شهريارِ عالم مجملی از حوادث اخير را در بار عام به سمع چاکران درگاه برسانند. نخست اينکه امشب جمعی از سکان درگاهِ خلد آشيان ما در پراگ ميهمانِ ضيافتِ سياح الملکوت هستند. منجمين و خوابگزاران روايت کرده‌اند که کيوان در چنين روزی پا به منظومه‌ی ملکی نهاده است. اين که می‌گوييم خوابگزاران از اين روست که انگار اين خبر از خواب آمده است، چون ما همين چند روز پيش تولدش را به او تبريک و تهنيت گفتيم و برای‌اش آرزوی عمری يکصد و بيست و چار هزار ساله کرديم. اما امروز ظهير درگاه می‌گفت که امشب سياح خان جشن گرفته است. آی وليعهد! کجا رفتی؟ اينها بدون خبر قبله‌ی عالم سور می‌دهند و مراسم رقص و طرب بر پا می‌کنند؟ حالا درست است ما نمی‌توانستيم در اين ازدحامِ امور تدبيرِ دفتر و ديوان به آنجا مسافرت کنيم، ولی شرط احترام اين بود که ما از زبان ظهير نه، که از دهان سياح و قديسه‌ی درگاه می‌شنيديم. تازه همان قدر را هم ما با پنهان‌پژوهی از صحيفه‌ی ايگناسيو دريافتيم که همشيره‌اش برای‌اش تبريک نوشته بود! تجسس در اين ماجرا را به غلامانِ تحت امر شما واگذار کرديم، وليعهد جان! ديگر خاطرمان از اين توطئه‌ها آزرده است. چيزی نمی‌گوييم که شيرينی شب ولادتش از کامش نرود، علی‌الخصوص که ظهير هم مترصد بهانه‌جويی است. مبادا فکر کنند ما با رعايای درگاه سر بی‌مهری داريم. حاشا و کلا!

و اما، آخرين تحولی که در دفترِ ديوانی رخ داده است، پديدار شدن مُهر سلطانی در پای منشورهايی است که ارسال می‌کنيم. اين سفارشِ مدبرانه و انديشه‌ی حکيمانه اصالتاً از آنِ ملک‌الشعرای دربار است که فکر عزت و اقتدار و آبرومندی درگاه ما را می‌کند. او که مثل ظهير نيست که بخواهد مرتب زيرآب وليعهدِ ما را بزند. طفلی ملک‌الشعرا با اينکه از مصور‌الملکوت دور است و خاطرش حزينِ فراق است، باز هم حضور قلب دارد که قصوری در تمشيتِ امور درگاه نرود. دست مريزاد، شاعر جان! اصلاً دستور می‌دهيم فقط به عنوان صله‌ای مختصر، يک سری کامل از ديوان ده جلدی شمس به تصحيح فروزانفر و انواع و اقسام تصحيح‌های ديوان حافظ تقديم کنند! شما خودتان چيز ديگری نمی‌خواهيد؟ مقصودم اين بود که خودتان می‌دانيد وليعهدِ ما در برلين کتابفروشی دارد! يعنی شما خوش و خرم باشيد و غصه‌ی کتاب نخوريد اصلاً!

قبله‌ی عالمِ ملک‌الشعرا دوستِ تولد تبريک گو!
مهر همايونی

Comments

خاقانا
نمی دانيم از فرط خوشحالی و فخر، حتی بخوابيم از اين بار خاص که يافته ايم و اين مهر و محبت همايونی که همچون آفتاب بی دريغ نصيبم می شود.
جای آن است که از اين بلندی بخت، سر به آسمان بسايم و دعاگوی تخت باشم که باشيدن ما بسته به آن است. اما دريغم آمد که يادی از ظهير جان نکنم و وساطتش اينجا نکنم که اگر ما را هم آينه دق خواده باشد، باز ميان ما و او رشته الفت و مودتی بوده است که ما به اين سادگی از ياد نمی بريم. باشد که اين قهر سلطانی، موجبات تنبه ايشان شده باشد و از اين پس بر سبيل قديم طی طريق نکند و چونان که خاقان جهاندار ملقبش کرده اند، ظهير ملک و ملکوت باشد. راستش هرچه باشد، ما که ملک الشعرا باشيم، دلمان برايش تنگ شده و از اينکه زياده مورد غضب خسروانی و بی مهری سلطان بانو و کنايت های وليعهتمدارانه باشند غصه مان می شود به خدا.
ملک الشعرای سر به آسمان سای دلش برای ظهير به رحم آمده

Posted by: ملک الشعرا at November 29, 2003 8:45 PM, IP: 132.185.240.12