خاقانا
نمی دانيم از فرط خوشحالی و فخر، حتی بخوابيم از اين بار خاص که يافته ايم و اين مهر و محبت همايونی که همچون آفتاب بی دريغ نصيبم می شود.
جای آن است که از اين بلندی بخت، سر به آسمان بسايم و دعاگوی تخت باشم که باشيدن ما بسته به آن است. اما دريغم آمد که يادی از ظهير جان نکنم و وساطتش اينجا نکنم که اگر ما را هم آينه دق خواده باشد، باز ميان ما و او رشته الفت و مودتی بوده است که ما به اين سادگی از ياد نمی بريم. باشد که اين قهر سلطانی، موجبات تنبه ايشان شده باشد و از اين پس بر سبيل قديم طی طريق نکند و چونان که خاقان جهاندار ملقبش کرده اند، ظهير ملک و ملکوت باشد. راستش هرچه باشد، ما که ملک الشعرا باشيم، دلمان برايش تنگ شده و از اينکه زياده مورد غضب خسروانی و بی مهری سلطان بانو و کنايت های وليعهتمدارانه باشند غصه مان می شود به خدا.
ملک الشعرای سر به آسمان سای دلش برای ظهير به رحم آمده