هر به ساعتی در تالار ديوانی آمد و شد می کنيم، اين دفتر ديوانی را می بينيم، حظ می کنيم. دو سه بار آمديم بنويسيم، سلطان بانو دفتر را ورق می زد و به دستخط همايونی دست می کشيد، فهميديم دل شان تنگ شده، روی مان را کرديم آنطرف و رفتيم که به امورات آينده سامانی بدهيم. حالا که اينجا خلوت است و سلطان بانو دست در دست قبله ی عالم در باغ ملکوتی قدم می زنند، گفتيم چند خطی بنويسيم. همن چند خط از ما می ماند بخدا. فردا عازم بلاد کلنيه هستيم. می گويند اين اسم کلن را از همان کلين خودمان برداشته اند. حتا همين برلين را از کوچه ی برلين، چهارراه مخبرالدوله برداشته اند، نه فقط نفط ما غارت کنند، اسم های ما را هم برداشته اند با يک چرخش لهجوی روی جايی نصب کرده اند، چند درخت هم از جنگل های شمال خودمان آورده اند کاشته اند و خودش شده شهر. ولی زبان ما را نمی فهمند. چندی است که سينماتوگراف ها را می برند کن. ما البته با قبله ی عالم به کن و سولقان می رفتيم توت می خورديم. حالا فيلم نمايش می دهند. خدا کند آن درخت های توت را اين از خدا بی خبرها ريشه سوز نکرده باشند.
باری تا قبله قدری در باغ با سلطان بانو گردش کنند، ما فراغت داريم که بنويسيم. آخر قبله فرمودند: وليعهد! بنويس!
به ما التفات دارند بخدا. ابنای بشر در هيچ تاريخی قبله ای به درايت و شهامت و فضيلت قبله ی ما نداشته اند. فقط اگر ظهيرالملکوت اين همه دسيسه نمی کرد، ما غصه ای نداشتيم. شده است آينه ی دق ما. تا آدم را می بيند، چه کرنشی که نمی کند، ولی تا آدم سر می چرخاند، بوی نمامی استشمام می شود. آدم خوبی است، قبله را هم دوست دارد، اما چشم ندارد همشيره ی همايونی را ببيند. غيبت ملک الشعرا را هم می کند، چِزهای ديگر هم هست که نگويم بهتر است. نمی خواهم خاطر سلطانی مشوش شود. خاصه امشب که همه ی آنها در باغ سياح الملکوت بزم دارند و تا الاه صبح الواطی می کنند. ما را هم دعوت نکردند. از حسودی نمی کنند، وگرنه می کردند. خوب، بسيار نوشتيم. برويم با خيال تخت بخوابيم.
وليعهد تحت توجه خاقان
وليعهد