با پوزش از وليعهد شوكت مدار و ظهير جانم.
"...سال ها پيش بود، از نصرت آباد كه رد شدي، همش ديگه صافه، صافِ صاف. از ماشين كه پياده بشي فقط و فقط زوزه ي باد رو مي شنوي و شايدهم حركت بوته اي جدا شده از ريشه ي نداشته؛ رو ببيني. تل هاي شن و ماسه، هي جابجا مي شن. نمي توني نشوني بزاري. باد ديشبي جابجاشون كرده. ديروز سمت چپ جاده بودن، امروز كمي دورتر سمت راستت هستن. تنها چيز هاي آزاد و رهان، كه تو اين سكوت كوير براي خودشون قدرتي دارن. فقط خدا نكنه كه بخواهن بلند شن، ديگه اونوقته كه خدا بدادت برسه؛ چشم هم چشم رو نمي بينه. فقط بايد باشي و ببيني كه چي ميگم. بعد ازچند دقيقه، هيچ چي ديگه جاي خودش نيست. تمام نشونه هات هم جابجا مي شن.
فقط شش، هفت فرسخي شهره كه از دور مي بينيش، ميگن از زمان نادره. محلي ها بهش ميگن ميل نادر. ميگن ميخواسته نشون بده كه با چقد سپاه مي خواد بره هند آدم بكشه. ميگن يه روزه ساخته اش، ولي باور نكن. مثل تپه نادرهه. اما هنوز استوار بود. اما الان، نمي دونم. آخه يكي نيست بره از اون خبر بياره؟ از قديم هم تك و تنها بود. فقط نشوني بود تا مسافرهاي خسته بفهمن كه آبادي نزديكه. هر وقت كه از يه فرسخي مي ديدمش كلي ذوق ميكردم، مي گفتم: " ممد، رسيديم بم. يه نيش ترمز بزن تا دو سه كيلو از اون بمي هاش بگيرم."
كلي باغ بود. بزرگترين اش ، فكر كنم مال آستانه بود. چي ساخته بودن وسط كوير، به بهشت شداد مي گفت زكي. البته اون تنها نبود. كلي باغ قشنگ. شهر معركه بود. ساختمون هاي گلي، توي ساختمون بايد مي بودي تا ببيني معماري ايروني چه طور خنكت مي كنه تو اون اوجِ تف گرما.
اما از شبهاش نگو، كانهو زمهرير. شب كه بيرون مي خوابيدي، فكر مي كردي الانه كه اگه دستت رو دراز كني، خوشه پروين رو مي چيني. تا ديگه پروين زياد با خوشه هاش پز نده. البته خودمونيم، بعضي وقتها آدم مي موند كه شب ماهان قشنگتره يا بم.
ارگ كه جاي خودش رو داشت.
از بم كه به سمت ايرانشهر مي رفتي زمين يه جوراي چرب مي شد. مي گفتن از اين گسله، رگه هاي نفت و حوزه ي نفتي بلوچستان، شروع ميشه و باز كلي داستان به يادت مي اومد. اينكه مي گفتن چرا از اينجا گرفته تا بلوچستانِ پاكستان و بخش جنوب غربي افغانستان همه مردم فقيرن و بيسواد. آخه از ما بهترون نمي خواهن تا مردم بفهمن، ثروتشون از ثروت عربهام بيشتره، خيلي چيز ها مي ديدي، وقتي كه از كنار روستاهايي رد ميشدي كه اون رودخونه هه آب بهشون ميرسوند. چي بود اسمش، بمشير، نرماشير، بمپور، چي؟ تو يادت نمي آد؟
آي نمي دونم بچه هاشو ديده بودي. سر چهار راه مي پريدن رو ركاب. يه جورايي با هم مسابقه داشتن تا ببينن كي بيشتر مي تونه پرتغال بفروشه. مسابقه شون مثل مسابقه اميرو نبود كه مي دويد تا يخ رو از رو بشكه برداره. مسابقه شون براي نون بود. مي خواستن نون خونه رو درآرن. اين بچه ها هميشه ي خدا براي نون درآوردن با هم مسابقه مي دن. مث اون بچه هه تواون ده نايين. همچي سخت دوچرخه شو پا ميزد، تا اون نقشه قالي رو به آبجيش برسونه كه ميگفتي نكنه تو المپيك شركت كرده. اونم المپيك براي يه لقمه نون.
جالب بود، هر جا ميرسي دوست داري با بچه ها شون سر به سر بزاري. اونهام تو فروش پرتغالهاشون از هرچي كاسبكار و تاجره ، جدي تر بودن. با اون لهجه شون مي خواستن شيرت كنن كه بخري، هي تو چونه بزن و هي اونها بگن كه نه خريدار نيستي. آخر سر هم كه مي خريدي، هر دو طرف خوشحال. چه پرتغال هاي شيريني.
مثه صاحباش. هوس ميكردي تو ماشين داد بزني: " بميه، پرتغال بم دارم...."
آخ اما الان كجان. چند سال ميگذره؟
سال چن بود. شصت و شش، نه شصت و هفت فكر كنم. بعد از اون ديگه نشد كه برم بم و دهبكري و جيرفت.
آه، ...
اون وقت ها بم زياد شلوغ نبود اما حالا؟ از كجا ها كه آدم نيومده؟ چي نشون مي ده ؟ صحراي محشره.
باز ياد همون طوفان شني مي افتي كه توش گير كرده بودي. اصلن اين آدم ها برزخ رو خوب مي شناسن اما اين دفعه ديگه دوزخ بود.
فقط چند تا نخل با تير هاي چراغ برقه كه مونده. انگاري سالهاي سال بوده كه تو اين تيرها برق نبوده؟ راستي
شبها رو چكار مي كنن. شبها كه بيرون مي خوابيدي، حتي تو چله تابستون اگه بالا انداز نداشتي مي چاييدي. اينكه ديگه چله بزرگه است.
نفهميدي ، چه طور شد اونشب؟ يعني همون گسله بهمشون ريخت؟ هه، مگه پرتغال فروشها مي خواستن نفت فروش شن، كه گسله كله پاشون كرده؟ اون بدبخت ها كه روحشونم خبر نداشت؟ اين هارم بعد ها اون آقا با سواده تعريف مي كرد. تاز يه چند وقتي بود كه ياد گرفته بودن پرتغالهاشون رو چه طور بهتر بفروشن. اونهم به اونايي كه مي اومدن ارگ رو ببينن. همين تازگي ها بود كه بقيه هم بم رو به خرما و پرتغالش و ارگش شناخته بودن.
نمي دونم اين آخريا اون بچه ها هنوزم پرتغال مي فروختن يا نه مثلن تور گايد شده بودن؟ اما هر چي بود شيرين بودن. مگه ميشه از اون خاك غير پرتغال شيرين چيز ديگه اي هم به عمل بياد.
راستي اون عكس رو ديدي كه چطور اون بچه ها بيسكويتشون رو با هم مي خوردن، وقتي كه كنار اون تل خاك آروم نشسته بودن. هنوزهم شيرين اند. مث همون پرتغال ها.
من كه نبودم، خيلي بعدتر ها رفتم طبس. پليكانه جديد بود. از خونه هاي خشت و گلي هم دو تايي مونده بود. باغ رضوان هنوز هم قشنگ بود. يعني فكر مي كني كي ميشه بازم بريم بم و بچه ها بپرن رو ركاب بگن پرتغال دارم. ارگ كه كلي خراب شده، اما ميگي هنوز ميل نادر سر جاشه كه وقتي رفتيم، بفهميم شهر كجاست؟
هر چند پهلوون زنده اش خوشه، اما اين آدمهايي كه من مي شناسم از پهلوون زنده ام، زنده ترن. ميگي نه نگا كن.
راستي پاشو ، تا من آب و روغن ماشينو نگا مي كنم، توهم جمع كن يه سر بريم. وقتشه تا پرتغال نشا كنيم..... "
سيد الملكوت...
خدمت عزيزان معروض مي دارد، ديروز بسيار تلفون به حجره مي گرديد و همه احباب غير عرض ملكوتي؛ اما ملكوتي نشان خواهان دانستن بودند كه چه كنند بهتر است.
تلفون هاي مختلف از طوس عزيز گرفته تا حاشيه سن و زير پاي عمارت ايفليه، از ليزبون تا ديگر كرانه بحر عمان و تنگه فرمز، از هيوستون تا سيرجان و طهران. آدمي در شگفت است كه وهه كه چه عزيز مردماني هستند اين ابناي غرغروي بشر. حتي زيباتر آنجايي است كه تمامي طلاب مدرسه صناعت و عمارت كرمان و يا طلاب مدرسه طب و حواشي؛ كه مدام گريز پا بوده و بنا به قول دوستان و مشاهدات عيني حقير، از كرمان گريزان و در طهران مستقر بوده اند، نيز در حال ياري دادن هستند.
اما از ديگر سو، ديشب كه خبر دادن ايرج خان بسطام الممالك به همراه خاندان و نزديكان روي از نقاب خاك در واقعه بم در كشيده است، محزون شدم. هرچند كه از نزديك از ديدارشان مستفيد نشده بودم. اما ...
مخلص كلام، اين چند كلام را خواستم تا از خوبي اين خاكيان دوپا بنويسم كه هنر نيست گريستن در هنگامه حركت اصحاب عزراييل، كه اين مردمان خود ماتم اند و بايد كه اميدشان داد تا آماده شوند براي زيستن دو باره و اين همه ميسر نيست مگر با لبخندي از سر مهر هم ذات بودن.
هنوز هم مي گوييم كه باغات بم خراب شده، از پرتغال بمي فراموش نگردد كه بس شيرين هستند.
زياده عرضي نيست.
سيدالملكوت عريضه نويس
بعد التحرير:
دوش خواستيم تا تصوير تهيه شده از بم و پرتغال هاي بمي را به نوشته الصاق كنيم كه صد افسوس ميسر نشد و ازيرا براي دوستان جدايگانه بطريق الكترونيكيه به پست نمي دانم چي چي داديم.
از باب كسب خبر به دور از چشم ظهير جانمان سري به فتو گرافخانه زديم تا شايد گراور جديدي از بم حاصل آيد كه از اين باب خبر شديم كه هنوز زندگي در شهر ادامه دارد و به كوري چشم حسودان و معاندان ادامه خواهد داشت كه در ذيل گراور را قرار داديم. تنها مي ماند اينكه شعر سعدي عليه الرحمه را به نواي خوش با هم بخوانيم كه:
بني آدم اعضاي يك پيكرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار
به همين سياق، عرضي بود خدمت خاقان، حاليا كه تمامي روساي ممالك شرقيه و غربيه از باب اين حادثه عظما پيام به دوستان و هم پيالگانشان گسيل مي دارند، بد نخواهد بود كه احباب و ابرار و ياران ملك ملكوت به اقدامي از براي كودكان بمي كه همانند پرتغال بمي شيرين مي باشند؛ دست زند. در اين باب بد نيست تا وليعهد جانمان چارهاي پيش رو نمايان سازد.
سيدالملكوت درفكر پرتغال
امروز تا سر از بالش برداشتم، شنيدم خبري را، به دلايلي سريعا با بلاد كرمان تماس گرفتم تا كه به عمقي از فاجعه پي ببرم و بنا به دلايلي به جزييات بيشتري دست يابم تا بهتر بتوانم به خداوندگار و ديگران كه از پگاه در كسب اطلاعات بودند ياري برسانم.
از همان دم صبح گفتند كه خون مي خواهيم، خون بشر دو پا ناياب شده بود كه صد البته ديگر ابنا بشر در صف اهداي آن بودند. بم را راهي نبود كه خطوط تلگرافيه و بريديه نيز قطع بودند. تنها به مدد دوستي كه در جريديه خبر تلفزيون منطقه دست در اخبار داشت با آنجا در تماس بودم و آخرين وقايع التفاقيه را مي شنيدم. از همان پرده چند در چند اينچ هم به خرابه هاي ارگ بم خيره بودم.
به دلايلي گذري افتاد به عمارت سلطان بانو، ايشان را محزون و بي خبر از جمعي از طلاب مدرسه اركيتكيه و هنرهاي بري و بحري يافتم كه در ديدار مجدد، خبر از سلامت شان دادند. نيز از طرفي عزيزي از كوهپايه و باغات كرج در التماس بود تا مگر خبري از بم بگيرد از براي جمعي از دوستانش كه به بازديد ارگ بم از بد حادثه رفته بودند و وحيدي از تبار توحيديان در پي راز سلامتشان؛ اماهنوز از ايشان بي خبرم.
اما ارگ بم به كل ويران شده، كه دست طبيعت نشان از قدرت بي حد و شمارش در تقابل با انسان را به طرفه العيني به نمايش گذارد.
اما از ديگر سو اين مردم عجب صفايي دارند، وقتي كه صف شان را به خاطر نياز به خون و اهداي به خون مي بيني.
و دست مريزاد به دوستاني كه نه ايراني هستند و نه به ايران آمده اند اما تلفون پشت تلفون ما را مرهون لطف شان مي كنند. (اينها را از باب خاقان نوشتم تا شمه اي بياد آورند سال سيل را...)
سيد الملكوت در ....
ما که ظهيرالملکوت باشيم، ديگر به عريضههای اين سيد اسطرلابی جواب نمیدهيم. تا حال فکر میکرديم، ضعف زبان دارد. میبينيم بر سلطان بانو زبان میگشايد و میگويد سلطاه بانو هم سلطان بانوهای قديم. تاريخ گواه است که در هيچ ازمنه و امکنه سلطان بانو از اين دست که ما داريم از مادر زاده نشده است. مگر قبله عالم ما نظير و شبه و مثلی دارد که سلطان بانويمان داشته باشد؟
اين سيد اسطرلابی از ابتدا سوء ظن ما را برانگيخت و الان هم برمیانگيزد که نکند نفوذی خانان ترکمان در ممالک محروسه باشد.ملک الشعرای ملکوت فرمود:
از تبار ترکمانان آمدی
بر هوای تکهای نان آمدی
رو که جايت در کنار شاه نيست
شاه بيدار است و خوابان آمدی!
(چه کنيم؟ همين است ديگر! ملک الشعرا از کجا بياوريم؟ خوب و بد بايد باهاش بسازيم)
رجای واثق داريم ولیعهد جانمان حالش را بگيرند.
دوش پس از فراغت از هم صحبتي با خاقان و سلطان بانودر گپ خانه ي ديواني و پس از مكاشفاتي كه شب پيش از آن در باب ايام يلدايه داشتم. در خواب بودم كه ناگاه در روياي صادقه ديدم كه سلطان بانو سر در جيب تفكر فرو برده وسر انگشت حيرت گزيده و در تامل است تا براي ارك جديدي كه به دستور خاقان قرار است بنا گردد، نقشه اي فراخور ابتياع نمايند.
في الحال فرمودند: " يا سيد، چه نشسته اي به تماشا كه حال نه در سينماتوگرافخانه هستي و نه زبانم لال در امكنه فسق و فجوري كه اين ظهيرك و ديگران بدان ره مي برند. پس بيا و كمكي بنما و از اجدات همتي خواه تا كه در ارك جديدي كه در راه است، تو هم سهمي داشته باشي."
در ادامه نيز چنين فرمودندكه به پاس تمامي زحماتت از خاقان خواهيم خواست تا يك صد اشرفي از ليره هاي استرلينگ طلايِ خزانه ي ديواني صله دهندت و پيش ما هم جزو مدعوين خاصه خواهي بود، در بزمي كه قرار است تا در طبقه فوقاني برج السپيديه در شراع پاسدارانيه و ايضا در كوهپايه دركه يا ييلاقاتمان در شميرانات بر پاي داريم. صد البته به اشارت قولكي هم از باب آيات رحمت و شفقت و چه و چها دادند.
مخلص كلام، حقير به پاس تمامي نعماتي كه قرار بود تا نازل گردد، في المجلس نكاتي چند را بر سلطان بانو خوانده، نخوانده بوديم كه ناگاه از عالم حقيقت ندايي آمد كه اي بيچاره، برخيز و فكر همان نان سنگك شبانه ات باش كه سلطان بانو هم همان سلطان بانوهاي قديم كه اقل كم از خودشان درم و ديناري داشتند.
پس اين حقير پي درس و فحص خود را گرفت كه بزرگان گفته اند شايسته نيست دلبستنِ به اقوال بزرگان خصوصا در هنگام قيلوله و بايسته است تا بزرگان خود در كار گِل خويش باشند. شعر:
برو اي گداي مسكين از ناچاري در خانه خاقان را بزن
كه نگين پادشاهي ندهد از كرم سلطان بانو
( به سبك وسياقِ شعر هاي ظهير جانمان)
سيدالملكوت سنمارسابق قبل از اتمام كار عمارت
سيد اسطرلابی آن پايين ملطفهای انداخته، مملو از خطاهای املايی و انشايی. گفته بوديم اين سيد نمیتواند انموذج درس بدهد بايد برود همان شرح امثله و صرف مير بخواند. بدتر از همه به سلطان بانو هم قول جعل نسبت میدهد.
زياده خلاف جسارت است
ظهير قلبشناس
چندي پيش، پس از سفر به عتبات عاليات و ديدارو چه و چها؛ به آستانه اشرفيه يِ عليه سلطان بانو به جهت عرض ادب وارادت وآستان بوسي و ايضا به وجه مرحمتي از جانب خاتون و احوالپرسي از نازنين آيات الهي به باغ ساغروانيه رفته، كه ناگاه ديديم كه عليا مخدره ي بارگاه ملكوتي سياهه ي روياهاي حقير را در دستان مبارك گرقته، همين كه چشم شان به حقير افتاد فرمودند: " حقا كه عامي و امي هستي، ما را بگو كه بر تو آيات الهي مي خوانيم و باز تو خر خودت را مي راني، اصلا خودت شدي خركچي؛ چقدر گفتيم كه از باب اشاره هم كه شده به اين ظهيرك بگو تا كمتر پشت سر اهل ملك ملكوت كمتر لغز بخواند. تا كي بايد هي از جعالخانه خود گراوري آورده وبا انگي به اين و آن بچسباند. حيف از نازنين آيات مان براي تويِ لا كتاب."
از سر ادب آستان ناسيه پرور را بوسيده عرض شد كه بانو خود بيشتر از حقير قدرت دارند، كه به اشارت ايشان خاقان خاك ملكي را به توبره مي كشند.
كه باز ايشان فرمودند كه گويا امير ملك الملكوت دلمشغول درس و بحث مي باشند و وقت پرداختن به امور ريز اين چنيني ندارند. كه حقير خدمتشان معروض داشت كه اين همه اسباب بحثي كه خاقان به سرعت فراهم كرده اند از باب اين است تا هر چه سريعتر فراقت حاصل آيد و تعطيلات زمستاني و كريسمسيه را با سلطان بانو در عمارت ماهانيه و درگاه نعمت الهيه بگزرانند.
الغرض، قرار شد تابه امر سلطان بانو اين اشارت اينجا بفرستيم تا ظهير كمتر به اباطيل در باب اهل ملك بپردازد ودر عوض از باب تمشيت ذات سلطان و سلطان بانو بدهد تا سراي چهارفصل عمارت كرمانيه را آب و جارو كرده و شكارگاه راور و يا باغات بم را قرق نمايند تا سيورسات مهيا باشد.
از باب يادآوري به ظهير توصيه مي شود تا دو سه دانه ذغالِ چوب كنار را آماده داشته باشد و محض احتياط بدهد تا استكان و قوري كمر باريك نقشه مظفري را طيار كرده و مجمعه و آفتابه، لگن را مهيا و سماور نيكلا را مجددا آب ورشو داده، گچ گيري كنند كه مبادا در هنگام تفرج كسوراتي بوجود آيد.
سيد الملكوت در فكر سيور سات ايام كريسمسيه
ما که ظهیر الملکوت باشیم چقدر سعادتمندیم که چند روزی از دغدغه سلسله های جلیله نازک فارغیم. ماشاء الله عباس میرزای ولی عهد دووار خود را خوب صورت داده و تکمیل کرده. مشق ها را خط زدیم. ولی عهد کتاب های فرانسه اش را جلد همایونی کرده و همه دفترهایش را خط کشی نموده است. مادام ژولین سادات خیالشان راحت باشد که ظهیرالملکوت اوضاع را به نظام آورده و همه چیز را تحت نظارت دارد. قبله عالم هم که الحمد لله و منه در کمال عز و شکوه اند. مصرع:
قبله تویی، کعبه تویی، ما همه هیچ کاره ایم
مصرع آوردیم یاد ملک الشعرا افتادیم. در ولایات پروس هم ما را ول نمی نماید. دیشب حینی که داشتیم نوول می خواندیم و رعیت در کمال اشتیاق در باغ ولی عهد گرد آمده بودند و با دهان باز چشم به دهان ما دوخته بودند ملک الشعرا اتصال برقی کرد و الحاح نمود که شعرش را ثبت نماییم. قصیده:
ای نازکی که در همه عالم شکایت است
از دست تو به همه عالم حکایت است.
کلامش بریدم که ملک الشعرا جان! امشب را بی خیال شو که باده از اندازه بیشتر نوشیدهای و آبروی نازک را به اندازه نبردهای! شبی دیگر اتصال برقی کن و رعیت عوام را به حال ایشان واگذار. گفت چشم قربان شما و گوشی اتصال برقی را ناگهان مقطوع نمود. بی خودی یاد مرض نازک افتادیم.
پیک آمد که قدیسه الملکوت از اسفار الفیه سیاح به تنگ آمده و باز عارض شده به دیوان رسائل. خیالشان مجموع باشد که در حضور ما سیاح زهره حمام رفتن ندارد و زیر چشم ما دست از پا خطا نمی کند. الیوم ترن را استعمال می نماییم و به ممالک محروسه حرسه الله عن الحوادث رجوع می کنیم.
ظهیر الملکوت نوولیست
ساماژسته به سلامت
در باغ شاتوي همايوني به تنهايي قدم مي زنيم. مسيو ظهيرالملكوت روانه ي ديار پروس گشته اند و مي خواهند درحضور مسيو وليعهد يكي از قصه هايشان را بخوانند. مسيو قبله ي عالم حتما مي دانند كه مسيو ظهيرالملكوت دستي به قلم دارند و نوول هاي خوبي مي نويسند. ايشان گاهي دست نوشته هايشان را براي ما مي خوانند. در همين آلاچيق باغ مي نشينيم و درمورد قصه هايشان ديسکوته مي كنيم، ايشان هم چه خوب به نظرات ما گوش مي دهند، آخرمسيو بسيار دقيق مي باشند، كتاب هم بسيار خوانده اند و ما ساعت ها در مورد ادبيات و كتاب هاي تازه اي كه خوانده ايم با ايشان صحبت مي كنيم. به خودشان هم گفته ايم كه چه قدرخوشحاليم كه در اين شاتو حضور دارند تا ما كسي را داشته باشيم كه با او درباره ي آرت و ليتراتور سخن بگوييم. مي دانيم اگر دلمشغولي ديوان نبود و مسيو مي توانستند بيشتر بنويسند و بيشتر در محافل ادبي شركت نمايند نويسنده ي مشهوري مي شدند مانند الکساندر دومای پسر. نمي دانيد چه قدر هم دلمان مي خواست كه الان در ديار پروس بوديم و درحضور مسيو وليعهد در كنار آرتيست هاي پروس و علاقمندان بارگاه مي نشستيم و به نوول خواني مسيو ظهيرالملكوت گوش فرا مي داديم. از نازک الملکوت هم خوشبختانه خبری نيست.
مادام ژولين سادات
ما که ظهيرالملکوت باشيم، حقيقتاً داشتيم میرفتيم که ناگهان رسول خاص ما آمد که نازک الملکوت سخت بيمار است و چون مارگزيده به خود پيچان است و مثل ببر زخمی نالان است و دور خودش همين جوری چرخان است. گفتيم چه شده و او را چه افتاده است؟ گفت ندانم و هيچ کس ديگر نيز نداند که هر کس از وی استفسار کند، فقط فرياد میکشد و جواب صواب نمیدهد. گويا مرض مرموزی است. گفتم زبان گاز بگيريد که هر مرض مرموز يا مزمنی که اصحاب ملکوت و درباريان گيرند هم آوازه ما بر باد دهد و هم حساب ديوان بر آب اندازد.
عکاسباشی چون عکسی از مرض نازک نداشت، تصوير يکی از امهات اولاد بالقوه ذکور ترکستانی نازک را اصرار کرد که گراور کنيم که عجالتاً از باب رفع شبهه میکنيم.

ظهيرالملکوت نزديک درزدن
در اين آواره گي بي اول و آخر ، در اين در بدري هميشگي و اين سياحت تمام نشدني ، باز هم قبله عالم نشانه اي ديگر از فره همايوني خود را بر اين حقير آشکار کرد .
نواي آواز من ، هر چند که به سختي از گلويم بيرون مي آيد ، اما دار و ندار همين است . پيشاپيش از وليعهد سبيل نشان هم معذرت مي خواهم که کلاس آواز نرفته ام ...
سياح در آستانه سفري ديگر ( اين بار هم رکاب ظهير ) و آواره يرگه اي چشم روشن
همين الساعه که پا در رکاب مرکب به همراه سياح الملکوت بوديم تا اسب را به سوی ولايات پروس برانيم، جمعی از اولاد ذکور نازک در چين سر راهمان سبز شدند. طوماری داشتند در شکايت از بدی وضع آب و هوا و نيز بدرفتاری نازک با امهات محترمه و اين که نازک اشتهای غذا فراوان دارد و چنان میخورد که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس. مواجب میخواستند. قبله عالم خودشان در اين موارد اقدام کنند که مسأله فوری و فوتی به نظر میرسد. عکاسباشی ورپريده هم کنار دست ما نشسته، فرت و فرت عکس میانداخت. تصوير اين اطفال را هم انداخته که فی المجلس گراور میکنيم.

ضمناً قبله عالم! با اين کارهايي که نازک میکند حدود و ثغور ممالک محروسه دارد پروبلم میشود و امر بر ما يا بر نازک يا حتا بر شما دارد مشتبه میشود. يک فکری هم برای آيندگان بکنيد که در فهم جغرافيای مسائل درنمانند.
ظهير واقعاً مسافر و ديگر طومار قبول نکن
ما که ظهيرالملکوت باشيم، تازه از شغل ديوان رسائل فارغ شديم. تفحصی کرديم در احوال و اوضاع، ديديم که مادام ژولين سادات سخت انديشناک اند و از خوف خاطيان مثل مادر بر بچه می لرزند. به استعجال، نعلين پا کرديم و خدمت مادام رسيديم. به لفظ فصيح فرانسه گفتند ما به شما بوزئن داريم، که يعنی کجا بوديد که ما از هر وقت ديگر بيشتر به شما محتاجيم که شما رکن رکين ملکوت باشيد و ستون استوار ملک و عماد دين و نوح توفان و موسای مصر و عيسای هر رنجور. گفتيم چه افتاده است مادام را که خويش در بن چاهی زبون و ضعيف میيابند؟ گفتند نازک مِشان است، به فارسی يعنی زحمت نازک اندک نشده که هيچ، فزونی هم گرفته است. سر شرم پايين افکندم و دست خشم گزيدم. مادام با صراحت لهجه پاريسی گفتند هيستوار ديروز را خبر داريد؟ يعنی چنان حال ما بهسان زلف خوبرويان پريشان شده که طاقت پيداشدن در منظر عام و حتا دماغ گشتن در باغ نداريم. ديروز که باغ دلگشای سلطنتی قدم میزديم، ناگهان نازک مثل جن از زير درختی بيرون پريد و به صوتی نکير آواز سر داد. بيت:
نمک در نمکدان شوری ندارد
دل من طاقت دوری ندارد
هرچه به زبان فرانسه پاسخش گفتم، آن پردل پر روی به زبان انگريزی مردم کوهستان اسکاتلند میناليد. دامن برچيدم و دلش را زير همان درخت بر خاک افکندم و شتابان سوی غرفه خويش شدم. سولوسينونی پيدا کنيد، يعنی حال از بس که خاطر پراکنده داريم، برای رسيدگی به تکاليف عباس ميرزای ولی عهد انارالله برهانه دست و دلمان سرد است. چه کنيم؟
گفتم شر (عزيز) مادام! چاره ای خواهم انديشيد و راهی خواهم جست که هر گرهی را گشايشی باشد و هر ناهمواری را راهی. گفتند طريقت چيست؟ گفتيم ما همين الان مرکب ديوان را زين می کنيم و شخصا به ديار پروس می رويم تا از نزديک مراقب تحصيلات عاليه ولی عهد باشيم. گفتند موجب کمال امتنان است. اما با اين نازکی که کارش باريک شده چه می کنيد؟ در عجب مانديم. بعد از اندکی تأمل ظهيرانه گفتيم با قبله عالم شوری خواهيم کرد تا نازک از اين درازدستی عاشقانه پا پس بکشد و از ترکستان و چين و ماچين و کپنهاک و کشمير اين سوتر نيايد که ذله شديم به خدا. شنيده ايم که اولاد ذکور نازک در اقصا نقاط عالم امکان در صددند تا انجمن صنفی اولاد ذکور و زوجات زنجيره ای نازک به راه بياندازند که صد البته برای امنيت ملی ممالک محروسه ضرر، بلکه زيان دارد. تا قبله عالم که در اين امور تجربت وافر و حظ کامل دارند، چه تدبير در پيش گيرند.
ظهير الملکوت مسافر
ساماژسته به سلامت
اندروني را چه مي شود نمي دانيم؟ شب گذشته از تراس اتاق مان باغ دلگشاي شاتوي همايوني ر اتماشا مي كرديم. ازسرماي هوا كمي كاسته شده بود و ما همچنان كه هواي تازه تنفس مي كرديم، سياهي اي پشت درختان باغ ديديم كه توجه مان را جلب نمود، سياهي پس و پيش مي رفت و مشكوك به نظرمان آمد. ما هم از همان نقطه كه ايستاده بوديم شروع به خبركردن نگهبان ها نموديم. از فريادهاي ما سياهي نيز از پشت درختان درآمد و ما خود در نور ماه ديديم كه مسيو نازك الملكوت به همراه دختر بارسلونيايي در حال گريختن مي باشند. از فرياد هاي ما مسيو وليعهد نيز از خواب پريده بودند و نگران حال ما شده بودند. از ايشان خواستيم كه به امور خويش مشغول باشند. مسيو هم بن نويي گفتند و به خلوت بازگشتند.
اما مسيو قبله ي عالم بدانند كه ما از جانب مسيو نازك الملكوت نگران هستيم. هر روز پيغام مي فرستند كه مي خواهند فرانسه ياد بگيرند، مرتب از زبان فارسي ما تعريف مي كنند و خبال مي كنند نمي دانيم كه به ما سوء نظردارند. شنيده ايم ايماژ ما را هم به ديوار آويخته اند. مطلب را با مسيو ظهيرالملكوت هم در ميان گذاشته ايم ايشان هم دستور سيلانس دادند تا حرمت بارگاه و امنيت اندروني حفظ شود اما ما نگرانيم. شما خود تاريخ بهتر از ما خوانده ايد و احوال درباريان فرانسه نيز مي دانيد. ما هر چه فكر مي كنيم در هيستوار هيچ درباري مردي نمي شناسيم كه همسران متعدد اختيار كرده باشد، درگوشه و كنار جهان فرزند و خانواده داشته باشد، معشو قه هاي فراوان هم دركنارخود بخواهد. مسيو ما نگرانيم و مي خواهيم تقاضا كنيم امنيت بارگاه را به ما بازگردانيد. ما مي خواهيم آرامش داشته باشيم تا بتوانيم به دووآر مسيو وليعهد رسيدگي كنيم. با اينحال چون ما تولرانس داريم، اگر مسيو نازک الملکوت خيلی انترسان هستند که زبان فرانسه ياد بگيرند، معلم من، مسيو ژاک دو نيرو که پيرمرد نيکوکاری هم هست، می تواند در دوران پيری با مسيو نازک الملکوت پرله پرله می کند و خوشحال می شود.
مرسي بوكو، مادام ژولين السادات
مدتی است که نشانی از سياح درگاه در ديوان رسائل نمیديديم. هيچ کس هم خبری از او به سمعِ مبارکِ ذاتِ همايونی نمیرساند. دقايقی پيش که داشتيم راهروهای شبستان را به همراهِ سلطانبانو طی میکرديم، آوازِ حزينی را از درون يکی از حجرههای پشتی دفترخانهی مبارکهی سلطانی شنيديم. آوازِ سوزناک از آنِ سياح بود! شنيده بوديم که سياحِ بارگاه دل در گروِ محبوبی نهاده است. اما کانه اين عاشقیِ سوزناک مقادير معتنابهی قر و قنبيل نيز در حواشی مندرج دارد! سفارش کرديم همانجا، پنهانپژوهان با استفاده از اسبابِ شنود که اخيراً به کار برخی از ناکاردانان که آبروی شهرياری را بردهاند، افتاده است، آن آوازِ سوزناک و حزين را ثبت کنند تا در همين دفتر ديوانی به گوشِ آن محبوبِ سنگيندل برسد که بداند چگونه سياح درگاه در فراق او میسوزد. برای شنيدنِ اين آواز فراقی، کافی است همين لينک ذيل مهرِ همايونی را فشار بدهيد.
اضافاتِ توشيح همايونی: اين ترانهی هجرانی به لهجهی مشهدی است. آخر سياحِ ما در مشهد مقدس به دنيا آمده است. اما نفهميديم چرا سياح به يارِ جانی میگويد: «يرهگه کارِ مو و تو دِرَه بالا میگيره»! خودتان استماع بفرماييد.
قبلهی عاشق نوازِ موسيقیدوست!
![]()
اين همان تصنيفِ فراقی و قر و قنبيل داری است که دقايقی پيش از سياح شنيديم. گويا بيش از يک نفر بودند اينها. بيمِ ما از اين است که مبادا سياح بخواهد دردِ عشق را به چيزهايی ديگری درمان کند، نعوذ بالله!
میبينيد؟ «مُگُمِش هر چی که مرگِت چيَه؟ کوفتی نِمِگَه!»
قبله عالم بسلامت،
بتازگی از سفر فرنگ که بازمی گشتم در بساط کهنه کتابفروشی يی کنار برج معظم ايفل کتابی يافتم که الحق از نوادر کتب عالم است و آن موسوم است به اخترگويی های شخصی به نام نوستراداموس که حوادث چندين صد ساله را از روی حساب رمل و اسطرلاب به شعر پيش گويی کرده است. از آن ميان سطور عجايب است اندر احوال عراق عرب در حدود اواخر قرن آينده و اوايل قرن بعدی مسيحی که قرون بيست و بيست و يک باشد و از عاقبت سوء اميری صدام نام ذکر آورده است. چنانکه فرموده است: شعر:
صدام که معشوق جناب بوش بود ( کذا در اصل مقصود از بوش دقيقا معلوم نشد ولی چند بار به تکرار آمده است در اين اشعار)
در سال 1990 هنوز با هوش بود
چون حمله بکرد و حرمت کويتی ( شايد هم امير کويت که کشوری در حدود عراق بايد باشد) ننمود
از چشم بيفتاد و به دنبال سوراخ موش بود
ديگر شعری است که حکايتی است از آنچه اسباب مسموميت و يا اسارت آن امير عرب است. گويد:
صدام به بوش داد پيغام عجيب
من رئيس جمهور عراق و مصر و شامات نجيب
گويی چه اگر تو را به اين سگ دانی ( ايضا در اصل. معنای کلمه همين است اما چرا سگدانی دانسته نشد)
دعوت بنماييم شبی پنهانی
گفتا که بيايم بشوم مهمانت
يک بوقلمون( کذا در اصل) آرم و يکصد نانت
نان بود ولی در آن نکو ترياقی
وان بوقلمون داشت چه ران چاقی
چون خورد شپش گرفت اما صدام
در کله و جانش و بيفتاد بدام
گويا اين شپش رمزی باشد زيرا در جای ديگر آورده است:
صدام و شپش به گفتگو در گورند ( کذا در اصل)
با يک چمدان دلار ( دالر؟) خوش در سورند
صدام و شپش چه گفتگو دارندی؟
خوش باش در اين گور که عالم کورند
حقيقتا بعض ابيات مشکله دارد. بنده از باب آنکه قبله عالم به سخنان عجايب ميل وافر دارند سعی بليغ نمود به ترجمت آن با کمک ديکسيونر و يک متن انگريزی که در کليسای ارامنه بعدا يافت. اگر نقصی هست اميد که با کمک مادام ژولين ترجمه پاکيزه تر ارائه گردد بعونه تعالی.
نازک جهانگرد
دلمان خنک شد!
قبله ی عالم به سلامت،
ديروز برگی از دفتر ديوانی کنده شد و دستخط ما که به رؤيت همايونی هم رسيده بود به باد رفت. مسئولان را بازخواست کرديم، و طرح شکايت نوشتيم و به ديوان رسائل فرستاديم. آنچه مورد رنجش ما بود نه از دستخط ما که خواطر رؤيت همايونی در آن صفحه جا مانده بود و يحتمل به هنگام رؤيت لبخند هم فرموده بودند. دستور داديم فرد خاطی را دستگير و تحت الحفظ به زندان بفرستند و زن و دخترش را (اگر دارد) به عنوان اسير جنگی به بارگاه بياورند تا در جلسه ای با حضور نازک الملکوت و ظهيرالملکوت و ملک الشعرا و ناظم الاطبا و غايب الملکوت و ديگر معتمدان ملکوتی درباره ی آنان تصميم مقتضی اتخاذ شود که با درايت با کفايت نازک الملکوت چنين خواهد شد.
ديشب در خواب بوديم که از ناحيه ی باغ سلطانی سر و صدايی شنيديم. خيال کرديم ظهيرالملکوت باز به خيال شکار افتاده است. مع الاسف از خواب پريديم و پنجره را که گشوديم الحمدلله به خير گذشته بود و گويا مادام ژولين سادات با ديدن افرادی در پشت درختان هول کرده بودند و جيغ کشيده بودند. مأموران آگاه و جان برکف، زن و مردی را دستگير کردند که چون از خودمان بودند بخشيديم و غائله را خوابانديم. اما خدا سر شاهد است که تا صبح خواب به چشمان مان نرفت و درس فرانسه مرور کرديم.
امروز هم تعدادی کودک و نوجوان از همه قسم (کشميری، چينی، هندی، تايلندی، دانمارکی، و ...) آمده بودند شرفيابی. قدری تفقد کرديم و پرسيديم که اينها چه کسانی هستند؟ از کجا آمده اند؟ چرا آمده اند؟ منشی لهستانی ظهير که ما را به ياد صندلی لهستانی می اندازد، گفت: "از آقا بپرس." و نيشش باز شد. چشم غره ای رفتيم و فهميديم که غائله را ظهيرالملکوت به پا کرده است. وقت مان تلف شد، از بس زياد بودند.
و باز شنيدييم که نازک الملکوت از سلطان بانو اذن درس فرانسه اخذ کرده است. اگر خاطر مبارک باشد مرحوم جان کين قدس سره گفتند نازک الملکوت انگليسی اش را قوی کند. ولی اين طور که پيداست ايشان به فرمان همايونی وقعی نمی نهد که قصد دارد از اندرونی (سربسته بگويم) حمايت گردد.
دستور اکيد می دهيم که اندرونی در امور مملکتی و قبله ی عالم دخالت نکند. لااقل به حرمت گفته ی مرحوم جان کين (ره) نازک جان با همان انگليسی که زبان محکمی هم هست، قناعت کند.
زياده جسارت است، وليعهد مدبر
ما که ظهيرالملکوت باشيم، بسيار شتاب داريم و اگر اندک درنگی کنيم، رعيت پاشنه در ديوان رسائل را روی سرشان میگذارند. قضيه نازک جدی است قبله جان. ما تا به حال از کشمير و کپنهاک خبر داشتيم، حالا خودش مقر آمده که در ترکستان و چين هم ازواج اربعه و اولاد سبعه دارد. ما با اصل تعدد زوجات که از مبانی قويمه ممالک محروسه است مخالفتی نداريم ( يا بهتر بگوييم به ما مربوط نيست، سلطان می داند و اقربايش) اما حساب ديوان دارد از دستمان خارج می شود. فردا بايد به چين و ترکستان هم مواجب شهريه بفرستيم.
قبله جان! الغياث
ظهيرالملکوت المتوسل بعناية الملک العادل
ما که ظهيرالملکوت باشيم، پس از نماز پسين در ديوان رسائل نشسته بوديم و اوراق ديوان را گراگرد خويش پراکنده بوديم و به رتق فتق های جاری مشغول بوديم. ناگاه مادام ژولين سادات از در درآمدند. به احترام تمام قد برخاستيم و ايشان را اشارت به جلوس در بالای غرفه نموديم. فرمودند نمی خواهيم شما را درانژه (زحمت) دهيم. اگر وقتی داريد برويم در باغ سلطنتی با هم پرومونادی کنيم. گفتيم چه چيز بهتر از مصاحبت مادام و ديالوگ با ايشان. در باغ که می رفتيم، يک جورهايی ديديم مادام دلخور به نظر می رسند. کستيون کرديم مادام را چه افتاده است؟ آيا عباس ميرزای ولی عهد در تعلم، تعلل می کند؟ فرمودند ولی عهد دووار (تکاليف) خود را انجام می دهد و از اين بابت خاطر مشوش نيست. گفتيم پس خاطر چرا مشوش باشد؟ فرمودند ديروز در همين باغ در حال پروموناد بوديم که به ناگاه ديدم پشت درختان سر و صدایی می آيد. خوب که دقت کرديم ديدیم نازک الملکوت دارد با يک دختر بارسلونيایی نرد امور (عشق) می بازد. حسابی سورپريز شدیم. مسيو ظهير! اين نازک همان مرد مدال بر سينه ای نيست که به ما نظر سوء دارد؟ گقتيم مادام اين کلام جايی نفرمايند که امنيت ملی درگاه همايونی بر باد می رود. البته که نازک کمی عاشق پيشه و اندکی محب آل نسوان است و به پيغامبر ما صلی الله عليه اقتدا و اقتفا می کند در تجديد کثير فراش. اما با اين حال مردی جهان ديده است و از جهان خاصه کشمير و کپنهاک را بسيار ديده و يک پايش کشمير است و پای ديگرش کپنهاک. فضل او بر همه عالم پيدا و بر همه آدميان هويداست بيت.
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نيست
که تر کنی سر انگشت و صفحه بشماری!
شايد آن مردی که شما زير درختان سدر ديديد ملک الشعرای ملکوت بوده يا غايب الملکوت. مخصوصاً اين غايب هميشه خويش را غايب می نمايد و حضوری سخت استوار دارد و يک جورهايی آب زير کاه است. شايد هم اين سيد اسطرلابی باشد که هرچه از در می رانيمش از پنجره ورود می نمايد.
گفت نه ما خود ايماژ و فوتو داريم و سخن به گزاف نمی گوييم. بعد اين تصوير قبيحه را نشانمان داد.

گفتيم اگر در اين باب مسئلتی يا مشکلتی يا شبهتی هست، بهترين مستشار مؤتمن سلطان بانو هستند که امين سر درگاه اند و مشفق اند بر همگان. مادام گفتند مسيو ظهير! ما در اين شاتو (قصر) فقط بر شما کنفيانس (اعتماد) داريم و شنيده ايم که شما ستون نگهدارنده زمين و آسمان ملکوت هستيد و پناه خلق و معتمد سلطان. گفتيم سخنی راست است، اما ما در مسائل مستحدثه تا از سلطان بانو استفتا و استفسار نکنيم ديده بر هم نمی گذاريم. گفتند از سلطان بانو بپرس.
قبله عالم! اين چند سطر مسطور کرديم تا مستوره همايونی گره ما بگشايند.
ظهيرالملکوت مشغول به دردسرهای نازک
سا ماژسته به سلامت،
امشب نيز مسيو ظهيرالملكوت براي تماشاي تياترسلطنتي دعوت نمودند، عذر خواستيم كه بايد اوراق امتحاني مسيو وليعهد را كوريژه كنيم والا حتما در مصاحبت ايشان به تياتر مي رفتيم. بازي اكترس هاي تلان با آن همه لباس هاي کولوره، با آن همه بيوتي ماراياد تياترهاي شيک و آوانگارد شانزه ليزه و اكترس هاي بيوتي فول پاريس مي اندازد. مسيو ظهيرالملكوت هم بسيار ادوکه و کولتيوه هستند و در رعايت آداب، بي مثال عمل مي كنند. وقت تماشاي تياتر همه ي حواس شان به اين بود كه مبادا كلمه اي را متوجه نشده باشيم، ايشان سريع تق دوايق مي كردند. گاهي نيز ما را به شام دعوت مي نمايند، سفارش پخت کوويزين فرانسوي به آشپز مخصوص مي دهند، ما هم در خانه ي دوم خود گويي در وطن هستيم، با مسيو پرله پرله مي كنيم چه قدر هم فرانسه ي ايشان خوب است. از پروگرس مسيو وليعهد هم ساتيسفه هستيم. فقط محض اطلاع خاطر مسيو قبله ي عالم بايد بگوييم اين روزها كمي نگران احوال مسيو وليعهد هستيم، تمام وقت ايشان به درس و مشق مي گذرد، ايشان وکانسی هم ندارند . شب گذشته كه با مسيو ظهيرالملكوت به تياتر رفتيم از ايشان پرسيديم كه از چه رو اجازه ي حضور مسيو وليعهد را در اين فضاي دلگشا نمي دهند. ايشان رو در هم كشيدند كه وليعهد بايد به حوزه ي درس سيد اسطرلابي بروند و جامع المقدمات بخوانند, ضمنا گفتند چنانچه وليعهد به تياتر بيايند چشم و گوش شان باز مي شود و برای اونير ايشان کونوونبل نيست. ما هم نفهميديم كه باز بودن چشم و گوش چه ايرادي دارد كه مسيو ظهيرالملكوت مسيو وليعهد را برحذر مي دارند؟ آخر چشم همه ي آدميان به جز هنگام خواب هميشه باز مي باشد. اما مسيو ظهيرالملكوت به حرف خود اصرار داشتند كه مسيو وليعهد بايد به دووآر خود برسند ولاغير. زياده عرضي نيست .
مادام ژولين السادات
ما که ظهيرالملکوت باشيم، امروز به ديوان رسائل آمديم، سر حال و قبراق. ديديم سلطان بانو مطلفهای فرستادهاند و از بعضی اوضاع شکوه کرده اند. خدا به سر شاهد است که ما همه جهد خود در کار می کنيم تا رفاه خاطر خاصه گان درگاه را فراهم آوريم و دايماً اصلاح ذات البين نماييم. چه کنيم ظهيری از اقدم ادوار تاريخ کاری بس صعب بوده که هر کس را يارای آن نيست. ما معتمد سلطان و عماد ملک و ملجأ رعيت می باشيم. سينه ما گنجينه اسرار است. هر پرنده ای که پر می زند در اين ديوان ثبت می شود. بلاتشبيه مثل لوح محفوظ الاهی می ماند که جنبش هر جنبده ای در آن مکتوب می افتد. ديوان رسائل هر عقد ازدواج و طلاق، تولد اطفال، آمار مواليد، عرس، منازعات و مجادلات و حتا نمامی ها را ضبط می کند. همه اعمال و ورود و خروج مادام ژولين سادات به ممالک محروسه هم در اين دفاتر مضبوط است. کارنامه درسی عباس ميرزای ولی عهد هم به شرح ايضاً. حتا بسياری از چيزها اين جا ثبت می شود که به دليل مسائل امنيتی از ذکر و بيان آن معذوريم. فی المثل ديشب ديروقت بود که ناظم الاطباء پيش ما آمد و درباره نازک الملکوت اموری را گوشزد کرد که ما نمی توانيم بگوييم. بالاخره نازک از اعضای خانواده سلطنتی محسوب است و افشای سر او افشای سر خود قبله عالم است.
اين قدر هم که ما فاش می کنيم، برای رفع کدورت ها و رتق فتق هاست. همين طوری الکی و بی حساب و کتاب نيست. سلطان بانو هم می دانند که ما چه اندازه در باره مسأله غامضه فمينيسم حساسيت داريم. انصافاً از اغمض مسائل است. حتا خداوند تبارک و تعالی هم در قرآن کريم وقتی به مسأله نسوان می رسد به «هن» و «هن» می افتد. اين به خاطر آن نيست که ضمير جمع مؤنث چنين و چنان است. جماعت اناث، مفرد هم که باشند مسأله چندان سهل نيست. از آن بدتر رسيدگی به اولاد نازک الملکوت است که تصديق بفرماييد کاری به غايت مشکل است. دو سلسله جليله در کپنهاک و کشمير از ما مواجب شهريه می گيرند و حساب ديوانی آن ها از دست حسابيه خارج شده. خوب همه اين ها وقت می گيرد. از اين ها که بگذريم، وقت و بی وقت ملک الشعرا سرزده وارد ديوان می شود و شعری می آورد در غايت سستی. به او نصيحت می نماييم که ملک الشعرای عزيز از اين اشعار عار نداری؟ می گويد نه. خوب ما چه بگوييم؟ مجبوريم بگوييم برو از شاعران پروس چيزی پيدا کن بده به ديلماج ها فارسی کنند، بهتر است. حوالی ولی عهد خودمان هميشه ذوق شاعری می جوشد. خود ولی عهد هم طبع لطيفی دارد. ما متوجه اين امر نبوديم. ديروز که با مادام ژولين سادات در باغ کنورساسيون می کرديم و پرومناد (قدم زنی) داشتيم به ما ابراز کردند. گفتند نوجوان خوش ذوقی است و آتيه دار است. گفتيم نازک هم در زمان نوجوانی نيم ذوقی داشت، از بس رفت پشت اين امواج صوتی نشست، ذوقش کور شد.
همين الساعه ملک الشعرای ملکوت اتصال برقی کرد و گفت شعری سروديم از نغزتر شعرها که تا کنون صادر کرده ايم. بيت
خام بود نازک سفر کرد پخته شد
هر چه در عالم دُّر بود يکهو سُفته شد
سلطان بانو به ظهير حق بدهند که بيش از اين اسرار عيان نکند. ما به مظاهرت سلطان بانو محتاجيم که قبله عالم هم دل شان قرص باشد.
ظهيرالملکوت نگهدار اسرار
وليعهد جان بشتابيد، گويي اين ظهير جان از بس كه در كار فنارسه خواندن است عنان از كف داده و ....
سلطان بانو به سلامت بادا، اگر كه قصوري بر خامه ي ظهيركمان رفته از سر خستگي فراوان از باب سفره داري و چه وچها است. والا زبانم لال كجا قبله در كار وصل و فصل زنان هستند. اگر هم بعضا در؛ بازهم زبانم لال ؛ وصل و فصلي باشند تنها از باب گره گشايي كار رعايايي همچون ظهير ويا سياح جان است. به جقه مبارك همايوني مابقي حرف ها و احاديث افتراتي است كه فقط از خفيه نگاران و نمامان دول افرنگيه اي چون همين فنارسه مي باشد كه مقاصد شوم در سر دارند.
ضمنا من باب پيشنهاد، خدمت وليعهد شوكت مدار، بد نيست تا در احوالات اين گيس سفيد مادام ژولين يا ژوستين ويا ... بد نيست كه تحقيقاتي بنماييد.
سيد در روزه سكوت و هوا خواه خاطر مبارك سلطان بانو
که قبله تا عمر دارند در فصل و وصل زنان باشند، ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ظهير جان! خدمت خواهم رسيد! به زودی! جگرمان خون شد از بس دندان بر جگر گذاشتيم. قبله هم که قربانشان بروم، در سکوت نشسته اند! نکند شادمانند از سخن ظهيرالملکوتی که همين روزها ملک الموت را به سراغشان خواهيم فرستاد.
ما که ظهيرالملکوت باشيم، امروز ميزبان سلسله جليله قالی پاشاماساليه (اولاد و نوادگان ذکور نازک الملکوت در کپنهاک) و سلسله جليله نازکيه (اولاد و نوادگان ذکور نازک الملکوت در کشمير) بوديم. چقدر ناز و تپل بودند اين رجال و اطفال. همه به خود نازک برده بودند در سيما و صدا. به رغم تنوع امهات همه نشان از پدر داشتند. امهات جليله نبودند. سفره ای انداختيم از اين سر تا آن سر. همه مشغول کباب و شراب بودند. گفتيم دمی اين سو آييم تا در ديوان رسائل بعضی فتق ها را رتق نماييم و تقريری برای قبله عالم بی مثال که از اين چاکران کودک دوست و کودک نواز در حلقه خويش دارند، بنويسيم. اما تا آمديم فرزند ارشد از سلسله جليله قالی پاشاماساليه گريبانمان گرفت که ظهيرجان! ما را جز تو پناهی نباشد. به دادمان رس که فريادمان آسمان را نشکافد. گفتم سبحان الذی خلق کل هذه الاطفال! چه خبر شده است نور چشمان ما؟ (قبله عالم مستحضر هستند که هم سلسله جليله قالی پاشا ماساليه و هم سلسله جليله نازکيه تسامحاً و البته تبرکاً و تيمناً به ما عمو ظهير میگويند). گفتند مقام ابوت از بس به کار تعليم و تعلم و ساختن افلام هندی مشغول است، گاهی از بی حواسی تجديد فراش می کند و به تعدد زوجات دامن می زند. عمو ظهير! اين مادام ژولين سادات کيست؟ گفتيم معلمه فرانسويه عباس ميرزای ولی عهد است، چطور مگر؟ گفتند چندی است که تمثال وی را بر ديوار اتاق خويش آويخته و صبر از کفش رفته و بی تابی اش نگرانی زوجات متعدده را برانگيخته است. گفتيم مادام که اهل کشمير و کپنهاک نيستند؟ گفتند گويا امر بر حضرت نازک مشتبه شده و ايشان چشمان مادام را کشمشی ديده اند، گمان برده اند که اهل کشمير است. گفتيم اولاً هر کشمشی مال کشمير نيست، ثانياً مادام چشم های درشتی دارد مثل چشمه اويان فرانسه، اما در آن عکس داشت به شاگردان خاطی نگاه غضب آلود می فرمود تا عبرت گيرند و روانه کار خود شوند. جميع سلسله ..... در پای ما افتادند و از اين ايضاح که کرديم ظهير را سپاس گفتند. حالا خواستم خدمت قبله عالم معروض بدارم که يک جوری انديشه اين مادام را از سر نازک بيندازند و چند خانواده را از نگرانی نجات دهند. ولی عهد جانمان هم قلب اش مثل گنجشک می زند. می دانيد که ما خيلی خيلی دوستش داریم؛ الاهی! نازی!
ظهيرالملکوت مواظب نواميس ممالک محروسه
ما که ظهيرالملکوت باشيم، بامدادان هنوز از بستر رؤیاهای خويش برنخواسته بوديم، ديديم دق الباب میکنند. همشيره همايونی بود که بغض در گلو شکسته و چارقد به شتاب بسته وارد شد و بالای غرفه ديوان رسائل نشست. گفتم اي بانوی مجلل و ای صاحب سر حرم! امروز چه پيش آمده که آسيمه سر قدم رنجه کردهاید و ديوان رسائل را به وجود ذيجود خود منور کردهايد؟ همشيره همايونی آهی کشيدند و فرمودند دست به دلم نگذاريد ظهيرجان! هرچه میکشيم از دست اين برادرزاده است. گفتيم همشيره جان! طفل است و گريزپا . معصوم است و شيطان. از او که نبايد غباری به آيينه دل گرفت. گفت نمیدانيد ظهيرجان. گفتم چه شده؟ مرا با خبر سازيد و از غم برهانيد تا اگر معضلی هست چاره کنيم و اگر گرهی، بگشاييم. همشيره روی در زمين کرد و گفت عباس ميرزای ولیعهد، انارالله برهانه اول صبحی رفته توی اصطبل سلطنتی و بدون اجازه من اسب سفيد خوشگلم را برداشته و با دوست و رفيقاش رفته چوگان بازی.
گفتم عجب! پس شما نگرانيد که مبادا عباس ميرزای عزيز از درس خواندن بمانند و به اسب مشغول باشند؟ همشيره همايونی گفت نه بابا به من چه درس خوندنش. اسب منو برده. و حلقه چشم از آب دل پر کرد. گفتم البته که در واقع اندوه شما بر علمآموزی عباس ميرزای ولیعهد است. اين دغدغه عام اهل ديوان است. ملک الشعرای ملکوت هم چندی پيش در اين باب سرود. بيت:
درس نخوانی و روی اسب سواری
فکر کنی اسب بود ماشين باری؟
اين همه مشق روی زمين مانده برادر
نمره چو کم آوری کنی فغان و زاری
اگر میبينيد که اين شعر از نظر معنا فقير و از جهت لفظ قبيح و از منظر وزن، فاقد و از حيث انسجام، پريشان است، از ايراست که خود ملک الشعرا هم درس درست و حسابی نخواند و در عنفوان جوانی ترک تحصيل کرد و هرچه والدين به او گفتند افاقه نکرد. از نازک الملکوت که ديگر چه بگويم. در طفوليت بسيار قبيح المنظر بود. گفتند پسرجان کمی دانش بياموز تا وقتی بزرگ شدی، جمال اگر نداری به کمالت ناز کنی! حديث همی گفت که ما که جمال نداريم، کمال هم روش. و نيز از اين دست که مرا پيغامبر چون امی بود، خواهم که امی باشم. میگفتيم که آن پيغامبر بود و وی را دوازده زن بود. میگفت من پيغامبر نباشم اما دوازده زن دوست دارم بگيرم و امی هم باشم. نتيجه همين است که میبينيد. اين حکايتها از آن رو آوردم که عبرتی باشد مر ولیعهد را از عاقبت اينان. برای مرافقت بر سبيل موافقت، به همشيره همايونی گفتيم دل بد نداريد که مادام ژولين سادات، ولیعهد را مثل طفل خود دوست دارد و از درس وی غافل نمیباشد. همشيره همايونی گفتند سلام ما را به مادام برسانيد. گفتيم مادام هم متقابلاً بن ژور دارند.
وقت رفتن بود که همشيره همايونی تصوير عباسميرزای ولیعهد را در حالی که بر فرس ايشان سوار بود دست ما داد.

ادب کرديم و گرفتيم اما در دل گفتيم اين عکاسباشی چندی است مهارش رهاست و از هر کس و چيزی که دلش میخواهد عکس میگيرد. بايد تدبيری کرد تا کار او به مدرک جرم ساختن عليه اهل دربار و ديوان نينجامد.
چقدر کار داريم. پيک آمده بود که قبله عالم با سلطان بانو آشتی کردهاند و الان در حال زدن رطل گران هستند. ديروز هم چون در قهر بودند داشتند رطل گران میزدند. رسم همه قبلهها همين است. تا عمر دارند در فصل و وصل زنان باشند.
ظهيرالملکوت نکتهسنج
داشتيم الآن به تمثال متخذهی عکاسباشیِ ظهير از نازکالملکوت نگاه میکرديم. حظ کرديم از جلال و جبروتی که دارد. اما اصلاً آن مدالها به نامش نمیخورد. باری دستور داديم الساعه عکاسباشی دفترخانه در بايگانی عکسهای قديمی تفحصی بکنند، شايد يک شيشهی تاريخی از ايام طفوليت ظهير کشف شود. خدا را شکر که اين عکس ارزشمندِ تاريخی را جايی حيف و ميل نکرده بودند. الحق به دردِ موزهی لوور میخورد اين عکس. صدر اعظم شايد خودشان چنين عکسی از ظهير جان نداشته باشند. باشد که يادآور خاطراتِ کهنِ ظهير جان باشد.

قبلهی تاريخدوستِ عکس جمع کن!
![]()
صبح علیالطلوع که میخواستيم دقايقی ديدگان بر هم گذاريم و دمی از خستگیهای مملکتداری بياساييم هنوز خبر چندانی در دفتر ديوانی نبود. رعيت نيکو میدانند که سلطانِ جهاندار ناچار است برای حفظِ ملک و تمشيت امور درگاه حتی اوقات عزيز خفتن را صرف آبادانیِ ملکوت کند. آن اوقات که ذاتِ شهرياری يکتنه به تدبيرِ معضلاتِ محروسهی معظمهی میپردازند تمام رعايا از ظهير گرفته تا وليعهد حتی در خواب هستند. آن قدر تمهيد مهماتِ درگاه برای ما مهم است که حتی نيمشبان سلطان بانو را بيدار میکنم تا در برخی مسايل با ايشان رايزنی کنيم. خدا سر شاهد است که همين دو سه روز گذشته دو سه بار با تيليفون به سراغِ ظهيرالملکوت رفته بوديم با صدای خواب آلود گفتند که: «قبلهی عالم به سلامت! میشود دو سه ساعت ديگر تماس بگيريد؟» فکر کنيد که آن اوقاتی که ما قصد مکالمه با ايشان داشتيم يا نزديک نيمروز بود يا وقتِ نمازِ شام. کسی میداند اين ظهير دارد چه کار میکند؟ اخيراً مادام ژولين سادات هم که وقتاش را صرف مظاهرت ظهير در امور تياتر کرده است. ظهير هم که حسابی زبانشان با مادام خوب شده است! میبينيد اين الفاظ مغلقِ فرنگی را که مثل نقل و نبات خيرات میکند؟ میخواهد بگويد ما از پيش فرانسه میدانستيم. مادام ژولين سادات بهانه است برای ايشان. عموم عالميان خبردار هستند که وليعهدِ ما تنها زبانِ پروسيان میداند و طبيعی است که او به تعلم زبان پاريسيان اهتمام کند. ظهير و صدر اعظم که مرتب در پشتِ نوتردام يا در تفرجگاههای جامعهی سوربن پاتوق کردهاند. همينجا به وليعهدِ درگاه سفارش اکيد میکنيم که در اسرار اين ظهير کاوش کنند تا خدایناکرده دخالتی در امور مخدرات حرم نکنند. ذات شهرياری آن مايه مناعت طبع دارند که دانشِ فرنگیشان را به رخ عوام و خواص نکشند!
قبلهی انگليسی دانِ لندن نشين!
![]()
ما که ظهيرالملکوت باشيم میبينيم اين سيد اسطرلابی چقدر بیزبان شده است. بیهوده نيست که تعلم زبان میکند. اما ما که مسئول تعليم و تعلم و تربيت ولیعهد انارالله برهانه هستيم، غدقن میکنيم ولیعهد پيش سيد اسطرلابی انموذج بخواند. اين سيد اسطرلابی خود محتاج خواندن شرح امثله و صرف مير است و هنوز به انموذج نرسيده است. اما ما وقت نداريم کفالت درس او را هم بکنيم. ضمناً مادام ژولين سادات خيلی از پروگرس (پيشرفت) ولیعهد جانمان در درس فرانسه تعريف میکنند. ما پيش مادام احساس سربلندی داريم. سربلندی ما هم قوت قلب قبله عالم است.
ظهيرالملکوت مشعوف
عرض گردد كه اين سيدِ حقير نه در بازداشت است كه ظهيركمان را نگران خاطر سازد و نه علم لالساني فراخور كه زيبنده ي وليعهد. كه حقير براي كسب فيض و بهره از اساتيد و لغت عرب و ... رفته بود و بي زبان برگشت.
پس باقي بقايتان
.......
ما که ظهيرالملکوت باشيم، اليوم با عباس ميرزای ولی عهد می رويم تياتر سلطنتی تماشا. ساعتی پيش پيک فرستادم نزد مادام ژولين سادات که اگر ميل دارند هم صحبت ما باشند. گفتند امشب ميل دارند، اما وقت ندارند. اوراق امتحان کوريژه می کنند. ولی عهد درسش را خوب می خواند، ساتيسفه (راضی) هستند.
قبله عالم نمی دانم کجا هستند. اگر امشب دل و دماغی هست دست سلطان بانو را بگيرند و با ولی عهد برويم تياتر. البته شايد من تا آخر تياتر طاقت جلوس نداشته باشم، بروم برای کوريژه کردن اوراق امتحان کمک مادام ژولين سادات.
ظهيرالملکوت مواظب درس و مشق و تياتر ولی عهد
قبله ی عالم به سلامت،
الساعه که دفتر ديوانی را ورق می زدم، ديدم شده است خاطرات شکاريه ی ظهيرالملکوت که با با عکاسباشی و جارچی باشی شکار می کنند و لاشه را به سر در ديوانی می آويزند.
چندی است که در ميان خلق حصبه فراوان شده و مرض ديگری از همين خاندان معظم به نام تيفومالارياکاری هم به جان مردم افتاده که دسته دسته راهی مريضخانه ها می شوند.
ديگر اينکه چه دخل دارد که ظهيرالملکوت با معلمه ی زبان فرانسه ی من مادام ژولين سادات که نامحرم می باشد، به تياتر می رود و مرا می فرستد به حوزه ی درس سيد اسطرلابی که انموذج ياد بگيرم؟
قبله ی عالم، اين بارگاه در عدم شما تاريک شده است.
من مايل بودم به تياتر بروم ولی ظهيرالملکوت مانع شدند. بپرسيد که دليل اين ممانعت چه بود؟
وليعهد دلشکسته
وليعهد
قبله عالم به سلامت
الساعه نازک الملکوت سرزده و ناگهان به ديوان رسايل آمد، چنان که گويی سر آورده باشد يا خبر بازداشت سيد اسطرلابی را. از سفر فرنگ میآمد. میدانيد که نازکالملکوت به دو جای عالم خيلی علاقه دارد. يک کشمير و ديگری کپنهاک. در هر دو هم زوجهای اختيار کرده و دو منزل است. به سابقه تعلقات عرفانی که نازک دارد، به اولاد ذکور نازک در کشمير، اصطلاحاً نازکيه گفته میشود و به اولاد ذکور وی در کپنهاک به زبان کپنهاکی، قالی پاشاماسالیه. القصه با البسه فرنگيه وارد ديوان شد و هراسان پرسيد از قبله تقاضای بار خاص کن. گفتم تو را چه میشود؟ گفت خودم هم جاهلم. اين نيکوتر سخنی بود که در طول نازک الملکوتيت او شنيده بودم.
عکاس باشی هم حاضر به يراق صورتی از او متخذ کرد که برای نشان دادن اشتياق نازک به قبله اين جا گراور میکنيم

ظهيرالملکوت گرفتار
ما که ظهيرالملکوت باشيم، ساعتی پيش با ملک الشعرا سخن ساز کرده بوديم. ملک الشعرا میناليد مگر قصوری از جانب رعيت يا خاصگان درگاه رفته که قبله عالم روی در نقاب غيبت کشيده و رخ نمینمايد. گفتيم هيچ از اين روی نيست. شما هم گوش نکنيد به آن چه نمامان پشت سر قبله عالم حديث کنند که اعلیحضرت همايونی را ماجرايی است با سلطان بانو و رنجشی در ميان است. اين شايعت بسيار گويند، اما ميثاق سطان و بانويش سخت سخت است و با دسيسه اين و آن سستی نمیگيرد. گفت ظهيرجان! تو دانشمند اين بارگاهی و معتمد رعيت و تکيه گاه ملک و ملکوت! چگونه میبينی اگر من به رسم رودکی عليه الرحمة شعری بسرايم تا قبله عالم را تحريض بنمايم به عنايت به رعيت و نمودن چهره که به غايت مشتاق رؤيت جمال همايونی هستيم. گفتم گمان دارم که اگر از طبع تو چيزی بيرون نتراود، قبله زودتر ميل تماشا کند و از پنهان به عيان بازآيد. الحاح کرد، اصرارش کردم، التماس کرد، الماسش دادم تا مرواريد اشک از چشم روان کرد و مرا به جده طاهره قبله عالم قسم داد و دامنم بگرفت. گريزی نديدم. ثبت می کنم تا قبله عالم به نظر مرحمت بنگرند.
ای قبلهای که عالم فانی فدای تو
قربانی صلابت صوت و صدای تو
دلتنگ دستخط تو مانديم دلبرا
انعام و بار عام نديديم و رای تو
اين هم تصوير ملک الشعرا که به هنگام الحاح، عکاسباشی از وی متخذ نمود. مزقان ملک الشعرا هم در تصوير ديده میشود.

ظهيرالملکوت بی چاره
ما که ظهيرالملکوت باشيم، شب دوشين با مادام ژولين سادات رفتيم تياتر سلطنتی تماشا. مادام کنار من نشسته بود و جايی که اقوال آرتيستها را به زبان فارسی نمیفهميد در گوش ما میپرسيد و معنای آن میگفتيم. مادام به غايت از لطفی که در رفتار آرتيستهای ايرانی بود خوششان آمده و همواره در گوش من میگفتند خيلی انترسان است. بعد آمديم با هم شام خورديم. مادام بسيار آدابدان است و خيلی مهربان. کلی با هم پرله پرله کرديم (همان حرف زدن خودمان) و بعد از مدتی که دلمشغول مسائل حمام ولی عهد و فقدان سياح بوديم، به زبان شيرين فرانسه ديالوگ نموديم. راونيون خيلی مفيدی بود. مادام به ما گفتند ما در اين شاتو به هيچ کس کنفيانس نداريم و با هيچ کس مثل شما انتيم نيستيم (يعنی ما را در اين قصر جز شما يار و ياوری که اعتماد را شايد، نباشد و هيچ ديارالبشری نيست که ما چنين با او يک رويه باشيم و روح خويش در پيشگاه وی عريان ببينيم. جملات مادام حاوی معناهای فراوان است که به علت اختصار از آن غض نظر میشود). گفتيم شما نيز همين طور. اين لطافت و ملاحت که در کومپورتمان شما هست دلانگيز و دلبر است. و بعد حکايتها رفت و انکدوتها که سر دراز دارد. سر آخر مادام گفت پرزانس ولیعهد در حمام، برای مدت طولانی، نه با پوليتيک سازگار است و نه با پوليتِس. ندانستيم چه رپونسی بدهيم که لايق محضر و قابل مجلس باشد. دم فروبستيم تا قبله عالم خود چه صلاح ببينند.
در عهود خيلی ماضيه بود که شبی ملک الشعرای ملکوت اتصال برقی کرد و گفت در بلاد لندن در کنف حمايت قبله عالم است. ما نيز گفتيم که دبيرپيشه هستيم و بيشتر وقتمان به امور تعليم و تربيت و تمشيت دفاتر ديوان و دربار میگذرد. به تازگی مادام ژولين سادات نيز به ما مساعدت میکند. گفت مادام ژولين سادات که باشد و چگونه باشد؟ گفتيم در علم و معرفت در غايت کمال است و در جمال و لطافت و ملاحت آبروی همه آفاق. گفت آيا عکاس باشی تصويری از او متخذ کرده است؟ گفتم بلی! اين افتخار نصيب اوراق عکاس خانه هست که وی را بر صدر خويش ثبت کنند. و حالا از جهت اطلاع قبله عالم صورت مادام ژولين سادات را همين جا گراور میکنيم.

ما که ظهيرالملکوت باشيم، بسيار خرسند شديم از اين که عباس ميرزای ولیعهد، عاقبت از حمام بيرون آمد، تميزاً نظيفاً ظريفاً. قبله عالم نيک مستحضرند که خوف ما همه از اين بود که بدن ولیعهد زير کيسههای پریپيکران، نازک شود. روزی دو بار در حمام رفتن تنگی نفس هم میآورد و اشتها را تقليل میدهد. میدانيد که ما چه قدر بر حفظ الصحه ولیعهد مواظبيم و غصه میخوريم. همين الساعه، مادام ژولين سادات معلمه فرانسويه ولیعهد آمده بود ديوان رسائل. از نظافت ولیعهد همه تعريف بود اما از کسر مداومت ايشان در تعلم السنه غربيه و علوم غريبه شکايت میرفت. ما اين مادام ژولين سادات را بسيار دوست میداريم، از ايرا که وقت اقامت ما در بلاد افرنگيه، همسايه ما بود و چه قدر ما را با ايشان وقت خوش بود. چه اندازه ما ايشان را الحاح کرديم تا در ممالک محروسه منزل کنند و شغل تعليم ولیعهد را به عهده گيرند که ولیعهد بايد که از علم عالم باخبر و در ميان همه سرها سر باشند. گفتيم مادام عزيز، ولیعهد قرةالعين ماست. قدری جوانی به طرزی که افتد و دانی میکند، اما در نهايت اهل تعليم و تعلم است و مدرسه را دوست دارد. مضافاً بر اين که بسی علم لدنی دارد که موروثی است. قبله عالم هم همين گونه بودند و اجداد طاهرين نيز ايدون. بيت:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد
مادام زمين ادب بوسيد و ثنا نثار قبله عالم کرد و گفت حبذا اين بصيرت که بر بصر ما گشوده شد و اکنون جلالت ولیعهد در چشم ما افزون گشت. اين حديث از آن رانديم تا معاندان در ذم بعضی اقوال قبله عالم و افعال ولیعهد آب در هاون نکوبند و مشت بر آهن نزنند.
ظهيرالملکوت مربی الاطفال
خدا را هزار کرور شکر که ما برگشتيم. غبار ساليان و زنگار قديم شستيم و کمي به هيکل مان رسيديم، و حالا شده ايم درست و حسابي عين محمد حسنين هيکل. سبيل مان را داديم تاب دادند که ابهت پيدا کنيم. الحمدلله خوب از آب در آمده ايم. مخدرات مشت و مال اساسي دادند و ما کف کرده بوديم. اما قبله ي عالم! کاري که ظهيرالملکوت با ما کرد، نمرود با ابراهيم خليل الله نکرد. نفهميديم از باب حسادت و بغض کرد يا از غايت محبت و شوق که به ما دارد. حيرانيم، قبله ي عالم.
شنيديم که در اين ايام مبارک که ما در بخار و بخور و حور سرگردان بوديم، کميته ي تحقيق تشکيل داده و عکاسباشي و جارچي باشي و بوق و دستک درست کرده که آبروي ما را زبانم لال ببرد. طومار جمع کرده اند، قصد بست نشيني در حضرت عبدالعظِم قريب داشته اند و قصدهاي ديگر که بماند. اموال شخصي ما را بر سر در کاروانسراها گراور کرده اند، و ديگر رو نداريم در حرم ظاهر شويم. مگر خودشان به حمام نمي روند؟ و مگر ما عکاسباشي و کميته ي تحقيق به عمل آورديم؟ حفظ آبرو مي کنيم که آبرويمان حفظ باشد، وگرنه ما که آبرو نداريم. نصفه شبي آمديم دست بوس که تفقد بفرماييد و دعاي سفر بخوانيد که ما به همان جاي قبلي برگرديم، چند روزي ديگر به سفر ادامه دهيم که، مصرع: سفر پخته مي کند مرد را.
القصه مخدره اي انار دان کرده بود و با احترامات فائقه و آتشين، قاشق قاشق در دهان ما مي گذاشت، پدرسوخته، گاه و بيگاه نيز يک ليوان آب يخ به دست مان مي داد که بنوشيم و جگرمان را خنک کنيم. از بس آنجا داغ بود شرشر عرق مي ريختيم و گاهي يک وشگان هم از جايي مي گرفتيم و خنده بود و مجلس انس بود و ذکر خير قبله ي عالم. خدا سر شاهد است که از ياد شما غافل نبوديم. بيت: بشنو از ني چون حکايت مي کند، از جدايي ها شکايت مي کند.
باري فصل انار بود و از اين جهت بود که ظهيرجان به ما نسبت انارالله برهانه داد تا به ما تفهيم کند که لحظه به لحظه را راپرت چي ها گذاشته اند کف دستش. البته به ما لطف دارد و از بيم جان ما ما را گذاشته زير ميکروسکوپ. حتا گوش خوابانده که ببيند مخدرات چه زمزمه مي کنند، از جان فشاني ها بگيريد تا مدهوش گرديدن وليعهد بارگاه که سياح به داد ما مي رسيد و محبت سلطاني را تمام مي کرد. سياح همسفر قدري است، قبله ي عالم! يک سفر با ايشان به همين حمام برويد. مجرب است، غافل نشويد قبله ي عالم. نازک الملکوت را شنيده ام که در معيت ظهيرالملکوت به کشف اين مکان مقدس نائل آمده اند، از آن پس مهر سکوت بر لب زده و شنيده ام، با خود سرواژه مي کند. عارف شده و هيچ نمي گويد، مگر در خواب که سرواژه مي کند.
از اتفاقات ديگر اينکه در همان فضاي بخارآلود، مخدره اي فالوده از شيراز آورده بود. سرمان به چيزي گرم بود و با خود گفتيم دقايقي بعد تناول مي کنيم. اما فردي که به راهزنان مي مانست فالوده ي ما را دزديد و خورد که ما سخت عصباني شديم. دستور داديم او را بگيرند و تحت الحفظ به زندان بفرستند. گويا گفته است که نامش نعوذبالله عباس ميرزاي وليعهد است. ظهيرجان التفات داشتند و دستور دادند، به جرم توهين به مقدسات او را به زندان اوباش بيندازند و زنش را به او حرام کنند. اينها کافي و وافي نيست قبله ي عالم! وقتي پياله ي خالي فالوده را ديديم جگرمان سوخت بخدا. دستور دهيد ميل داغ در چشم هايش فرو کنند که از اين پس عوام در کار فالوده ي اوليا و مقامات دست نبرند. امنيت نداريم، قبله ي عالم. شنيديم که ملک الشعرا به خاطر فالوده ي هدر رفته ي ما زلف پريشان کرده و گريسته و گفته است که آن کلاش را بکشند يا همچو چيزي. ما البته به مرگ بني بشري رضايت نداريم، فقط خواهان عدالتيم که الحمدلله با کور شدن آن وليعهد کذاب دل مان آرام مي شود.
ديگر از ايمان مان بگوييم که نماز شب مان را قضا نکرده ايم و رخصت دست بوسي مي خواهيم که فرصت سفر بعدي از لبان مبارک صادر شود که بار ديگر به ذکر خير مشغول باشيم و قبله ي عالم را دعا کنيم.
از احوالات جويا بوديد، خدا را هزار کرور شکر سالم و تندرست و ميزانيم. قدري کارهاي معوقه در حمام هست که دل نگرانيم و بايد انجام دهيم. سلطان بانو نگران ما بودند، بفرماييد سرتان سلامت، قديسه هول فرموده بودند، خدا سر شاهد است سياح باب دل بود و همراه سفر، صم بکم.
سرکار مادام ژولين سادات هم دل نگران ما بودند که سر شبي در پله هاي حرم تعظيم کرديم و ايشان به ما بن ژور فرمودند و ما لبخند زديم. امور ديواني کما في السابق بر وفق مراد رتق و فتق مي شود. دير و زود دارد، سوخت و سوز ندارد. ديگر باقي بقاي شما، فصل انار است و ما به يک خزينه ي با استطقس نياز مبرم داريم. سلام بلند بالاي ما را به ظهيرجان ابلاغ شاهانه فرماييد.
وليعهد انار الله برهانه
دوازدهم دسامبرالمبارک
وليعهد
ما که ظهيرالملکوت باشيم، بسيار در رنج و شکنج افتادهايم. غيبت عباس ميرزا ارکان عرش ملکوت را در زلزال عظيم افکنده است. همين الان حاجبان مردی را دست بسته بر قفا وارد ديوان کردند که در کوی حماميان جار زده و ادعای عباس ميرزايی کرده است. گفتيم تا ايکی ثانيه عکاسباشی تصويری متخذ گرداند و بر سر در ديوان بزنند که فرد مدعی عباس ميرزايی، با عباس ميرزای ولیعهد ما هيچ نسبتی ندارد. او کذاب است و افترا به مقدسات بسته و مرتد اعلام میشود و فعلاً در محبس میماند تا زنش را بر او حرام گردانيم.

ظهيرالملکوت بیتاب در اندوه فراق
ما که ظهيرالملکوت باشيم، الساعه اطلاع يافتيم که کميته تحقيق و پیگيری مسائل ولیعهد، به اسناد استوار و مدارک محکم وصول يافته که از باب امانت و به رعايت دلنگرانی حرم اين جا گراور میکنيم. اين تصوير همان حمامی است که ولیعهد و سياح الملکوت در آن بوده و بعد از خروج از آن ناپديد شدهاند. الله اعلم

مخدرهای امروز ملطفهای آورد که دو بيتی شعر بود. شعر سست بود از جنس اشعار برخی از ساکنان حرم که نامشان نمیبرم. اما به سبب قوت احساس و شدت التماس آن مخدره لاجرم آن شعر را هم ثبت میکنيم و از عموم رعايا تقاضامنديم تو را به خدا شعر نسراييد. بس است ديگر! عباس ميرزا پيدايش میشود.
الاهی من به قربان ولیعهد
نبينم روز فقدان ولیعهد
خودم در خدمتش جان میفشانم
به هيچ کس هم مربوط نيست
درنيافتيم از باب حسادت به ملکالشعرای نغزپرداز ما بود اين غايت الحاح يا از فرط حب ولیعهد که عاشقکشی را به نهايت رسانده و قبله عالم را نيز پشت سر نهاده.
ظهيرالملکوت مشغول به جمعآوری اشعار
قاطبه رعايا از صغير و کبير، غنی و فقير، عالم مدبر و جاهل بیتدبير طومارها آوردهاند در ديوان رسائل، مراثی سرودهاند مر فقدان مولم عباس ميرزای ولیعهد را. اما هيچ يک از اشعار والاشعار به پای دو بيتی نرسيد که شب دوشين ملک الشعرای شيرين زبان طوطی گفتار سرود و اهل ديوان نوشتند. از ترس آن که مبادا اين سيد اسطرلابی شعر را کش برود و در ديوان قبله عالمی ديگر به نام ناتمام خويش ضبط و ثبت کند، اين جا مکتوب مینماييم:
ولی عهدی که در حمام بودی
تماشاگر به هر اندام بودی
ندانم در کجایی و چه کاری
تو که استاد هر نمام بودی
ظهيرالملکوت مسئول پيداشدن ولیعهدهای گمشده
قبله عالم به سلامت
حکايت سياح و غيبت عباس ميرزای ولیعهد، سخت انديشه را به خويش واداشته است. ما خود در اينجا کميته تحقيق تشکيل دادهايم تا پرده از سر اين سر برداريم. حاليا نه سياح از کوه پايين میآيد و نه ولیعهد از پس استار پنهانی بيرون. ما برای اينکه دريابيم در آن حمام جادويی چه گذشته است بر اين دو رکن رکين و استوانههای استوار ممالک محروسه، خويش کمر همت بستيم و راهی همان حمام شديم. عجايب چيزی ديديم، عجيبتر از آنچه در تاريخ سيستان نوشتهاند. پریرويانی که قرار از دل بردارند و سمنبويانی که غبار از جان بزدايند، همه بی روی و پوشی نشسته صف اندر صف و کرشمه در کار کرده و عشوه به بازار آورده. ما را چند وقتی زبان در دهان نچرخيد. ناگاه يادی کرديم از حشمت سلطان و صدراعظم بارگاه و لب گزيديم و چشم درويش کرديم. بر ايدون که سر به جانب سفلی داشتيم، يکی از زيباپيکران را پرسيديم از عباس ميرزای ما خبریتان هست؟ تا نام اين جوانبخت بردم، جوانی از آن ميان، آهی کشيد و روی بر آسمان کرد و با سر به زمين افتاد. آب سرد و فالوذج آوردند تا حالش جا آورد. وقتی از خلسه و نشئه بازگشت، چونان فرزانه باستان خيره در من اندرنگريست. بيت
تو مو میبينی و من پيچش مو
تو ابرو من اشارتهای ابرو
تو لب میبينی و دندان که چونست
دل مجنون زشکرخنده خونست
چنان بخار حمام دماغ ما را گرفت که نفس راه سينه را میزد. پشت کرديم و پا شديم. در بستيم و به ديوان رسائل بازگشتيم. حيرت اندر حيرت آمد زين قصص. مشکل چاره نشد که هيچ، بر دردمان هم افزوده گشت.
قبله عالما
قديسه الملکوت امروز قدری کمتر بیتابی میکند. ما نيز او را گفتيم تا شکيب پيشه کند و شتاب نورزد. ديدگان همی فروبست و زير لب گفت ايدون کنيم.
اگر بر همين سياق در رواق رعيت بپيچد که سلطان از ماجرای ولی عهد خويش خبر و در کار دربار سر ندارد، بنيان ملک در کف باد خواهد بود. لاجرم انديشه کنيد تا کارها يک رويه شود.
ظهيرالملکوت تميز
ظهير جان! ما نفهميديم بالاخره چه شده است. اين سياحِ ما عاشق شده است يا نه؟ فرق است ميان اينكه عاشق شده باشد و اينكه قصد شيطنت داشته باشد. ضميرِ انور شهرياري به خوبي دردِ اين دل دادنها را ميدانند. چندان كه قبلهي عالم سياحِ درگاه را ميشناسند او اهل هيچكدام از اينها نيست. آن روايات سرِ كوه نشستنها و نيلبك زدنها هم به ظنِ قريب به يقين افترا باشد. شما اين حكايات را نقل نكنيد. برويد تجسس كافي به عمل آوريد ببينيد كجاست. شايد از فرط اندوهي كه از اين همه افترا بر او مستولي شده است جايي اعتزال گزيده است. حكماً عباس ميرزاي وليعهد ميتواند محل اعتكافاش را شناسايي كند. عباس ميرزا هم قطعاً اكنون جايي به رتق و فتق امور مشغول است. شما عجالتاً از صدر اعظم هم تقاضا كنيد كه در دلداري دادن به قديسهبانو همراهي كنند. روا نيست مخدرات حرم جزع و فزع كنند بيدليل. شبِ دوشين داشتيم حكايات حادثهي دفتر ديواني را براي سلطانبانو بازگو ميكرديم. اظهار نگراني فرمودند كه چرا بايد در ظلِ سلطان و در حرمِ ملكوتيان، مخدراتِ درگاه را جاي اندوه خوردن باشد. شما هم جهد كنيد تا اين موضوع در اسرع وقت مرتفع شود. از صدر اعظم هم كه اكنون مراجعت كردهاند از نظربازيهاي پاريسيه استمداد بفرماييد كه خاصيت دارد. عليالخصوص كه حتماً در اين چند روزه تجربياتي در ديار ناپلئون اندوختهاند.
قبلهي نگرانِ مخدرات حرم
![]()
در اين احوال که خاطری ناشاد داريم، از قضا مشغلت ديوان رسائل از شمار فزون است. عباس ميرزای ولیعهد را خبری نيست و بعد از خروج از حمام با سياح الملکوت در انظار ديده نشده است. ما نگرانيم قبله جان. سياح را ديدهاند، تنها بر سر کوهی نشسته بوده و نیلبکی بر لب، نوای غمگنانه ساز کرده بوده. عباس ميرزا که از حمام بيرون میآيد، به سياح میگويد مرا کار واجبی افتاده است و در چشم به هم زدنی دو در میکند.
سيد اسطرلابی هم هوای تعلم لسان عرب دارد تا در ديوان رسائل به خدمت درآيد. ما به قوه دراکه وی چندان اميدی نبستهايم و حتا اگر هم داشته باشد، از نظرهای مختلفه و جوانب متنوعه صلاحيتش رد میشود. ما که تا سلطان معظم و سلطان بانوی مکرم دستور استخدام صادر نکنند، احدی را به ديوان رسائل راه نمیدهيم. بيت:
توانا بود هر که دانا بود
زدانش دل پير برنا بود
قديسه نيز در همين ديوان رسائل خوابش برده. طفلکی از بس تا چراغ سحر گريه سر داد، نفس در کامش به تنگی افتاد. ما نهايت مراقبت و غايت مواظبت را می کنيم.
زياده جسارت
ظهيرالملکوت پرستار آخر عمری
الساعه که قبلهی عالم به ديوان رسائل رجوع کردند تا تفرسی در احوال دفتر نمايند، ملتفت آشفتگی حرم گرديدند. عجبا! ذات اقدس شهرياری را در نيات خير و نيک وليعهدِ ارض مقدسه ترديد و تشکيکی نيست. در صفای نيت و صدقِ ارادتِ سياحِ درگاه نيز جای شبههای البته نيست. مزيد سکينهی خاطر قديسةالملکوت ايفاد میگردد که حتی اگر هم به فرض محال، سودای خطايی در خاطر سياح در آيد و روی ارادت از آستانِ سعادتنشان ترزایِ ملک ما بگرداند، مغضوبِ نظر همايونی خواهد شد! چه معنا دارد که نظرِ پاکِ سياحت را به اثرِ ناپاک مشاهدهی اناثِ اجنبی ملوث گردانند؟! سفارش میکنيم وليعهد درگاه تفحص بيشتری در اين باب بفرمايند و خلل و زلل را به دستِ با کفايتِ خويش اصلاح فرمايند که نظامِ ملک و ملکوت در يد مقتدر ايشان است. باری، چنان که ديديد ظهير درگاه هم چشم و گوشی تيز دارند و طرفةالعينی از نظارت و مظاهرت دريغ نفرمودهاند. با وجود اينکه صدر اعظم ما در ولايت فرنگ و در عاصمه هنر نشان پاريس به تفرج مشغولاند و خاطرِ ظهير درگاه دلتنگ بانوست، به قدر مثقال ذرهای در رعايت اهل حرم و مواظبت بر احوال ساکنان درگاه قصور نورزيدهاند. همين جا به سياح فرمان میدهند که به محض وصول رقعهی مبارکهی سلطانی زمين خدمت بوسيده و به رسمِ عرض چاکری و تجديد رسوم مودت، دستانِ قديسهی درگاه را بر ديدگان نهاده و رفع هر کدورت و شبهتی را، جد بليغ نمايند.
قبلهی قديسهنواز
![]()
در تدارك اسباب سفر به ديار عرب از باب تلمذ لسان عربي بوديم تا به هنگام مباحثه با ظهير جان كم و كسري نباشد و همچنين حسب الامر وليعهد با كفايت بر خورده دانش خود بيفزاييم كه ناگاه بر درگاه ديواني ديديم كه خاقان با گوشه ي چشمي به حقير در كار سياح مي باشد كه از سويي هم، همشيره محترمه در كار چادر به كمر زدن و چه و چها. مخلص كلام نكته اي را از باب اشارت به همشيره گوشزد كرده و مابقي را در آتيه ي نزديك خواهيم نگاشت.
خواهر جان، شما كه قدسي خانم هست براي خودت با كمالات و درايت ديگر چرا مي فرماييد. اخوي سياح جانمان در كار نشر دين در بلاد كفر است مگر نشنيده ايد: قال سيد في محكمه الكلامه " نشر و دين المبين اكمل الثوابي في الارضِ الملكوت و ...." پس پر بيراه نخواهد بود اگر كه خاقان معظم كمي همشيره را به صبر و تدبير اشارت نمايد تا ديگر بر سياح مان به ناروا حكمي نرود كه در شرع مبين ملكوتي نمي باشد.
باقي بقايتان
سيد مشكل گشاي مساله گو
پگاه امروز بود که قديسه الملکوت به در آستانه ديوان رسائل آمد، موی آشفته و جامه چاک. دستش گرفتم که خاک برنگيرد. بر ايوان ديوان نشاندمش و جوی گريه از گونههایش خشک کردم و غبار راه از وی ستردم. مخدهای فراپشت او نهادم و با الحاح و تضرع پرسیدم سبب چیست این مویه و ناله را که دل ظهير خون کردی، مباد که آبروی حرم ببری. گفت از اندرون شنيده که سياح دل در گروی چشمان آبی و گيسوان طلايی يکی از مستورهگان يوروپ نهاده و ياد از عهد خويش برده. گفتم حاشا و کلا! دانی که سخن، سخت می آوری و لاجرم حجتِ سنگين نيز بايد بياوری. گفت چه برهان بالاتر از حديث حضرت عباس ميرزای ولیعهد انارالله برهانه که جز به راست نگويد و به درست نگرود. گفتم تا دبيران دربار پژوهش آغاز کردند و در جستوجوی انباز سياح رفتند. قبله عالم! چيزی نيافتند به خدا. يحتمل خطای باصره عباس ميرزا بوده يا خلط نوم و يقظه شده است يا زبانم لال سر دلبران در حديث ديگران گفته است. الله اعلم. حاليا ما در کار دل دادن به قديسه دلشده هستيم تا قضا چه خواهد و قدر چه آورد. محض اطلاع قبله قلمی شد.
ظهيرالملکوت مشغول به مخدرات حرم
به به چشمم روشن.... قبله عالم !! شما ديگر چرا؟ الساعه چادر گل گلي به كمر بسته ام و عازم ديوان رسائل هستم تا ببينم چه كسي جرات كرده براي اين سياح الملكوت ما زن بگيرد؟؟ اگر حرم را گذاشتم روي سرم نگوييد چرا ها؟هي به اين سياح گفتم با وليعهد به سياحت و مشاهده زنان اجنبي نرود ... اصلا من در ديوان رسائل بست مي نشينم تا تكليفم روشن شود. وليعهد شما هم؟؟
قديسه الملكوت عصباني و گريان
امروز بعد از مدتها اشتغال به امور اندرونی، با خودمان گفتيم برويم سری تا دفتر ديوانی بزنيم. سپرده بوديم وليعهد درگاه به رتق و فتق امورِ پريشان بپردازد. اکنون که آمديم به رأیالعين داريم میبينيم که گزينشِ همايونی عين صواب بوده است. اين همه تدبير و تمشيت تنها از وليعهد ما بر میآمد و بس! اما نفهميديم چه دليلی داشته است اينها در معيت ظهير جان و سياح راهشان را از دفترخانه کج کردهاند سراغ ميخانه و حمام و حوریها رفتهاند؟! تازه همين حالا شنيديم که سياح هم مست کرده بوده است و دستش شکسته! بلا به دور است، سياح درگاه! ما تو را فرستاديم به کسبِ خبر و ادراکِ احوال ممالک غربيه. گفتيم شايد به اين اوصافی که بر نامت نهادهای در همان امکنهی غريبه، شايد گاوبازی هم آموختيد و حسرت معنای نام ايگناسيو بر دلتان نماند.
غريبتر خبری که به سمعِ مقدسِ خاقانی میرسد اين است که وليعهد مکرم حرف از عزبها میزند! ذاتِ شهرياری اول با خود گمان بردند که اين همان عربهاست چون همين روزهاست که سيدالملکوت از ديار اعراب سر در بياورد، چون هر چه باشد اين تعلق خاک است و کشش خون که او را به آن سوی خليج میکشاند! اما کاشف به عمل آمد حکايت جداً از عزبهاست! اين چه ماجرايی است وليعهد جان؟ ما آبرو داريم در ارض مقدسه! فردا ممالک همسايه و امپراتوریهای مجاور، که همگی سرشان خاک درگاهِ ما باد، زبان به طعنه دراز خواهند کرد که ما چندان گرفتار درس و مشقيم که حديث نکاح خدم و حشمِ درگاه را از ياد بردهايم! نگوييد اين سخنان را! اگر هم دردِ دلی هست، قبلهی عالم امين راز هيجکس که نباشد، حرفِ دلِ وليعهدِ خود را خوب میفهمد. میدانيم اينها را گفتهايد که هيچ اگر نکنيم اقلاً يکی از شاهزادهبانوان دربارِ سلاطين يورپ را به عقدِ سياح درآوريم! شما موافقيد؟ او هم که چند روزی است از دربار غيبت اختيار کرده است. میکنيم تا شايد دلجويی شود و اين طلايیمويانِ مغرب زمين رشتهی محبت در گردنش اندازند تا رو سوی قبلهی عالم کند. دستش هم خوب خواهد شد. مستی هم از سرش میپرد به اين مستیِ نو! . . . باز ما کار داريم. امور اندرونی اين روزها امانمان را بريده است.
قبلهی شفيق، وليعهد نواز، ظهيردوست و در کار فراش سياح!
![]()
قبله ي عالم به سلامت،
چقدر ظهيرالملکوت به ما لطف کرد و به ما قليان تعارف کرد، به سال هاي ماضي. خدا سر شاهد است کسي در عمرمان اينجوري به ما التفات نداشت که ظهير داشت. مردي است خوش مشرب، خوش زبان، و اهل معامله. آدم در يک مجلس مي فهمد که با کدام جنم طرف است. يک قبله مي گويد صد قبله از لب و دهنش مي ريزد، سياح الملکوت هم با ما همسفر بود تا به آخر که ما از ظهيرالملکوت جدا شديم و به اين فکر افتاديم که چه کنيم.
نيم شبي بود تاريک و مقصد ناپديد. خدا هيچ وليعهدي را به چه کنم چه کنم نيندازد، قبله ي عالم! سخت است بخدا. ما تازه از شهر دوگنبدان کلن فارغ شده بوديم که همسفر سياح شديم. رفيق شفيق سفر است. خدا او را براي سياحت و زيارت و تجارت آفريده است، و آفرين به سليقه ي قبله ي عالم که از ميان سياحان عالم، همين سياح الملکوت را براي درگاه ما برگزيد و کار را تمام کرد. وگرنه سياحان ديگر حبيب نيستند، دل نمي دهند، و حال و هواي سياح خودمان را ندارند.
شب به بيابان افتاديم و خار مغيلان کانهو تاريکي به پر و پايمان مي پيچيد. از دور چراغي روشن بود که قطع و وصل مي شد. مثل اينکه کسي نفت بريزد، و نفت نريزد. اشدمان را خوانديم و به سوي چراغ حرکت کرديم. نيم فرسخي رفتيم و رسيدم به آن سوسوي چراغ که دل مان را برده بود.
دري لکنته داشت و سرما را نمي توانست نگاه داشت. از پله ها پايين خزيديم و وارد حمامي شديم که بخار و گرما از در ديوارش بالا مي خزيد. چند حوري نيم عريان خندان بر لب حوض وسط نشسته بودند و به ما لبخند مي زدند. ما خودمان را کشيديم کنار، آنها براي سياح لبخند مي زدند.
به تصور اينکه اين خارجيان نجس آدم مصنوعي ساخته اند براي اغواي مشتريان، قدمي جلو رفتيم و دست به گردن يکي از آن مجسمه ها انداختيم که دل سياح را قرص کنيم. ناگاه آن زن جيغي کشيد و دست ما را پس زد و پرخاش کرد. نمي دانست که ما وليعهديم. و بعد از جنجال ها و ماجراها که سياح راست کرد، عذر خواست و به پايمان افتاد. بخشيديم.
گفتند ظهيرالملکوت و نازک الملکوت ساعاتي پيش آنجا بوده اند و فالوده خورده اند و سپس رفته اند. ما نيز همه ي آن کارها که آنها کرده بودند کرديم و به جايي ديگر رفتيم که در همان نزديکي بود و بر سر درش نوشته بود: "الفندوق الغار"
مست بوديم و سياح را بر شانه حمل مي کرديم که فالوده و شراب بسيار خورده بود، خدا خيرش بدهد، رفيق راه است و اهل سياحت. تمام شب چه ها که بر ما نگذشت و ما در خوف بوديم که قبله ي عالم ما عزبان را به دور خويش جمع کرده جواب خدا را چه مي دهد.
وليعهد خسته
وليعهد
قبله عالم به سلامت!
يوم ماضی با نازک الملکوت در حمام سلطنتی بوديم و هر دو بالاتنه عريان کرده بوديم و پشت داده بوديم به حجامتگر که با نيشتر دم فاسده را از جسم لطيف خارج کند. همينطور که نازک الملکوت نازنين، دندان از درد بر هم میفشرد يادی کرد از عباس ميرزای ولیعهد که ديری است در حرم ظاهر نيست و دلتنگی ما به غايت رسيده است. گفتم ما که عميد ديوان رسائل و ظهير ملکوت باشيم هفته ماضی ملطفهای از عباس ميرزای ولیعهد انارالله برهانه دريافتيم که ظَهر آن تمبر پروسی کلنی داشت. گفتيم حکماً ولی عهد خوشذوق ما برای تفرج صنع و بسط قبضهای باقيه و رتق فتقهای حادثه به آن ولايات سفر کردهاند. نازک الملکوت که از گرمای حمام خوی کرده بود و با پشت خونين لب خندان می آورد، گفت عجب!
اين عجب نازکانه ما را به ياد يکی ديگر از مقيمان ملکوت انداخت که او هم گويا در اسفار اربعه بوده است؛ سيد الملکوت را میگويم. ملک الشعرای جوانبخت هم که در ديار لندن است. مصور الملکوت هم که فردا راهی همان ديار است. از همه پنهان نيست، از شما چه پنهان که صدر اعظم هم در ديار ناپلئون به تماشای عاقبت لوئیها مشغول است. گفتم نازک عزيز! ماييم که گوشه عزلت گزيدهايم و در خاک خلوت خزيدهايم. گفت راست میگويی و ليکن دور باد اندوه از آن قومی که قبله عالم بر ملک دارد و سايه سلطان بر سر. چه خوش و مبارک بود اين سخن.
گفتيم تا به عرض مقدسه شما برسانيم که چه چاکران جاننثاری در کنار داريد و چه رعيت حقشناسی در بر.
زياده جسارت نيست
ظهيرالملکوت نمکشناس و نمکپاش
خدمت تمامي ياران و احباب گرمابه و گلستان از ولي عهد با اقتدار و ظهير عزيز تا سلطان بانو و ملك پر اقتدارِ گرفتار ماب و ايضا ساير عزيزاني كه با ايشان در اين خلاصه مقال آشنا گشتيم.
القصه چندي پيش برحسب به جاي آوري صله ارحام به ديار زرخيزِ ادب پرورِ معماران ولايت كرمان رفتيم و از آنجا به مِلك مرحوم مغفور خلد آشيان سعيدي سيرجاني، بعد هم كه بنا به اضطرار كوتاه سفري به ديار حكيم سخن در زبان آفرين ميز ابوالقاسم خان و طوس عزيز داشته وپگاه به ملك طهران و خطه شميرانات برگشتيم تا كوتاه زماني در آدينه اين هفته اگر توفيقاتي باشد به سبب ديلماجي و همچنين از باب وزير مختاري به ارض عرب در حاشيه بحر پارسي رفته و ديداري با عزيزي تازه كنيم.
الغرض، اين قصور از باب عدم سلام صبحگاهي صرفا از بابت گرفتاري بوده و الا صحت مزاج مستدام است.
باقي بقايتان
سيد الكثير السفر
پ.ن: البت كه حضور ياران جديد را نيز درود گفته در آتيه شرحي بر برخي از نكات اگر عمري باشد خواهم نگاشت.
من از ابتدا با گشودن اين صفحه مخالف بودم. ماجرا از آنجا آغاز شد که هنگام اقامت داريوش در پراگ گفتمش بد نيست سايت ملکوت که غرفههای گوناگونی دارد و هر کس متاع دلخواه خود را میفروشد، جايی هم برای طنز داشته باشد. هر يک از وبلاگهای ملکوت بعد از مدتی هويت و شخصيت خود را يافتهاند. راستش اول آدم فکر میکند در وبلاگ هر چيزی را میشود نوشت. اصولاً وقتی دست به نوشتن میرود، اول گمان میکند که میتواند آزادانه بنويسد. خيلی چيزها آدم را مقيد میکنند. يکی از مهمترين قيدها هويتی است که خود نويسنده به نوشتههايش در يک مجموعه میدهد. درست مثل رماننويسی که در آغاز نوشتن خيلی احساس رهايی و آزادی دارد. اما اندک اندک وقتی شخصيتهايش جان گرفتند، میبيند نمیتواند هر بلايی که دلش خواست سر آنها بياورد. مثلاً همين نيم ساعت پيش با دوستی در واشنگتن تلفنی صحبت میکردم. گفت در آستانه وضع حمل است و به زودی کودکش خواهد آمد. حس عجيبی در من جوشيد. تا به حال کمتر پيش آمده بود از شنيدن خبر زايمانی اينقدر هيجانزده شوم. نمیدانم چرا ناگهان دگرگون شدم. در اين شبهای سرد پراگ کمتر خبری میتواند صورت عادت را چنگ بزند؛ به ويژه برای من که در کانونی خبری هستم و خبر حرفه من است. خواستم درباره احساسی که نسبت به زايمان يک زن داشتم بنويسم، خاصه که آن دوست را نديدهام و فقط ارتباط ما شنيداری است. اما آيا میتوانستم اين را در وبلاگ خود بنويسم؟ فکر میکنم نه. همه ما يک جوری در رودربايستی آفريدههای خود هستيم و آن تصويری که از خود بر جا میگذاريم. توهم يا تلقی ديگران هم البته به موضوع دامن میزند. پس همه ما در وبلاگهای شخصیمان به چارچوبهايی محدوديم.
از بحث اصلی دور افتادم. وقتی داريوش نرم نرمک آغاز کرد به نوشتن با نثر قجری و کهنه، عباس معروفی و من هم به استقبالش رفتيم و روی همين کلمهها و بازی با آنها داستان ساختيم و شخصيت خلق کرديم. همه چيز خودانگيخته و بی طرح از پيشانديشيده پيش میرفت. هر يک از شخصيتها بدون آگاهی شخصيت ديگر کار خود را میکرد و در نهايت، هماهنگی و ديالوگ خلاقی ميان آنها شکل گرفت. داريوش نثر قجری را زيبا و استوار مینويسد. عباس معروفی هم نازکی و زيرکی زبانش دلبری و دلنشينی خود را دارد. يک دو نفر ديگر هم خوب مینوشتند. در اين ميان، ديگرانی هم به ميدان آمدند که در نوشتار به آن سبک، نمی توانستند با داريوش و عباس هماوردی کنند. در نتيجه به اصطلاح عاميانه شلوغکاری شد. اما همه نمک داستان در اين بود که در وبلاگ خود داريوش اتفاق بيفتد. داريوش پسندش نيامد که وب لاگش عرصه جولان اين نثر و نويسندگانش شود، به خصوص که در حال افزايش هم بودند. در نتيجه يک روز داريوش با تلفن مرا از خواب بيدار کرد و گفت دفتر ديوانی باز کرده. گفتم پس عمر آنگونه نوشتن به سرآمد.
دريغ است. دست کم من و عباس معروفی از آن نوشتن لذت میبرديم. نمیدانم آيا کس ديگری جز از حلقه ملکوت آن را میخواند يا نه. ما که دور از همايم و مثل ياران در يک ديار نيستيم و سخت در آغوش هزار دشواری و دغدغه میلرزيم، نفس همين نوشتهها لحظههايي برايمان ساخت که در کنج خاطرهمان نشست. دير از ياد میرود.
حالا فکر میکنم که ما هيچ کدام ديگر نمیتوانيم ادامه دهيم. اگر ترغيب دو سه دوست و حرمت عباس نبود، در همين دفتر ديوانی هم نمینوشتم. تاريخ مصرف آن حال و هوا به پايان رسيد. با اين حال، اکنون که صفحهای به نام دفتر ديوانی هست، من موافق نيستم بسته شود. میتوان کارکرد و خاصيت آن را عوض کرد.
اين نوشته را، اگرچه با شتاب، نوشتم تا از همه خوانندگان دفتر ديوانی و نويسندگان حلقه ملکوت بخواهم وظيفه تازه اين صفحه را تعريف کنند و پيشنهاد دهند.
آن چه به خاطر من میآيد: پيشتر نوشتم که هر کدام از ما وبلاگی داريم. اما هر چه به ذهنمان میآيد در آن نمینويسيم. بد نيست اگر دفتر ديوانی را مثل کافهای بپنداريم برای اعضای ملکوت که گپهای خودشان را بزنند. آنچه را در وبلاگهايشان نمینويسند، اينجا بنويسند. نکتهای به ذهنشان میآيد، يا کتابی تازه خواندهاند، يا فيلمی ديدهاند يا ... اينجا ثبت کنند. يک تالار گفتوگو باشد. جايی برای نزديک شدن بيشتر به همديگر. شايد هنوز اين ايده خام باشد. شما هم نظر بدهيد تا شکل قواميافتهای برای اين صفحه پيدا کنيم.
جای طنز البته همچنان خالی است. نمیدانم آيا میشود راه طنزنويسی متفاوتی را در دفتر ديوانی گشود؟ آن هم بستهگی به کردوکار نويسندههايش دارد.
به هر حال، اگر دوست داريم از مجال گستردهتر و آزادتری برای نوشتن بهرهمند شويم خوب است فکری به حال دفتر ديوانی کنيم و با همان معيارهايی که کمابيش همه قبول داريم در آن بنويسيم.
همه اينها در حالی است که روزی نيست دعای خير پشت سر داريوش و مهدی سيبستانی نکنم که مرا به وبلاگ نوشتن واداشتند، کاری که در عين پشيمانی ادامهاش میدهم و هر بار هم که مینويسم اول و وسط و آخرش پشيمان میشوم. وبلاگنويسی برای من درست شده مثل گناه کردن؛ لذتی که هميشه کوفت آدم میشود.
ماهمنير میگويد خوب است که نمیخواهی وبلاگ را و اين قدر مینويسی. اگر زبانم لال يک موقع میخواستی...
الحق که گوی سبقت ربودی در مکاوحت و تدليس
بی مبالاتی نمودی و پرده عنان دريدی یا ظهیر المکابر !
خوف ننمودی که ذوالقربای ملکوت را از فیض رويت روی قبله بر حذر داری ای دل شکن!
تصويرصورت مهجور نازک الملکوت در خيالت نيامد
که سعايت کردی و خدعه ساز کردی
به قول ختم الشاعرين اوريژينال شاعران از خطه ی خراسان خودمان که می فرمايد:
سر بشکند، پا بشکند، دل نشکند
سياه مشق کن از اين شاه بيت، از سحر تا شام در همين دفتر ديوانی تا به يادگار بماند. آنگاه که به مقام خضوع رسيدی و دلت سوسويی به روشنی زد، ندايی ده که به
اذن قبله عالم و مشايعت نازک الملکوت رهسپار آن ديارت کنيم به قصد مصقلت دل، اگر هم مدارجی را به
صفا طی نمودي سيتی زن آن ديارت می کنيم تادر حلقه ی مقربين خاص واقع شوی.
در حيرتيم که مخبر اندرونی خاص درملا عام شده ای ظهير، شايد بی وقت در حال سعايت، که سلطان بانوی شانه به گيس کشيده را معری ديده ای که ايشان از نگاه بی وقت، گيس افشانده.
غايب الملکوت ظهير دوست
الساعه که داريم صداي انقلاب شما را مي شنويم، به خود مي باليم که قبله ي عالم ما خودش يک فرد انقلابي است که بارها با فيدل کاسترو و مائو جان و بقيه ي رفقا نان و نمک خورده و به ما دستور داده اند که به کار انقلابيون، مخصوصا خانواده هاي محترم آنان توجه مخصوص مبذول کنيم.ظهيرجان هم که بعد از سفر حج به انقلابيون پيوست از رجال صدرالمتأهلين است و ما ايشان را دوست داريم.
اصولا ما هر وقت صداي انقلاب شما را مي شنويم، خوشحال مي شويم و به خودمان مي باليم که تنها در ممالک محروسه ي ملکوت است که ما صداي انقلاب مي شنويم. در کجاي دنيا کسي ديده که به محض سفر وليعهد عزيز، دست به انقلاب بزنند؟ البته دوسه روزي در سفر کلن بوديم، و شنيديم که يکي از شيشه هاي بارگاه را شکسته اند و يک شاخه گل انداخته اند به اندروني. اين کار خودش ميانه ي ما را با انقلابيون محکم مي گرداند و خدا به سياح خير بدهد که باعث خير مي باشد. ما اين سياح را خودمان بزرگ کرديم، هر وقت مي رويم سفر، دلتنگي مي نمايد، و حرم را مي گذارد روي سرش، اما همين سياح عزيز غيرتي مي باشد. طوري که کسي جلو ايشان جرئت نمي کند از گل نازک تر به قبله ي عالم بگويد، و حق دارد، جوان انقلابي است، ذاتا انقلابي به دنيا آمده، مي زند.
بارها به قبله ي عالم عرض کرديم که به سياح التفات نمايد که ما بدون سياح دست مان توي پوست گردو مي ماند. از کجا اپوزيسيون بياوريم. ايشان واقعا رهبر اپوزيسيون است و ما به وجود ايشان افتخار مي کنيم. و هستند و خدا به ايشان خير بدهد.
ظهيرجان اما در انقلاب بازوي قبله ي عالم بود و بازوي ما بود و خدا خيرش بدهد، دعوت کرده ايم مي آيند برلين درست مي
کنيم. نازنيني است، دستش خير دارد، داشـتيم از حضورش غافل مي شديم. در همين سفر حج که رفت دل ما قرص شد. شنيدم قانون اساسي را با اندکي دخل و تصرف داده است با زر نوشته اند و مثل نقل و نبات پخش کرده اند. در نبود ما چقدر با اخلاص کار مي کنند، قبله ي عالم، مي بينيد؟ اين روح انقلابي شما همه ي ما را چيز کرده است. از سفر آمده ايم و خسته ايم. راه خراب بود و ما از راهزن ها هم بيم داشتيم، و اکنون که در حرم مي باشيم، مي خواهيم با سوت سرود انقلابي را تکرار کنيم تا خواب مان ببرد.
و در پايان از غايب الملکوت و همشيره ي همايوني و مابقي اهالي حرم تشکر مي کنيم .
قبله ي عالم به سلامت، وليعهد مسلط به اوضاع
وليعهد
ما که ظهيرالملکوت باشيم، دوش با قبله عالم و عباس ميرزای ولیعهد در باب غائله انقلاب مذاکرت و مشاورت میکرديم تا مصلحت چه باشد و رأی آخر بر چه قرار گيرد. گفتيم تا ملک الشعرای مکرم نيز باشند و نيز سلطان بانو که نگين حلقه ملکوتاند. صدر اعظم نيز بر جای خويش نشسته و نگران بود بر آن چه میرفت. قبله عالم سخت برآشفته بودند. ما و ولیعهد عزيز کوشيديم تا با لطايف الحيل ذات همايونی را به آرامش بازگردانيم و الحق ولیعهد کوششها کرد ستودنی. گفتم اين جماعت جوان خواستههايی دارند و بايد آنها را دريافت. قبله عالم که خود جوانگرا هستند و در سياستهايشان هميشه جانب شباب را نگاه میدارند، مرا و ولیعهد را و ايضا ملک الشعرای نغزگو را خطاب قرار دادند که بينديشيد و چاره کنيد که ما در غضبيم و در غضب رأی صواب صورت نبندد. شب پيش را تا مطلع شمس با ولیعهد و ملک الشعرا در کوشک سلطنتی بوديم و رأی میزديم. گلهای رفت از نازک الملکوت که پردهنشينی میکند و به هنگام فتنه کينههای کهنهاش را بيرون میافکند و با شورشيان همدست میگردد. ملک الشعرا گفت ای بزرگان و اعيان! بگذريد از خطا و خبط نازک، که او مردی است عاشق پيشه و با هيجان میزيد و از آن خوراک میگيرد. وقت است که در پای هم افتيم و روی ارادت ببوسيم و اختلافات حرم را کنار زنيم. حاليا مسأله به مصلحت ملک و منفعت ملی راجع است و همه در اين باب اجماع و اتفاق داريم. اين سخن همگان را خوش آمد. حاصل يک شب دراز از مباحثت و محادثت اين شد که قبله عالم بپذيرند دفتر ديوانی، وبلاگ شخصی ايشان نيست و قدری در اين وبلاگ به جوانان آزادی بيشتر دهند. نمیگوييم منوی کامل را در اختيار عموم عوام بگذارند، ولی دستکم برای سياح الملکوت که سرسلسله اين غائله مولمه است رخصت دهند. پگاه سلطان از حرم بيرون آمد با موی پريشان و روی تابان. فرمودند چه انديشيديد ارکان من و پارههای تن من و نور ديدگان من و صاحبان سر من و دستگيران روز سختی من! رأی خويش گفتيم و زمين بوسيديم. قبله عالم فرمودند همين است که گفتيد. ما چنين خواهيم کرد و دفتر ديوانی را از انحصار تدبير خويش بيرون خواهيم آورد تا رعيت خوشنود شود و خداوند خرسند. رضا الله فی رضا الناس و الملک يبقی مع الکفر و لايبقی مع الظلم.
همگان که رفتند زانوی ادب زمين زدم و گفتم اين جوانان آتيه ملکاند و و اگر در ملکوت امل و عملی هست از اينان است. پروای ايشان بداريد که سلطان را سخت پاس دارند و دوست شمرند که هيبت به خشم آوردن نباشد و حشمت با پرخاش کردن استوار نيفتد. در اين ميان از تعزير مشتی جاهل هم بگذريد که گستاخی کردند و غايب الملکوت و نازک الملکوت را چند روزی در بار خاص راه ندهيد. فرمودند نيکو گفتی و در سفتی. ايدون خواهيم کرد.
اللهم اشغل الظالمين بالظالمين و اجعلنا بينهم سالمين غانمين
ما كه غايب الملکوتيم
به قصد تشفيع و عدم انهزام و دفع دسيسه ي طاغيان از عالم غيب هبوط نموديم تا بساط مكابره برچينيم و مقنن منفرد متعدي را كه به خيال واهي مي خواهد سر به كرور كشد را كتابش در دست نهيم تا همچنان در بحر مطول رمل ببافد و انديشه ي پراكندن تخم عصيان در ضمير جوانان را از سرش بپرانيم .
پرهيب آن لندهور فيدل مرتد را به فراز برده اند كه چه ؟
مگر تمثال بي مثال سلطان همام خودمان چه كم از آن اجنبي دارد باري سلطان به بلند نمودن شوارح اهتمام نموده اند !
پدر كمونيست بسوزد كه سبيلش فقط سمبل شد
كارگرجماعت هم كه تيغ در بساط ندارد . در خود لنين پنداري ميكند و پرچم به خون مي كشند
غايب الملکوت -حق گو و آرزومند تداوم شكوه سلطان و
درايت وليعهد مدبر و بلا به دور
به فرهی همايونیمان قسم، به اورنگِ شهرياری سوگند (شايد بشود به سبيلهای وليعهدمان هم قسم بخوريم)، والعرش والکرسی! به تمامِ اينها قسم که ذاتِ اقدسِ خاقانی عميقاً میدانند که ملکوتداری طرفهکار شگرفی است و بسی دشوار! اين قيل و قالها در ازمنهی پيشين و روزگاران سلاطين ماضی هم بوده است. اصلاً عجيب نيست. اکنون که در دادخواهی اين جوانانِ صافی ضميرِ فريبخورده تأمل میکرديم، ديديم که اتفاقاً طفلیها هنوز فرق رعيت و ملت را نمیدانند، ريختهاند توی دفتر ديوانی، همينجوری هی پرچم تکان میدهند و پردههای دفترِ ديوانی را میسوزانند! سواد هم چيزِ خوبی است! برويد اول فرق جمهوری و سلطنتِ ولايی را بفهميد، بعد بياييد شعار بدهيد. ما که از روز اول اعلام کرديم اينجا بارگاه سلطنتی قبلهی عالم است و نظام شهرياریِ ما قواعدی دارد برای خودش. شماها هم همه با علم به همين مشرّف به درگاه شديد. هر کس که قواعد و قوانين بارگاه و انتصاباتِ ما را خوش ندارد، فليطلب سلطاناً غيری!
هنوز ما نفهميديم اين سياح چرا اين صور قبيحه را بر در و ديوار دفترِ ديوانی آويخته است! نکند سياحت زيادی و مشاهدهی زنان اجنبيه باعث شده است در همه چيزی قد و خدِ مهرويان يورپی را ببيند؟ او که ضميرش صاف است. معلوم است که قصد خونريزی و شورش ندارد. پس لاجرم شور و هيجانِ جوانی است. ما هم وقتی جوان بوديم به والدِ ماجد، خاقانِ عالم میفرموديم بيايد مجلس درست کنيم، نماينده بياوريم و از اين حرفها. وقتی واقعياتِ عالم را ديديم، فهميديم اگر هم دموکراسی ميسر است، تنها در ظلِ سايهی همايونی خودِ ماست و بس.
القصه، ما نفهميديم اينها چرا به سبيلِ وليعهدِ ما گير دادهاند. چون خودتان نداريم حسودیتان شد؟ راه حلاش که خيلی ساده است. چند صباحی از تيغِ تيز روی لب مبارکتان استفاده نفرماييد درست میشود! اتفاقاً ما هم چند روزی است گذاشتهايم محاسنمان بلند شود. اينجوری بهتر است. وليعهدمان هم خجالت نمیکشد که تنها اوست که سبيل دارد! عجيب است که در اين ميانه، در نهايت وقاحت و دريدگی (نمیدانيم از کجا؟)، گروهی که تا ديروز راهِ دفترخانهی مبارکه را هم بلد نبودند و حتی به قدرِ يک مشت خاکِ رس در آبادانی اينجا نکوشيده بودند، درازدستی میکنند و نقش طاق و ايوان و منظر دفتر را معکوس میکنند و رنگِ خون به آن میزنند! آخر اين کارهای يعنی چه؟ ما که خيالمان تختِ تخت است. میخواستم بگويم: «هيچ غلطی نمیتوانند بکنند»، گفتيم شايد سلطانبانو را خوش نيايد. فقط میگوييم که خاطر اقدس شهرياری از اين دسايس مثقال ذرهای واهمه ندارند که بارگاه از وصمتِ تباهی و درازدستی شياطين و ابالسه ايمن است. آنها که سر به طغيان برمیدارند، عرضِ خود برده و زحمتِ سلطان میدارند. بيهوده هم هوس نکنيد ميانهی ما و سلطانبانو را به هم بزنيد. ما پيش از اينکه بانوی مکرم قدم بر ديدگانِ ما بگذارند، دعواهايمان را کردهايم و روزگارِ آفتاب و مهتاب بسی سپری کردهايم! شما حيثيتِ خود را بر باد مدهيد! ظهير جان هم کماکان عزيز است برای سلطان و شهريارِ عالمِ ملکوت به ضرس قاطع میگويند و رجای واثق هم که از آن اولش داشتيم که ظهيرِ درگاه کفايت پاسخگويی به خصمان زباندراز و کنارهگيری از طاغيان و متمردان را دارد.
قانون اساسی را برای اين مینويسند که اجانب حساب ببرند از ما و پروا کنند از چپ نگاه کردن به بارگاه. درگاه ما خودش بهشتِ زمين است. اصلاً يک بار ما گفته بوديم ملکوتِ ما زمينی است. قانون لازم ندارد. قانون فقط برای بيرونیها و غيرخودیهاست. هر کس هم که بخواهد از بارگاه ما برود، برود. اگر بيايی، در باز است و اگر نيايی پادشاه بینياز است.
قبلهی مدبر و انديشمند و صاحب صمصامِ دشمنستيز
![]()
واه!
انگاری داريم خواب ميبينيم. موبدان و خوابگزاران را احضار کنيد. چگونه بدون حضور ذات مقدس ما اينجا را راه اندازی کرده و نوشته ايد؟ ديگر کفرمان از اين اقدامات بلهوسانه به سر آمده. حيف که به احترام برادر تاجدار و وليعهدمان نمی خواهيم بيش از اين سخنی به ميان آوريم... بگذريم! اطبا گفته اند به سبب ظهور ناگهانی ميگرن، که البته ما مسبب اصلی آن را ظهير ابليس منش ميدانيم، نبايد خودمان را زياد پريشان کنيم.
برادر تاجدار، شما هم فکری به حال اين ابليسان در بار بکن. وای که اگر جبروت اجداديمان بود ... وای برادر جان فکری بکن.
همشيره همايونی
بيدار نشسته ايم و در حيرتيم هنوز. دمی پيش سری به شرابخانه سلطانی زديم و جامی به شادی روی قبله سر کشيديم، اما به بارگاه که برگشتيم، سر راه گذارمان به دفتر ديوانی افتاد و آنچه نبايد می ديديم، ديديم و آنچه نبايد می خوانديم، می خوانديم؛ آن هم در ملاء عام.
خاقان جهاندار را چه می شود؟ در عجبيم. دشواری اين راه دور به جان خريديم و مشتاقانه خويش را به آستانه مبارکه رسانديم که چشممان به اين مراسلات روشن شود و گوشمان چيزها بشنود. استغفرالله. بيت:
در حضور شهريار و در کنار بندگان
کی توانم گفت شرح بيکران
شهريارا، حالا هم مردديم بنويسيم يانه. نکند اين مکتوب هم مثال همان جريده که اهالی بريطانی در شراع و اندرونی می خوانند، پيش روی همگان گشاده باشد؟ همان طور که مراسلات وليعهد و ظهير و حتی سلطان بانو را در افتاب ديديم؟
شهريار را چه می شود؟ ما بنويسيم يا نه؟ از کجا خاطرمان جمع باشد که جز آن جم اقتدار، کس ديگری چشم به اين سواد نمی گشايد و دست به اين مکتوب نمی رساند؟
ما که می دانيد اين روزها مدام بيمناک بوده ايم. مصرع:
ای که سلطانی، گوش خود نزديک آر
آری و باری، آن گونه که ما که ملک الشعراييم و مقرب حضرت سلطان فهميده ايم و البت ديگر ساکنان درگاه نيز يحتمل که نه، يقينا پيش از ما خوانده اند، ظهير نقاب خاموشی بر سر و زبان شيوا در کام کشيده و وليعهد عازم سفر شده در ولايات پروس برای سرکشی به امور ملک گويا.
اما اين چه معنا دارد که ظهير سرخود سکوت برگزيند؟ هرچند ما هميشه از او بيمناک بوده ايم و اين شايد که بهانه ای است تا علم طغيان برفرازد که در او سودای قدرت فراوان ديده ام. بيت:
من آری تو را می شناسم ظهيرا
شنيدم که کردی کسی را اجيرا
قبله، چند بار هشدار دهيم آخر؟ ما به اين ماجرا که وليعهد و ظهير در کار کرده اند، بسی بدبينيم. اکنون نگرانی ما فزونی يافته که سلطان بانو نيز در اين جنجال سهمی يافته. راستش چون با پيکی مطمئن که چون مردمان چشم به آنها ايمان داريم، اين مکتوب را می فرستم اين را می نويسم که در اين ميان آنکه از همه حالی ساکت تر است، باش که فردا داعيه دار شود.مصرع
قبله خويش می داند که نازکی يعنی چه
آنکه در پس سيب شعبده می سازد
حالا که خاطرمان جمع است اين را می گوييم، اصلا قبله التفاتی به ما کنند، ما خود قانون اساسی می نويسم خيلی بهتر از وليعهد. ظهير ملک و ملک می شويم چه جور و باغ سيبی برايتان ترتيب می دهيم که با خيال راحت با سلطان بانو در آن بياساييد.
ملک الشعرای در فکر ملک
عزم است ما را که ظهيرالملکوت باشيم، روی در نقاب خاموشی بپيچيم و آيين درويشی گيريم. سلطان معظم به درجه ای از استبداد رأی و طيره تدبير رسيده که پروای ملک ندارد و با نوازشهايش از جماعتی نمام و سعايتگر، خاصه اخيراً آن سيد بیسند، خاک ملکوت را زير سم اسبان بيگانه میبرد. ما به رسم همه دبيران در طول تاريخ از کار کناره میگيريم تا کی کرانه کنيم. خوش نداريم زوال ملک را از بالای بام بنگريم. از اين پس ديگر در دفتر ديوانی نخواهيم نوشت و در بار خاص و عام حاضر نخواهيم شد. و کلمه آخر اين که عباس ميرزا را دوست داريم. ما خودمان او را بزرگ کردهايم.
قال السيد و في محكمه الكلامه:
"بين المماشات الحسني في المجادلات"
تصدق تان گردم، همين ملك داري و ديموقراطيه تان است كه حقير را هلاك درگاه و شما را احسن بر تاليات و باقيات نموده است. حال اين چه حكم است كه ظهير جان مي فرمايند، بنده در عجبم. صد البته برخي از فرمايشات مقام ولايت عهديِ نصحيت مدارِ دل شكته نيزپر بيراه نيست كه از سويي حقير را نيزاين نظر است كه ظهيرجان هم خسته از عبادات سحري است وهم دل شكسته از باب زهد و تقوي حاصله از گوشت هوبره و دراج و تيهوكه انگ آن كانهو زهرماري بر ظهيرجانمان نمي چسبد...
البت كه بوده اند وليعهداني كه شب و روز در فكر آنفاركتوسيه خاقانان پيشين؛ اما ظهيركم، اين مقام ولايت عهدي كه در اين دربار و گردون پر شوكت شاهديد نه از تبار آن وليعهدان است، كه بر عرب و عجم واضح و مبرهن است ميانه داري و دولت خواهي و پيراستگي شان به جامعه المتمدنيه. البته و صد البته هم كه ايشان زياد با ملاطفت بر بانوي ملك و ملكوت نمي نگرند و گر نه آن خبط مهري از ايشان به چشم نمي آمد.
نيزاز سويي چنان كه مليحه الملك و الملكوت نيز حاشيه اي بر الاسفاروالعشريه ي جناب وليعهد قانون مدار نگارده اند، حق است تا نكاتي چند از اين قوانين را كه به از روح القوانين آن موسيو مونتوفوسكيوي فنارسه اي لعين كافر( لعنه الله ) بوده و حق است تا در ازاي لوح منشور حقوق البشريه و الجنيه و النباتيه و ... بر سر در دارالملل به خط طلاي ثلثه الكوفيه به كتابت جناب ميز العماد الجان ملك الكتاب، صاحب الكتابچه الشريفيه نگاشته نصب العين ممالك الشرقيه و الغربيه، از ميا فارقين و آذرآبادگان و بلاد روم و ارمنستان تا ديار ياجوجان و ماجوجان نمايند. به استثناي برخي از نكات و بخشي از آن كه خوب بهتر است تا از آن چشم پوشيده و در جايي ديگر كه زبان را ياراي گفتنش نيست، زنند.
ونيز بسيار زيبنده تر است كه دوباره از باب تذكار گوشزد نماييد كه حكم خاقاني نيز راي بر عدالتخانه و شفاعت خانه و ساير خانه ها را داشته و دارند و اين باب فراموشخانه تنها دست ساخته اي نيست مگر از همان ميز ملكوتم خان گوربه گور شده انگريزي.(يادمان باشد از وليعهد يا سايرين بپرسيم كه آيا اين گور به گور شده با آن مستر لين مراودات خفيه اي ندارد؟)
و آخر الكلام، زياده عرضي نيست مگرآنكه باز بر اين ظهير جان به سر انگشت تدبير بفرماييد كه حقير نسل اندر نسل از حقراي و فقراي سلاله نبوي بوده وخواهدبود ونيز آنكه حقير را خوفي از كوي و برزن و بر بام شدن و بر دارشدن نيست و اين بر خامه ظهيركم نرفته مگر بخاطر شبابت وي و يا همان خستگي اي كه در اول متذكر شديم.
خير الكلام قله و دله.
سيد ميانه دار و ...
پ.ن: تصدق تان گردم، بد نيست كمي سر از دانش افزايي و كتابتِ رساله الجود و الوجود بر داشته در فكر مهري براي سلطان بانو باشيد كه دلشكسته مي نمايد و گويا هنوز در قهر. خدا خير از جواني تان ببينيد، اين لطف را بسيار شاكرم كه قبل از قهر؛ ملكه سلطان خاتون اذن شرفيابي داده بودند در ولايات كرمانبه و حاليا كه حقير در تدارك سفر است، خوبيت ندارد كه ايشان هنوز در قهر باشند، كه مقرر فرموده بودند اين حقير مكالمه اي و مجامله اي با آيگان و نازنينان در باب علوم المدنيه والبلديه داشته باشد. مباد كه از قهر شما نسيان حاصل آيد.
سيد سوخته در تب مفاحصه و مفاجا
باز دو دقيقه قبلهی عالم آمدند به رتق و فتق امور معوقه بپردازند و تدبير دخل و خرج ملکوت را بکنند، ظهير زبانِ گزندهاش را بر سر وليعهدِ ما دراز کرد! تازه در اين ميانه، در حاشيهی امن سايهی بانوی درگاه میخواهد خودش را جا بدهد. اولاً که درست است وليعهد قبلاً در تصويب قانون اساسی با ما مشورت نکرده بود، اما از آنجا که هر بندی از قانون اساسی ولايتعهدی که مورد تصويب ما هم هست، در مديحت مقام قدر قدرت و مطلقهی همايونی است که همواره آزادی بيان را به همگی ساکنان درگاه میدهند و هميشه با ديدگان تيزبين خود دستِ دشمنان قلم به مزد و مزدور را ديده و مچشان را میگيرند، هيچ خدشهای نبايد در اين اصول وارد شود. اصلاً ما وقتی که وليعهد انتخاب کرديم، يک اختياراتی به او داديم. به همه که اين اختيارات را نداديم! وانگهی، شما خودتان میدانيد که مقامی که ما داريم به کشف حاصل شده است. بقيه را ما خودمان به فرّ همايونی هر وقت بخواهيم عزل يا نصب میکنيم. باقی فرمايشات همايونی را میگذاريم برای چند روز ديگر. فعلاً در اندرونی به تدبير امورات معوقه و درسهای آکادميک مشغوليم. در ايام گرفتاری ما وليعهد همه کارهی درگاه است و اختيار تام در سياست کردن متمردين دارد. بالای حرف قبلهی عالم هم هيچ کس حق ندارد حرف بزند و گرنه میسپاريم بلايی به سرش بياورند که از فرط خنده بميرد! ما که کسی را به ستم نمیکشيم. اگر هم کسی را بکشيم، با نهايت لطف، او را به قند و حلوا میکشيم!
قبلهی پريشانِ گرفتارِ امورِ اندرونی و نگهدارِ خاطرِ وليعهد!
![]()
قانون اساسی ولیعهد مقدس که نيست، هيچ، از درجه اعتبار هم ساقط است. قبله عالم الان در بزم سايه هستند و خاطر منور با شعر معطر میکنند. نيستند تا ببينند در غيابشان نمامان صبح سحر ناشسته روی و ناخوانده حرفی قانون اساسی هم صادر میکنند. وااسلاما! وامسلمانا! همين که کسی جسارت کند و پنهان از ديده مبارک همايونی سطور سخيفهای را به نام قانون مجعول اساسی نشر کند، خود خلاف اصول سلطنت و مبانی ملکوت رفتار کرده و مهدور الدم است. کدام ولی عهد در عالم بوده که معنای آزادی را بداند؟ اين عباس ميرزا با چه زهرهای نام آزادی میبرد؟ اگر آزادی بود که عباس ميرزا بر آن منصب مقدس نمینشست. سلطان بانو میدانند که قبله عالم چه خون دلی از عباس ميرزا ولیعهد میخورند. ما به ايشان اطمينان میدهيم که طی ايام آتيه تکليف عباس ميرزا را يکرويه کنيم تا حشمت و شوکت قبله عالم معلوم شود. اگر ممالک محروسه قانون اساسی حاجت دارد، اين قبله عالم است که بايد صادر کند و فرمان مشروطيت را امضا نمايد، درست مثل جدشان مظفرالدين و الملک. ما قانون اساسیای را که از فراموشخانه آمده باشد، بالای نيزهها آتش میزنيم .
ظهيرالملکوت ولیعهدستيز
قبله ی عالم به سلامت، صبح علی الطلوع که ديدگان از خواب شستيم، آمديم سر وقت دفتر ديوانی، جز چند سطری که ظهيرالملکوت به ضرب حسادت و معاندت با مقام ولايتعهدی ملوث کرده بود بقيه کماکان علی الاصول بر مراد سلطانی می چرخيد و توشيحات ملوکانه بر همگان می چربيد. باری وليعهدبر خود لازم می داند که اين آخر عمری قانون اساسی درگاه ملکوت را بنويسد و نام نيک خود را چنانچه هست و مبرهن است برای ديگران بگذارد.
هذا قانون المقدس اساسی
1- هيچکس حق ندارد بالای کلام مقدس قبله ی عالم چيزی نعوذ بالله بگويد.
2- هيچکس حق ندارد به مقامات ملکوتی توهين و يا اهانت کند.
3- هيچکس حق ندارد آزادی کلام را تهديد يا تحديد کند، مگر به حکم قانون که قبله ی عالم وضع می کند.
4-معاندين و مخالفين فبله ی عالم به اشد مجازات با ساطور و طناب و چاقو و غيره رفتار می شود.
5- در هيچ تاريخی و در هيچ بارگاهی اينهمه آزادی و دموکراسی و فمنسيم (البته ظهيرجان مورد عنايت ما بوده اند) وجود نداشته است. بنابر اين همه در آزادی کامل می توانند در سايه قبله ی عالم در دفتر ديوانی بنويسند.
6- مقام ولايتعهدی نص تغيير ناپذير است.
7- فرمان قبله ی عالم عصمت و عفت دارد.
8- به هنگام تعدی اجانب همه ی ساکنان بارگاه متحدا عليه دشمن بنويسند، و در روزگار صلح هرکس آزاد است پاچه ی ديگری را بگيرد. فی المثل کاری که ظهير با وليعهد می کند، مغول با مردم نيشابور نکرد. اما ما موی ظهير را به تاج فريدون نمی دهيم.
10- هيچکس حق ندارد قبله ی عالم را خون به جگر کند.
وليعهد
ما که ظهيرالملکوت بارگاه همايونی باشيم، چند روزی غيبت کرديم تا صالح و طالح متاع خويش بنمايند. مشتی سعايتگر بیسعادت هم بر طينت خود تنيدند و عرض خويش بردند. از تفقدهای پنهان سلطان بانو جان ما چالاک میشد. ملک الشعرا هم بنا به طبع خويش استمالتی کرد از ما که از مامضی گذشتيم و ماجرا نکرديم. سيد اسطرلابی هم در اين ميان پيدا شد که به کذب ادعای ارادت میکرد به سلطان بانو. گفتيم درباب سند سيادت وی هم تحقيقی کنند و اگر سراسر کذب به رسول و آل الله بود، در ميدان شهر آويزانش کنند. قبله عالم هم در اوج حشمت بر موج حکمت سوار بودند و کار رعيت نظارت میکردند. گاهی از تلقين جماعتی ملحد، عتابی جانب ما میفرستادند که به لطف آلوده بود، البته. دانستيم که کار ملک و ملکوت بی ظهير سقيم میماند و سرانجاماش به دست چند خامه به دست خامدست خواهد افتاد. به امر همايونی پرقلم خويش گرفتيم تا شبهات را براندازيم و پرده از حقيقت برافکنيم. ما در عمر خويش از اين دسيسهها بسيار ديدهايم. خاقان مغفور هم چند ولیعهد عوض کردند. ما برای جد قبله عالم هم ظهيرالملکوتی میکردهايم. قبله عالم خود میدانند که ظهيرها در طول تاريخ خواهان بقای سلطنت و دوام ملک بودهاند، اما ولیعهدها چه از جنس عباس ميرزاها و چه غير آن، دندان طمع در حکومت تيز کردهاند و شب را با سينه پر کينه از سلطان سحر میکنند تا مثلاً انفکتوسی جان قبله را زبانم لال بگيرد و بر جنازه وی نماز کنند. همين طبع ولايت عهدی است که خاقان مغفور را واداشت سه تن از ولیعهدان خويش را فرداً فرداً به يد مبارک همايونی ميل در چشم کند. اما قبله ما رئوفتر از آن است که عاقبت عباس ميرزا را مايه اشک پيرزنان گرداند. ما نيز چشم جهانبين وی را عزيز میداريم. تدابيری در پيش داريم تا به امر و همت و حمايت همايونی، ولیعهد را سر جای خويش بنشانيم و معاندان سلطنت را قلع و قمع کنيم. اين نامردها ادبيات قبله عالم را نيز تباه کردهاند و کلمات شنيعه و خبيثهای مانند ديموقراطی و چه و چه بر زبان قبله انداختهاند. سلطان بانو خود از عواقب سوء اين کلمات باخبرند. من و سلطان بانو اعلام میکنيم که از امروز فقط بايد طرفدار فمنيسم باشيم و لاغير، فمينيسم نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر. ديمقراطی مصلحت سلطنت نيست. رعيت بايد منزلت خود را بشناسد. قبله عالم به سلامت.
ظهيرالملکوت حاضر
به خدا ديگر زهره ي جسارت نيست اين حقير را تا خطي بنگارد.
اگر امان امان بخوانيم، حضرت سلطان سياست مان مي كنند، اگر بنويسيم، وليعهد برسبيل تاديب، امر به خواندن مان مي كنند تا نوشتن. حال كه تنها پناه وياري رسان اين چاكر هم كه درقهربه سر مي برند. در عجبم كه چه سان وليعهد مي فرمايند كه بانو را مهري نياز نيست و اين رعيت است كه خود بايد پس وپيشش را بشناسد. گيرم كه رعيت مثل حقير از بابت صنايعه الادبيه كم بهره بود. سلطان اگر به وجه مرحمت نظري داشته باشند تمامي قيل و قال ها با مهري از سر مهر خواهد خوابيدواز دولتي مهر ديواني، حقير هم آدينه به زيارت نازنين آيگان در بلاد مفاخر پروركرمان، مشهور خواهد شد. تصدق تان گردم اين روز هاي آخر خيال سلطان بانو را مشوش نفرماييد.
از باب سبيل هاي اين ظهيرجان، حقير را چه گنه اگر كه به لطايف و الحيل عمله اكره اجانب انگريزيه، نازنين سبيل هايشان را باد داده اند. ( از باب همين سبيل هم كه شده، چاكر نيز با مقام ولايت عهدي هم عقيده است كه لازم است تا براي اين ظهيرك، خاقان جم اقتدار سياستي را پيشه كند.)
نيز از باب سياهه گماردن بر دفاتر ديواني اگر ولي عهد اجازتي دهند و خاتون بارگاه گشايشي فرمايند در كار حقيرو سلطان از باب امان امان خواندن زهره نتركانند، بعدا عريضه اي تقديم خواهد شد.
مخلص كلام، حضرت خاقان عنايت و التفات دارند، اگر حقير و چاكر از باب سيه ابروانِ مشكين گيسو، كمي رقيق القلب مي باشد، صرفا به جهت بسط و گسترش شريعت و پيروي از سيره اي نبوي است واز باب اسلام خواهي و چه چها والله اين چاكر غلط مي كرد تا بر خلاف راي سلطان قدر قدرت قدم از قدمي بردارد.
سيد در فكربسط دين
برای رتق و فتق بهترِ دفتر ديوانی، رأی انور ذاتِ شهرياری بر اين تعلق گرفته است که سکان درگاه اگر سخنی دارند و گاهی اگر دادخواهی و تظلمی میکنند، ذيل تقريرات چاکرانِ درگاه يا قبلهی عالم يا سلطان بانو چيزی مرقوم نکنند. خودشان جداگانه افاضات بفرمايند. حکم همايونی، حکم حکومتی است. برای وليعهد هم صادق است. وليعهد جان! خودتان جداگانه مطلب مرقوم کنيد. فکر میکنيم اين حکم تبصرهای نداشته باشد. عجالتاً به همين حکمِ شهرياری عمل کنيد. استفتاء هم نکنيد اصلاً. درست است که اصولاً بارگاه سلطنت يک شباهتهايی دارد با همين ولايتها، اما هر چه هست ما در اين بارگاه يک جورهايی دموکراسی داريم و آزادی بيان و حقوقِ بشر و مخصوصاً حقوقِ برابرترِ درباريان و رعايای خودمان. اما بگذاريم خارجیها اگر حرفی میخواهند بزنند بروند در ذيل عرايض چاکرانِ همايونی مرقوم کنند. شماها که خودتان اهل ديوان هستيد و جواز تردد در ايوان و شبستان داريد! جوری ننويسيد که مردم فکر کنند خدای ناکرده قبلهی عالم با شماها بیمهر است که شما مجبور شدهايد همرديف با اهل بيرونی باشيد. به فکر حشمتِ همايونی هم باشيد آخر!
راستی به حکم تفقد از طيورِ سليمانی، ياد ظهير جان افتاديم. از روزی که دفتر ديوانی را گشودهايم از او خبری نيست. نکند باز رفته است شکار يا غارنشينی میکند؟ نکند باز دوباره سفر حج را بهانه کرده است و تدارک کاری را دارد میبيند؟ همين ديروز بود که ملکالشعرا دلش برای او به رحم آمده بود. چه کار کرده است مگر؟ باز خودش را به موش مردگی زده و کفن پوش و شمشير به گردن آويزانِ درگاه شده است؟
قبله عالمِ ولايتمدارِ وليعهد دوست و حکمِ حکومتی صادر کن!
![]()
البته برای سلطانبانو مینويسم که معلوم است که شما سلطانبانوی ما هستيد و نه اينکه ما قبلهی شما باشيم. شما قبلهی دل و جان خاقان تاجدار هستيد. همين روزهاست که کار ملک و ملکوت را به خاطر شما رها کنيم و راهی ديار دوست شويم. اين چه حرفی است میزنيد آخر؟ سلطان همين جوری روزی نيست که از دستِ ظهير و نمامان و متمردان خونِ دل نخورد. سپردهايم تا فعلاً وليعهد گوشش را بتاباند. سيدالملکوت هم همهی توپهايش به تير دروازه میخورد. غافل است از اينکه اصلاً ظهير سبيل ندارد! تنها کسی که سبيل دارد همان وليعهدِ ماست که برای حفظ اقتدار بارگاهِ همايونی آن را نگه داشته و گر نه در ديار پروس که کسی سبيل نمیگذارد! سيدالملکوت هم فقط نشسته است يا سر کتاب باز میکند و در مايهی شور آوازهای تلخِ فراقی میخواند يا برای قبلهی عالم رؤياهای عجيب و غريب میبيند و همين جوری هی خوابنما میشود! اصلاً هم به فکر شوکت و حشمتِ همايونی نيست. حالا که او دنبالِ يک نازنين میگردد که همدمش باشد، شما يک فکری برايش بکنيد! ما که نفهميديم اگر عاشق شده است، عاشق که شده است. دليلش را هم به خدا نمیدانيم که چرا هی آيه و حديث میآورد! شما میدانيد؟ باری شما اسرارِ داخل حرم را بهتر میدانيد، چارهای برای اين سيد بکنيد. خودتان میدانيد که اينها جد اندر جد علاقهی عجيبی به حرمگستری داشتند. اينها که مثل ما به يک سلطان بانو قانع نيستند!
باری امشب در معيت ملکالشعرا به ديدارِ سايه رفتيم. سايه با آن ريش انبوه از ديار پروس به ممالکِ قبلهی عالم آمده است برود کنسرت. بعدش هم قرار است شعر بخواند. امشب که راهی شديم برويم ديداری از او بکنيم گفتيم ملکالشعرا را هم با خودمان ببريم که اگر بحث شعر شد، او قصيدهای فیالحال بسرايد. خودتان میدانيد که خاندانِ ما جد اندر جد شعر میگفتند. اما دريغ نيست که ما همين جور الکی شروع کنيم به شعر سرودن؟ بهتر است اين کارها را به ملکالشعرا واگذار کنيم. اصلاً کارش همين است. مگر نه؟ تازه يادمان افتاد که ملکالشعرا حجرهی خودش را هم آباد نکرده است. کسی نيست تشری در درگاه به او بزند؟ مگر ما همينجوری بيخودی او را مشرف به اين لقب کرديم؟ تازه رفتيم به آن پستويی که در سرایاش گفته بوديم بسازند سر زديم. همهاش به خودش لينک داده است آن تو! آخر ما چند بار بگوييم کمی هم اصول زندگی مسالمتآميز را ياد بگيريد. گردشی در اين عالم بکنيد. به ديگران بيشتر لينک بدهيد. بس است ديگر اين خود لينکيدنها و خود کليکيدنها! ماجرای اينها را که ظهير جان و وليعهد خوب میدانند!
خوب، قبلهی عالم ديگر خسته شدند. بقيه سخنانِ گهربار همايونی را میگذاريم برای وقتی ديگر.
قبلهی عالم جمِ اقتدارِ جمشيد دعوا کن! (کاش اين ملکالشعرا گوش بدهد و چيزی آن تو بنويسد و به غير از خودش هم لينک بدهد)
![]()