مخدرهای امروز ملطفهای آورد که دو بيتی شعر بود. شعر سست بود از جنس اشعار برخی از ساکنان حرم که نامشان نمیبرم. اما به سبب قوت احساس و شدت التماس آن مخدره لاجرم آن شعر را هم ثبت میکنيم و از عموم رعايا تقاضامنديم تو را به خدا شعر نسراييد. بس است ديگر! عباس ميرزا پيدايش میشود.
الاهی من به قربان ولیعهد
نبينم روز فقدان ولیعهد
خودم در خدمتش جان میفشانم
به هيچ کس هم مربوط نيست
درنيافتيم از باب حسادت به ملکالشعرای نغزپرداز ما بود اين غايت الحاح يا از فرط حب ولیعهد که عاشقکشی را به نهايت رسانده و قبله عالم را نيز پشت سر نهاده.
ظهيرالملکوت مشغول به جمعآوری اشعار
قبله ي عالم به سلامت،
در حاشيه ي مرقوم ظهير مرقوم مي کنيم که بدانيد نيت خير داريم. لاتجسسوا ! ويل لکل همزه لمزه. اين چرا دارد ما را خون به جگر مي کند؟ اي قبله ي عالم، نامه هاي شخصيه و اموال شخصيه ي ما در امان نيست. مثل اين است که لخت شده ايم و در صحراي قيامت ايستاده ايم.
اي ظهير! چند بار بگويم؟ نکن. از اموال ما عکس نگير!
وليعهد دلخون