ما که ظهيرالملکوت باشيم، ساعتی پيش با ملک الشعرا سخن ساز کرده بوديم. ملک الشعرا میناليد مگر قصوری از جانب رعيت يا خاصگان درگاه رفته که قبله عالم روی در نقاب غيبت کشيده و رخ نمینمايد. گفتيم هيچ از اين روی نيست. شما هم گوش نکنيد به آن چه نمامان پشت سر قبله عالم حديث کنند که اعلیحضرت همايونی را ماجرايی است با سلطان بانو و رنجشی در ميان است. اين شايعت بسيار گويند، اما ميثاق سطان و بانويش سخت سخت است و با دسيسه اين و آن سستی نمیگيرد. گفت ظهيرجان! تو دانشمند اين بارگاهی و معتمد رعيت و تکيه گاه ملک و ملکوت! چگونه میبينی اگر من به رسم رودکی عليه الرحمة شعری بسرايم تا قبله عالم را تحريض بنمايم به عنايت به رعيت و نمودن چهره که به غايت مشتاق رؤيت جمال همايونی هستيم. گفتم گمان دارم که اگر از طبع تو چيزی بيرون نتراود، قبله زودتر ميل تماشا کند و از پنهان به عيان بازآيد. الحاح کرد، اصرارش کردم، التماس کرد، الماسش دادم تا مرواريد اشک از چشم روان کرد و مرا به جده طاهره قبله عالم قسم داد و دامنم بگرفت. گريزی نديدم. ثبت می کنم تا قبله عالم به نظر مرحمت بنگرند.
ای قبلهای که عالم فانی فدای تو
قربانی صلابت صوت و صدای تو
دلتنگ دستخط تو مانديم دلبرا
انعام و بار عام نديديم و رای تو
اين هم تصوير ملک الشعرا که به هنگام الحاح، عکاسباشی از وی متخذ نمود. مزقان ملک الشعرا هم در تصوير ديده میشود.

ظهيرالملکوت بی چاره