قبله ی عالم به سلامت،
ديروز برگی از دفتر ديوانی کنده شد و دستخط ما که به رؤيت همايونی هم رسيده بود به باد رفت. مسئولان را بازخواست کرديم، و طرح شکايت نوشتيم و به ديوان رسائل فرستاديم. آنچه مورد رنجش ما بود نه از دستخط ما که خواطر رؤيت همايونی در آن صفحه جا مانده بود و يحتمل به هنگام رؤيت لبخند هم فرموده بودند. دستور داديم فرد خاطی را دستگير و تحت الحفظ به زندان بفرستند و زن و دخترش را (اگر دارد) به عنوان اسير جنگی به بارگاه بياورند تا در جلسه ای با حضور نازک الملکوت و ظهيرالملکوت و ملک الشعرا و ناظم الاطبا و غايب الملکوت و ديگر معتمدان ملکوتی درباره ی آنان تصميم مقتضی اتخاذ شود که با درايت با کفايت نازک الملکوت چنين خواهد شد.
ديشب در خواب بوديم که از ناحيه ی باغ سلطانی سر و صدايی شنيديم. خيال کرديم ظهيرالملکوت باز به خيال شکار افتاده است. مع الاسف از خواب پريديم و پنجره را که گشوديم الحمدلله به خير گذشته بود و گويا مادام ژولين سادات با ديدن افرادی در پشت درختان هول کرده بودند و جيغ کشيده بودند. مأموران آگاه و جان برکف، زن و مردی را دستگير کردند که چون از خودمان بودند بخشيديم و غائله را خوابانديم. اما خدا سر شاهد است که تا صبح خواب به چشمان مان نرفت و درس فرانسه مرور کرديم.
امروز هم تعدادی کودک و نوجوان از همه قسم (کشميری، چينی، هندی، تايلندی، دانمارکی، و ...) آمده بودند شرفيابی. قدری تفقد کرديم و پرسيديم که اينها چه کسانی هستند؟ از کجا آمده اند؟ چرا آمده اند؟ منشی لهستانی ظهير که ما را به ياد صندلی لهستانی می اندازد، گفت: "از آقا بپرس." و نيشش باز شد. چشم غره ای رفتيم و فهميديم که غائله را ظهيرالملکوت به پا کرده است. وقت مان تلف شد، از بس زياد بودند.
و باز شنيدييم که نازک الملکوت از سلطان بانو اذن درس فرانسه اخذ کرده است. اگر خاطر مبارک باشد مرحوم جان کين قدس سره گفتند نازک الملکوت انگليسی اش را قوی کند. ولی اين طور که پيداست ايشان به فرمان همايونی وقعی نمی نهد که قصد دارد از اندرونی (سربسته بگويم) حمايت گردد.
دستور اکيد می دهيم که اندرونی در امور مملکتی و قبله ی عالم دخالت نکند. لااقل به حرمت گفته ی مرحوم جان کين (ره) نازک جان با همان انگليسی که زبان محکمی هم هست، قناعت کند.
زياده جسارت است، وليعهد مدبر