دوش پس از فراغت از هم صحبتي با خاقان و سلطان بانودر گپ خانه ي ديواني و پس از مكاشفاتي كه شب پيش از آن در باب ايام يلدايه داشتم. در خواب بودم كه ناگاه در روياي صادقه ديدم كه سلطان بانو سر در جيب تفكر فرو برده وسر انگشت حيرت گزيده و در تامل است تا براي ارك جديدي كه به دستور خاقان قرار است بنا گردد، نقشه اي فراخور ابتياع نمايند.
في الحال فرمودند: " يا سيد، چه نشسته اي به تماشا كه حال نه در سينماتوگرافخانه هستي و نه زبانم لال در امكنه فسق و فجوري كه اين ظهيرك و ديگران بدان ره مي برند. پس بيا و كمكي بنما و از اجدات همتي خواه تا كه در ارك جديدي كه در راه است، تو هم سهمي داشته باشي."
در ادامه نيز چنين فرمودندكه به پاس تمامي زحماتت از خاقان خواهيم خواست تا يك صد اشرفي از ليره هاي استرلينگ طلايِ خزانه ي ديواني صله دهندت و پيش ما هم جزو مدعوين خاصه خواهي بود، در بزمي كه قرار است تا در طبقه فوقاني برج السپيديه در شراع پاسدارانيه و ايضا در كوهپايه دركه يا ييلاقاتمان در شميرانات بر پاي داريم. صد البته به اشارت قولكي هم از باب آيات رحمت و شفقت و چه و چها دادند.
مخلص كلام، حقير به پاس تمامي نعماتي كه قرار بود تا نازل گردد، في المجلس نكاتي چند را بر سلطان بانو خوانده، نخوانده بوديم كه ناگاه از عالم حقيقت ندايي آمد كه اي بيچاره، برخيز و فكر همان نان سنگك شبانه ات باش كه سلطان بانو هم همان سلطان بانوهاي قديم كه اقل كم از خودشان درم و ديناري داشتند.
پس اين حقير پي درس و فحص خود را گرفت كه بزرگان گفته اند شايسته نيست دلبستنِ به اقوال بزرگان خصوصا در هنگام قيلوله و بايسته است تا بزرگان خود در كار گِل خويش باشند. شعر:
برو اي گداي مسكين از ناچاري در خانه خاقان را بزن
كه نگين پادشاهي ندهد از كرم سلطان بانو
( به سبك وسياقِ شعر هاي ظهير جانمان)
سيدالملكوت سنمارسابق قبل از اتمام كار عمارت