December 26, 2003

آي آدم ها ....

امروز تا سر از بالش برداشتم، شنيدم خبري را، به دلايلي سريعا با بلاد كرمان تماس گرفتم تا كه به عمقي از فاجعه پي ببرم و بنا به دلايلي به جزييات بيشتري دست يابم تا بهتر بتوانم به خداوندگار و ديگران كه از پگاه در كسب اطلاعات بودند ياري برسانم.

از همان دم صبح گفتند كه خون مي خواهيم، خون بشر دو پا ناياب شده بود كه صد البته ديگر ابنا بشر در صف اهداي آن بودند. بم را راهي نبود كه خطوط تلگرافيه و بريديه نيز قطع بودند. تنها به مدد دوستي كه در جريديه خبر تلفزيون منطقه دست در اخبار داشت با آنجا در تماس بودم و آخرين وقايع التفاقيه را مي شنيدم. از همان پرده چند در چند اينچ هم به خرابه هاي ارگ بم خيره بودم.

به دلايلي گذري افتاد به عمارت سلطان بانو، ايشان را محزون و بي خبر از جمعي از طلاب مدرسه اركيتكيه و هنرهاي بري و بحري يافتم كه در ديدار مجدد، خبر از سلامت شان دادند. نيز از طرفي عزيزي از كوهپايه و باغات كرج در التماس بود تا مگر خبري از بم بگيرد از براي جمعي از دوستانش كه به بازديد ارگ بم از بد حادثه رفته بودند و وحيدي از تبار توحيديان در پي راز سلامتشان؛ اماهنوز از ايشان بي خبرم.

اما ارگ بم به كل ويران شده، كه دست طبيعت نشان از قدرت بي حد و شمارش در تقابل با انسان را به طرفه العيني به نمايش گذارد.

اما از ديگر سو اين مردم عجب صفايي دارند، وقتي كه صف شان را به خاطر نياز به خون و اهداي به خون مي بيني.

و دست مريزاد به دوستاني كه نه ايراني هستند و نه به ايران آمده اند اما تلفون پشت تلفون ما را مرهون لطف شان مي كنند. (اينها را از باب خاقان نوشتم تا شمه اي بياد آورند سال سيل را...)

سيد الملكوت در ....

Comments