با پوزش از وليعهد شوكت مدار و ظهير جانم.
"...سال ها پيش بود، از نصرت آباد كه رد شدي، همش ديگه صافه، صافِ صاف. از ماشين كه پياده بشي فقط و فقط زوزه ي باد رو مي شنوي و شايدهم حركت بوته اي جدا شده از ريشه ي نداشته؛ رو ببيني. تل هاي شن و ماسه، هي جابجا مي شن. نمي توني نشوني بزاري. باد ديشبي جابجاشون كرده. ديروز سمت چپ جاده بودن، امروز كمي دورتر سمت راستت هستن. تنها چيز هاي آزاد و رهان، كه تو اين سكوت كوير براي خودشون قدرتي دارن. فقط خدا نكنه كه بخواهن بلند شن، ديگه اونوقته كه خدا بدادت برسه؛ چشم هم چشم رو نمي بينه. فقط بايد باشي و ببيني كه چي ميگم. بعد ازچند دقيقه، هيچ چي ديگه جاي خودش نيست. تمام نشونه هات هم جابجا مي شن.
فقط شش، هفت فرسخي شهره كه از دور مي بينيش، ميگن از زمان نادره. محلي ها بهش ميگن ميل نادر. ميگن ميخواسته نشون بده كه با چقد سپاه مي خواد بره هند آدم بكشه. ميگن يه روزه ساخته اش، ولي باور نكن. مثل تپه نادرهه. اما هنوز استوار بود. اما الان، نمي دونم. آخه يكي نيست بره از اون خبر بياره؟ از قديم هم تك و تنها بود. فقط نشوني بود تا مسافرهاي خسته بفهمن كه آبادي نزديكه. هر وقت كه از يه فرسخي مي ديدمش كلي ذوق ميكردم، مي گفتم: " ممد، رسيديم بم. يه نيش ترمز بزن تا دو سه كيلو از اون بمي هاش بگيرم."
كلي باغ بود. بزرگترين اش ، فكر كنم مال آستانه بود. چي ساخته بودن وسط كوير، به بهشت شداد مي گفت زكي. البته اون تنها نبود. كلي باغ قشنگ. شهر معركه بود. ساختمون هاي گلي، توي ساختمون بايد مي بودي تا ببيني معماري ايروني چه طور خنكت مي كنه تو اون اوجِ تف گرما.
اما از شبهاش نگو، كانهو زمهرير. شب كه بيرون مي خوابيدي، فكر مي كردي الانه كه اگه دستت رو دراز كني، خوشه پروين رو مي چيني. تا ديگه پروين زياد با خوشه هاش پز نده. البته خودمونيم، بعضي وقتها آدم مي موند كه شب ماهان قشنگتره يا بم.
ارگ كه جاي خودش رو داشت.
از بم كه به سمت ايرانشهر مي رفتي زمين يه جوراي چرب مي شد. مي گفتن از اين گسله، رگه هاي نفت و حوزه ي نفتي بلوچستان، شروع ميشه و باز كلي داستان به يادت مي اومد. اينكه مي گفتن چرا از اينجا گرفته تا بلوچستانِ پاكستان و بخش جنوب غربي افغانستان همه مردم فقيرن و بيسواد. آخه از ما بهترون نمي خواهن تا مردم بفهمن، ثروتشون از ثروت عربهام بيشتره، خيلي چيز ها مي ديدي، وقتي كه از كنار روستاهايي رد ميشدي كه اون رودخونه هه آب بهشون ميرسوند. چي بود اسمش، بمشير، نرماشير، بمپور، چي؟ تو يادت نمي آد؟
آي نمي دونم بچه هاشو ديده بودي. سر چهار راه مي پريدن رو ركاب. يه جورايي با هم مسابقه داشتن تا ببينن كي بيشتر مي تونه پرتغال بفروشه. مسابقه شون مثل مسابقه اميرو نبود كه مي دويد تا يخ رو از رو بشكه برداره. مسابقه شون براي نون بود. مي خواستن نون خونه رو درآرن. اين بچه ها هميشه ي خدا براي نون درآوردن با هم مسابقه مي دن. مث اون بچه هه تواون ده نايين. همچي سخت دوچرخه شو پا ميزد، تا اون نقشه قالي رو به آبجيش برسونه كه ميگفتي نكنه تو المپيك شركت كرده. اونم المپيك براي يه لقمه نون.
جالب بود، هر جا ميرسي دوست داري با بچه ها شون سر به سر بزاري. اونهام تو فروش پرتغالهاشون از هرچي كاسبكار و تاجره ، جدي تر بودن. با اون لهجه شون مي خواستن شيرت كنن كه بخري، هي تو چونه بزن و هي اونها بگن كه نه خريدار نيستي. آخر سر هم كه مي خريدي، هر دو طرف خوشحال. چه پرتغال هاي شيريني.
مثه صاحباش. هوس ميكردي تو ماشين داد بزني: " بميه، پرتغال بم دارم...."
آخ اما الان كجان. چند سال ميگذره؟
سال چن بود. شصت و شش، نه شصت و هفت فكر كنم. بعد از اون ديگه نشد كه برم بم و دهبكري و جيرفت.
آه، ...
اون وقت ها بم زياد شلوغ نبود اما حالا؟ از كجا ها كه آدم نيومده؟ چي نشون مي ده ؟ صحراي محشره.
باز ياد همون طوفان شني مي افتي كه توش گير كرده بودي. اصلن اين آدم ها برزخ رو خوب مي شناسن اما اين دفعه ديگه دوزخ بود.
فقط چند تا نخل با تير هاي چراغ برقه كه مونده. انگاري سالهاي سال بوده كه تو اين تيرها برق نبوده؟ راستي
شبها رو چكار مي كنن. شبها كه بيرون مي خوابيدي، حتي تو چله تابستون اگه بالا انداز نداشتي مي چاييدي. اينكه ديگه چله بزرگه است.
نفهميدي ، چه طور شد اونشب؟ يعني همون گسله بهمشون ريخت؟ هه، مگه پرتغال فروشها مي خواستن نفت فروش شن، كه گسله كله پاشون كرده؟ اون بدبخت ها كه روحشونم خبر نداشت؟ اين هارم بعد ها اون آقا با سواده تعريف مي كرد. تاز يه چند وقتي بود كه ياد گرفته بودن پرتغالهاشون رو چه طور بهتر بفروشن. اونهم به اونايي كه مي اومدن ارگ رو ببينن. همين تازگي ها بود كه بقيه هم بم رو به خرما و پرتغالش و ارگش شناخته بودن.
نمي دونم اين آخريا اون بچه ها هنوزم پرتغال مي فروختن يا نه مثلن تور گايد شده بودن؟ اما هر چي بود شيرين بودن. مگه ميشه از اون خاك غير پرتغال شيرين چيز ديگه اي هم به عمل بياد.
راستي اون عكس رو ديدي كه چطور اون بچه ها بيسكويتشون رو با هم مي خوردن، وقتي كه كنار اون تل خاك آروم نشسته بودن. هنوزهم شيرين اند. مث همون پرتغال ها.
من كه نبودم، خيلي بعدتر ها رفتم طبس. پليكانه جديد بود. از خونه هاي خشت و گلي هم دو تايي مونده بود. باغ رضوان هنوز هم قشنگ بود. يعني فكر مي كني كي ميشه بازم بريم بم و بچه ها بپرن رو ركاب بگن پرتغال دارم. ارگ كه كلي خراب شده، اما ميگي هنوز ميل نادر سر جاشه كه وقتي رفتيم، بفهميم شهر كجاست؟
هر چند پهلوون زنده اش خوشه، اما اين آدمهايي كه من مي شناسم از پهلوون زنده ام، زنده ترن. ميگي نه نگا كن.
راستي پاشو ، تا من آب و روغن ماشينو نگا مي كنم، توهم جمع كن يه سر بريم. وقتشه تا پرتغال نشا كنيم..... "
سيد الملكوت...