پس از قريب به سه هفتهی از سفر همايونی قبلهی عالم و سلطانبانو به ديار کرمان، واجب افتاده است گزارشی مختصر مرقوم کنيم تا چاکران درگاه از مراتب بیوفايی و جفای برخی از مردمان کرمان مطلع گردند. همچنين جهت اقدامات مقتضی از سوی وليعهد درگاه و ظهير ناپديد، شرح ماجراها را بعدتر خواهيم داد تا اهالی ارض مقدسه بدانند که به جان صاحب اورنگ همايونی و بانوی بارگاه سوءقصد شده است. باری همين نکته کفايت که بسياری از روزها ناچار بوديم از خيابانی به نام ميرزا رضا کرمانی عبور کنيم و اين خود اشارتی بس بود برای تنبه به اين نکته که اين بلدهای است که در آن شاهان و سلاطين را به مقتل میکشند! عجالتاً ذات مقدس همايونی با سلطان بانو در شرف سوار شدن بر درشکه سلطنتی هستيم که کمی در حوالی سفارتخانهی ممالک محروسه به تفرج مشغول شويم.
سفارش اکيد میکنيم به وليعهد درگاه که خفیهنويسان و محتسبان را اجير کنند تا در اسرع وقت در سياست خاطيان اقدام عاجل بورزند.
قبلهی جان به در برده از مقتل!
چند صباحي است كه گويا اهل ملك و ديوان بسيار دل مشغول مي باشند. صد البته كه مقام خاقاني در ركاب سلطان بانو در ولايات كرمانيه است و در تدارك باغ و دلمشغولي هاي اندروني هستند. در معيت خاقان در باغ شازده فرمانفرما در ماهان بوديم كه خودشان به حقير، امر سلطان بانو را فرمودند كه از باب امانت در سينه خواهد ماند.
اما در عجب از وليعهد جانمان هستيم، تو گويي سخت مشغول بوده، تا به حدي كه از امور ديواني هم غافل مانده اند. البته كه بر اين ظهيرجان، به اقتضاي سنشان هرجي نبوده و نيست، كه خوب وقتي را هم بايد با آن مادامك فنارسه اي بگذرانند كه ....
مخلص كلام اينكه، دو، سه روزي را در معيت خاقان و سلطان بانو در ولايات كرمانيه بوديم و توفيق حاصل آمد تا در ركاب خاقان و تني چند از مديران و مدبران، سفرا و عظماي ديگر ملوك، از خراسان كبير گرفته تا تهران حقير و چين و ماچين و جابلسا و جابلقا و ...، به تفرجي در ماهان و خانقاه شيخ الشيوخ نعمت الهي و كه كها بگذرانيم.
و خب صد البته كه از سفرمان بسيار محظوظ گشتيم. چه؛ بماند كه توفيق حاصل آمد تا به يگان گرمابه مختلطه كه حتي آدينه نيز مفتوح مي باشد و در سراسر ملك ايران زمين، تنها در ولايت كرمان يافت مي شود و لا غير، نيز بهمراه خاقان سر ي بزنيم. البته كه حضرت شان بعضا در باب فنون و علوم متحدثه ارباب شوخ تاب و سر تراش و فصاد و ... در ايام ماضيه توضيحات مبسوطي به حقير و ديگر همراهان دادند كه نشان از كمالات و درايت ايشان در امور و علوم مختلفه بود و بانو هم براي آنكه از غافله ايشان واپس نمانده باشند نيز افاضاتي در باب عمارات و ... داشتند. تنها مانده بود اين حقير كه خب از اين باب كم قوه بود.
البته بماند كم التفاتي هاي سلطان بانو؛ كه در آنجا هم نازنين آيگان ملتزم ركابشان را دريغ نمودند.
و نيز گفتنِ اندر احوالات سالون پارسيانيه نيز بماند براي بعد، كه براي يك كار و فريضه كوچك لازم است تا يك دور قمري كامل را زده باشيد و از برج عقرب به سرطان و از آنجا هم به حوت رفته باشيد تا نهايت امر بتوانيد زبانم لال زبانم لال به آن فريضه كوچك بپردازيد. حال كافي است كه در سنبله بر شما احتجاج فايق آيد كه ....
باقي بقايتان
سيد دعاگوي ادوار شمسي و قمري
امروز که در معيت سلطانبانو سوار بر درشکه در حوالی اراضی صاحبقرانيه در حال گشت و گذار بوديم و فیالواقع تازه از تدارک سفرهای آتی فارغ شده بوديم، ناگهان به ياد ديوان رسايل افتاديم و با سلطانبانو گفتيم اين چند روزه که مشغول امور فراش بودهایم، از اهتمام به برخی صفحات اراضی محروسهی معظمه و بالاخص دفتر ديوانی فارغ بودهایم. برای امروز و روزهای پيشين که به دفعات از خيابانهای شميران و نياوران عبور میکرديم، داغ دلمان تازه شد و یاد کرديم از روزگار سلطنت. گويی اينجا به يادمان افتاده بود که ما سلطنتی داريم بیتاج و تخت! روزگار را در اروپا میگذرانيم و در مجاورت ملوک بريطانيا بر اريکهی ملکوتی تکيه زدهایم و سرزمينی را اداره میکنيم بيکران. جای گله نيست اگر کاخی نداريم. گنبد ملکوتی بر سرمان هست و سلطانبانو در کنار. مترددين ارض مقدسه اين روزها اگر دست خالی بر میگردند، خوب دليلش روشن است. سلطان به امور مهمتری اشتغال دارند. اول از همه در ملازمت سلطانبانو هستيم. سپس، گرفتار تحرير تکاليف اساتيد معظم جامعهی وستمينستر.

به بهانهی نماز عشق در ملکوت
چند روزی ست که میآييم و میرويم اما رعايای ملکوت - که اکثرهم الا القليل منهم ( اعنی حقير) پادشاه هفت اقليماند - از تفقد قبلهی عالم و ساغر همايونی بیبهره ماندهاند. بانو که پنج - شش روزی است منتظر آن 14 ساعت است! میدانيم انتظار سخت است و هر ساعتاش قرنی میگذرد، چه برسد به 14 ساعت که با اين حساب از غيبت کبری هم میگذرد؛ اما ملکوتيان - که نه بر سبيل عادت، که بر نهج رغبت به اين درگاه میآيند- چه ذنب لايغفری کردهاند که دست خالی برگردند؟
):
قبلهی عالم هم که وطن را بهانه کرده و در نماز عشق به خاک افتاده. هر بار که بر آستان ملکوت میآييم و میشنويم که هاتفی میخواند:
«محبوب من ...! ديریست در نماز تو افتادهام به خاک ...»
اشک در چشممان حلقه میزند و بغض گلويمان را میفشرد. قبلهی عالم گمان نکند که از غم غربت و دوری وطن است؛ حاشا! از اين همه اسلامپناهی و شريعتمداری قبلهی عالم دلمان میلرزد. میگوئيم قبله چهقدر نماز قضا میخواند. شايد هم نماز حاجت است، شايد سجدهی شکر است... مصداق عينی حديث شريف «حب الوطن من الايمان.» قبلهی ديرين خودمان هستند.
نه خاقان مغفورخلد آشيان، نه شاه شهيد جنت مکان، چنين آداب ملک و ملکوت و مراتب دينپناهی و وطنپرستی نمیدانستند؛ و گرنه حالت حاليهی مملکت اين نبود.
اصلاً رعيت را چه به اين فضولیها ...!
با تقديم بهترين شادباشها وصميمانهترين درودها بر دوستان ناديده و نازنين: داريــــوش و الــــهه .
اميد که آستان ملکوت و ساغر همواره برقرار،
و غلغلهی سرور و هلهلهی شادی ملکوتيان در آن هميشه برپا باشد.