January 9, 2004

اندر حکايات غيبت ذات اقدس همايونی

امروز که در معيت سلطان‌بانو سوار بر درشکه در حوالی اراضی صاحبقرانيه در حال گشت و گذار بوديم و فی‌الواقع تازه از تدارک سفرهای آتی فارغ شده بوديم، ناگهان به ياد ديوان رسايل افتاديم و با سلطان‌بانو گفتيم اين چند روزه که مشغول امور فراش بوده‌ایم، از اهتمام به برخی صفحات اراضی محروسه‌ی معظمه و بالاخص دفتر ديوانی فارغ بوده‌ایم. برای امروز و روزهای پيشين که به دفعات از خيابان‌های شميران و نياوران عبور می‌کرديم،‌ داغ دل‌مان تازه شد و یاد کرديم از روزگار سلطنت. گويی اينجا به يادمان افتاده بود که ما سلطنتی داريم بی‌تاج و تخت! روزگار را در اروپا می‌گذرانيم و در مجاورت ملوک بريطانيا بر اريکه‌ی ملکوتی تکيه زده‌ایم و سرزمينی را اداره می‌کنيم بيکران. جای گله نيست اگر کاخی نداريم. گنبد ملکوتی بر سرمان هست و سلطان‌بانو در کنار. مترددين ارض مقدسه اين روزها اگر دست‌ خالی بر می‌گردند،‌ خوب دليلش روشن است. سلطان به امور مهم‌تری اشتغال دارند. اول از همه در ملازمت سلطان‌بانو هستيم. سپس، گرفتار تحرير تکاليف اساتيد معظم جامعه‌ی وست‌مينستر.

Comments