ما که ظهير الملکوت باشيم، خاطر قبله عالممان را خيلی میخواهيم. هرکه خود از اخوان الصفا و خلان الوفاست میداند که اين خاقان چه صفايی در خَلق و چه وفايی در خُلق دارد. حالا هم که مینويسيم، محض خاطر آن سلطان دل است که ظهير هرچه از دبيریِ مثالی دارد از دولت اوست. وگرنه میخواستيم خموشانه دامن درکشيم و از سنت مامضی اعراض کنيم و بر قضا گردن نهيم و به مصاف تقدير نرويم.
ما دلخوريم قبله جان و آن قدر دلخوريم که نمیتوانيم در باب آن، تفسير کشاف و تبيان کافی بنويسيم. ولیعهد را مدتی است بیخبريم که تنها میدانيم سر زلفاش به دست اين و آن زيباروی است و عهد قديم و طريق قويم مودت را به شانههای باد صبا سپرده است. جريدهاش را میخوانيم، اما جريده میرويم که گذرگاه عافيت را سخت تنگ میبينيم. شما خود گواهيد که ما چه اندازه شيشه دلمان نازک است.
حاليا از منصب ظهارتِ ملکوت استعفا میدهيم و استغفار میکنيم از هر آن چه بد به حضرت احبا کرديم و هر چه ناروايی به اعدا روا داشتيم. افتادگی و آزادگی در پيش میگيريم تا کسی به جنگمان نيايد.
المستعفی من ديوانِ السلطان و المتمسک بذيل عنايته