حبذا و خرّما که همای سعادت بر سر اين ظهيرِ حقير نشست تا اقيانوسپيمايی کند (تنها کاری که در عمرش نکرده بود) و به عينِ عيان بنگرد که قبله عالمِ خودمان در اقطار ارض و اقصای سماء نظير و شبيه ندارد و حتا در ينگه دنيا هم بیلنگه است. حال به صدای غراء و خوابشکن (قابل توجه آن وليعهد عليه ما عليه؛ که هر چه میکشيم از آن ولايت و از اين عهد است) به جميع سکنه ملکوت از اموات گرفته (که در صدرشان خود ما باشيم، زبانم لال!) تا احياء که نگينِ انگشتریشان حضرت مستطابِ والاجاه شهزاده سمرقندی است که از کمالِ ملوکانه و ظرايفِ و طرايف فکر، در ميانِ رعيتِ ملکوت يکتا و بل بیهمتاست، اعلام میداريم که قدرِ اين شاهِ شمشاد قد و خسرو شيرين دهن بدانند و اوامر و نواهی او را مطاع و چونیناپذير بينگارند و دل آن نرمتر از برگِ لاله به نسيمی نيازارند که چون من رنج سفر بايد تا حکمت و اعجاز فضايل و فضولاتِ حضرتِ اجلِ اکرمِ اعظم و خداوند کرم (منظور همان قبله عالم است) آشکار شود.
و اما درباب ( وبل ابوابِ ) اين ظهيرِ غريب که به مصداق حديث قطعی الصدور از يکی برزگ (نامش يادم نيست يا هست و به عمد فاش نمیکنم) المتوطن فی الغربه و المترغب فی الوطن آوارهترين است در اين روزگار.
خوش داشتيم از گذشتِ احوال و تصرف ايام در بلده طيبه واشينغطنيه (صانها الله عن الحوادث) برای اهالیِ ملک ملکوت بنويسم، اما از آنجا که شغلِ ظهارت را وانهادهايم و جامه خدمت دربار را در دير مغان گرو گذاشته، گفتيم شايد مصلحت آن باشد که درِ حجره خويش باز کنيم و بساط خود را دراز، تا کی تدبير در آغوش تقدير خسبد و توفيق رفيقِ راه شود. فی الجمله کمی خسته و رنجهجان هم هستيم و کم از آن کبوتر نيستيم که از بامی که برخاست، مشکل نشيند.
زياده زحمتی نيست که تا حال بوده است و سفره ضيافتی برای خاطرِ ما که در قلب رئوفِ سلطان راهی و جاهی داريم، پهن شده که المنة لله و الشکر للملک و السلام علی من اتبع الهدی
ظهير الملکوت قمی المولد و براغی المشغل و واشينغطنی المسکن و باريسی المدفن انشاء الله تعالی!