February 21, 2005

حاجی ظهير واشينگتنی

قبله عالم را دو سه روزی است فراغتی حاصل شده است و از سر استبصار و اعتبار در احوال ملک پريشان خویش می‌نگریستيم.  ناگهان رأی شهرياری بر اين تعلق گرفت که گرد و غبار از آينه‌ی شبستان شهرياری بستريم و ياد عهد ماضی کنيم. بس که اين ديوان‌خانه در اين ايام خاموش بوده است و خالی از بانگ نوشانوش، انگار اين روزها دارد از در و ديوارش وحشت می‌بارد و به خانه‌ی ارواح می‌ماند. ياد اجداد شهيد افتاديم و دو سه قطره اشکی فشانديم. وارد يکی از حجره‌ها شده بوديم و شيشه‌ را پاک می‌کرديم ناگهان ديديم در آن حجره‌ی کناری، که همان مهمان‌خانه‌ی تازه تأسيس بارگاه همايونی باشد، يکی از حجره‌نشينان سابق که بساط کسب قلم را برچيده بود رفته است و حديث سفر نوشته است. ذات اقدس شهرياری هر چه انديشه کردند معلوم ضمير صافی‌شان نشد که این ظهير سابق، که برای ما هنوز هم ظهير است و سابق و لاحق ندارد، چرا دارد بی‌خودی در و ديوار مهمان‌خانه را خط‌خطی می‌کند؟ دفتر و کتاب‌ قبلی‌اش را که خودش بسته بود و از دست تعدی و تجاوز قاضی‌القضات ام‌القراء در امان بود آن جريده‌ی مرحوم. حاليا خاطر مبارک را به يادآوری غوغاها مشوش نمی‌کنیم، اما اين منشور خرد را نوشتيم تا عقل منفصل سابق و ظهير درگاه بداند که اگر دفتر خويش را به انواع آب‌های پراگی و واشينگتنی شسته است، حاشا که ذره‌ای از ارج و عزت دفتر ديوانی کم شده باشد. بيايد همين‌جا قصه‌های سفرش را بنويسيد. همين ديشب بود که دلتنگی می‌کرد و ياد صدر اعظم. تيليفون زده بود می‌گفت صدر اعظم بيمارند و من نيستم حتی يک ليوان چای بدهم دست‌شان! امر فرموديم حکايات سفرش را مکتوب کند. القصه، بداند و آگاه باشد که همين‌جا همه‌ی درها و دروازه‌های دفتر ديوانی به روی‌اش باز است. بنویسيد تا هم صدر اعظم از حال‌اش با خبر باشد و هم ما بدانيم در ديار شيطان بزرگ به چه فعلی مشغول است. از ما که قبله‌ی عالم باشيم، امر کردن بود. ديگر امتثال اوامر همايونی می‌ماند برای ظهير گريزان!

قبله‌ی مسافر نواز

Comments