March 24, 2005

قوقولی قوقوی نوروزی ديوان‌خانه: اندر حکایت حسنک غیر وزیر و خروس حنایی اش؛ و این که سنه ی قادمه سنه ی دیک و به عبارتی فرخ و فرّخ است

تصدقتان شوم، 

دلمان گرفته است حضرت صاحب الارض! هرچه به بارگاه می آئیم و بر می‌گردیم، نه بار عامی، نه صله و سلامی، نه بده بستان عیدانه‌ای! خاقان مغفور و شاه شهید این روزها شمشیر زرین به کمر می‌بستند و کلاه کیان به سر می‌گذاشتند، دنبلان کباب می‌کردند و پیه به سبیل مبارک می‌مالیدند!
می‌گویند سنه ی قادمه، سنه‌ی خروس است، میمون است ان شاء اله! راپورطچی دولت فخیمه هم راپورت داده که «صدای قوقولی قوقو می‌آید!» آخر نمی‌دانیم این صدا از کجا می‌آید و چرا جای بیگ بانگ بیگ بن، این بی‌بی‌سی مخطوط (آن لاین) قوقولی قوقو گذاشته؟ یاد عهد ماضی و آن بی‌بی‌سی انقلابی و داستان انقلاب ـ که علی ما کشف زن بود ـ به خیر!  آن صدای انقلاب کجا، این بوق بی‌صدای شیطان کجا؟ لابد با این قوقولی قوقو نویسی می‌خواهند انقلاب فرهنگی و مخملین و رولوسیون اورانژ کنند؟ آقاجان، من هم اعلام خطر می‌کنم! آقاجان بس است، یک بار انقلاب فرهنگی برای هفتاد پشت مان بس است؛ دیگر در بلاد چین هم علی ما نقل از انقلاب صدگل خبری نیست؛ ما که نرفته‌ایم؛ العهدة علی الراوی و الله اعلم! اندر حکایت حسنک غیر وزیر و خروس حنایی اش و این که سنه ی قادم سنه ی دیک است!
دست از سر این خروس بیچاره بردارید. از عهد صباوت فقط آواز مقطع صبیان و موسیقی گوشنواز کلمات کتاب فارسی دوم دبستان در خاطر مانده که مشق شب عیدمان بود؛ این را هم می‌خواهند از ما بگیرند. یادش به خیر، آن وقت‌ها پیک نوروزی نبود و ما مجبور بودیم که دو بار از روی تصمیم کبری و حسنک کجایی بنویسیم:
«شب بود؛ ماه پشت ابربود؛ ...خروس حنایی می خواند: قوقولی قوقو! یعنی: حسنک کجایی؟ ...» خروس حنایی حسنک غیر وزیر کجا و صدای قوقولی قوقوی انقلاب اورانژ بوق شیطان کجا؟ ... دردا و دریغا!  آن شور و حال کودکی کجا  و حالت حالیه ی ما قوم بی نوا کجا؟ 
تصنیف ـ (سر تکان دادن به سیاق علی رضا خان افتخار الملکوت فراموش نشود)
 یااااادم آاااامد
شـــــــوق روزگار کودکیییییی
مستی بهاااااااار کودکییییییی
رنگ گل جمال دیگر پیش مــن داااااشت
آسمان جلال دیگر پیش مـــن داااااشت
****
نه مرا داااغ سیــــنه ای
نه دلم جااای کیـــنه ای
روزگار کودکی بر نگــــــــــردد دریـــغا
قيل و قال کودکی برنگــــــــردد دریــــغا

آی حسنک کجایی که پدرمان درآمد! عهد ما هم بدتر از عهد سلطان محمود غزنوی و حال ما هم حالت حسنک وزیر پای چوبه‌ی دار؛ بیهقی دبیری باید تا فصلی بنویسد سترگ اندر قصه‌ی سخت جگر آور بردار شدن حسنکان غیر وزیر. خوشا به حالتان که نه حسنک‌اید، نه وزیر! قبله‌ی ارض ملکوت‌اید و  قبله نمای اهالی آن که از واطیکان هم کمتر تبعه و صیطوین دارد. شایع شده که این قبله نیست، قبله نماست! اعوذ بالله من همزات الشیاطین! نمی‌دانم منظورشان از قبله‌نما چیزی مثل تماشاگرنما و بلاگرنما و امثالهما ست، یا همان قبله‌نمای مصطلح اهل قبله؟ این تذکاریه‌های بهاریه و یقینیه و عاشقانه ها هم که نشان می‌دهد که صاحب ارض ملکوت اهل صلاح و فلاح است ان شاء الله الرحمن.  منشأ شایعه را از اهل حرم استفتاء کنید که راپورت می دهند که قبله از بس رو به قبله خوابیده دیگر قبله نما شده‌!!! این‌ها در منظر و مرئی «ای قبله ی هر قافله می خوانند» و پشت سر، می‌خواهند با نمامی شایع کنند که از تمشیت بارگاه غافل‌ شده اید؟  سال هم که سال بلواست و خروس هم خروس لاری! لابد پس فردا قبله‌نما می‌آورند تا جهت خوابگاه شما را هم غونترل کنند. غداً او بعد غد هم خفيه‌نويسان مصحف می‌گشایند و «فلنولینک قبلة ترضیـــــها» خوانان قصد جان قبله را می‌کنند و رولوسیون اورانژ و هکذا فعلل و تفعلل. الیوم، رئیس جمهور قرقیزستان را جمهور به زیر کشیده اند! آخر مگر پادشاهی است؟ رولوسیون علیه سلطنت است نه جمهوری؟ این را چه کسی باید به این ها بگوید؟ 


به حسنک غیر وزیر که فکر می کنیم، تمثال بی مثال ظهیر سابق ملکوت و سفیرالملکوت لاحق برابر نظر می‌آید. برای ما هم ظهیر سابق و لاحق ندارد؛ حکایت سفارت اش هم (با سین یا با صاد) قصه ی حاجی بابا ی جیمز موریه است؛ ذکر مصیبت غربت‌اش مثل مرثیه‌ی امام غریب آب بر دیده می‌نشاند؛ صدای‌مان را هم بفهمی نفهمی می‌لرزاند. خداوند به حق کبوتران حرم مولا علی بن موسی، علیه آلاف التحیة و الثناء، او را هم سالماً غانماً به وطن و نزد اهل و عیالات متحده و منفصله عودت دهاد تا اهل حرم در منظر عام گریبان چاک نکنند که دردت بجانم! قباحت دارد.


این لقب ظهیر عجب برازنده بود. تنهایی غربت است و تکلیف سفارت وگرنه ظهیرملکوت کجا و حاجی واشنغطن کجا؟ به همین خاطر است که یوماً بعد یوم آهی از ته گلو بر می‌آورد.  لیلاً و منفراداً به صینما می‌رود و قائم اللیل و نائم النهار شده، تازه کشیک هم می‌دهد! حتا آواز محمد رضا خان شجرالملکوت و آقازاده اش را هم نمی‌رود. کتابچه‌ی تازه ای  هم ابتیاع کرده و بیاض آن را مسوده می‌کند؛ سواد تازه را هم نقد نام کرده‌است؛ گویا سفارت خرج بالایی دارد و نسیه‌های حوالتی صاحب ارض ملکوت افاقه نمی‌کند و به زبان بی زبانی  سختی معیشت را در عدم ابتناء سقف معیشت بر ستون شریعت فریاد می‌کند، امان از پیامبران بی کتاب و امان از انطلکتوئل های صاحب کتابچه. رؤیت کرده اند که درس السنه‌ی انگریزیه  هم می‌خواند؛ آخر اگر غرض لسان اهل انگریز است چرا ینگه دنیا؟ مگر ملکوت لندنیه و مدرسه‌ی السنه‌ی شرقیه افاقه نمی‌کرد؟ دارالترجمه‌ی ملکوت برای همین روزها بود خوب! مادام ژولین مگر فقط فرنگی بلد-اند؟
خوشا به حال ولی‌عهد که نیابت سلطنت و ولایت آذربایجان را رها کرده و نزیل دارالحکومه‌ی پروس شده، نه لهو الحدیث بلد است، نه به لهو و لعب مشغول است؛ نه پینگ پنگ، نه پینگ پینگ! فقط گاهاً با همان گربه‌ی ایرانی‌اش مشغول است، با سبیل های آویزان! ادای ملیجک و  ببری خان را در می‌آورد. دیده اند کتاب دعا بر سر گرفته تا ولی‌عهد نوزاده‌ای از ره نرسد و منتظر است تا عهد خدمتگزاری اش برسد. الملک عقیم یعنی همین! عاشق خدمت و تشنه‌ی قدرت علی السواء اند! هر کسی که صاحب ارض ملکوت نمی شود آقاجان!!! ولی، الحق و الانصاف ولی عهد انطلکتوئلی مثل عباس میرزای ملکوت آرای خودمان، مادر دهر و پدر روزگار نزاده. اهل رمان، جریده نویس و جریده نرو، تازگی ها شعر نو و کهنه، چهارپاره و چهارپایه و تحلیل سیاسی هم می نویسد. عباس میرزای ملک آرا نتوانست برابر قشون عثمانی و روس چهار روز دوام بیاورد، اما سرکار ولی عهد در قلب سپاه پروس گربه‌ی ایرانی در می آورد، میرزا صالح شیرازی خودش را کشت تا چهار خط کاغذ اخبار درآورد.
الغرض؛ می‌گویند سنه‌ی خروس است؛ سنه‌ی ماضیه در دفتر دیوانی خطی برای تذکار نوشتم که سنه ی میمون بود و نبود؛ تذکار داده بودیم که پروغرام سوانح و حدثان را دستور بدهید تدارک کنند؛ نکردید و نکردند، فعلوا و ما فعلوه! چه کنم؟ از من گفتن بود که گفته‌اند: لا رأی لمن لا یطاع!  این میمون نامیمون جست و خیز‌ها کرد و از این شاخه بر آن شاخ جست و آویخت؛ فتنه‌ها رفت و حکایت کس نکرد؛ کارها ساخته شد و آتش ها افروخته شد. انگشت تدبیر احباب جانی نبود اگر، سلسله از هم گسیخته و سر رشته از کف بیرون افتاده بود و آتش حمله‌ی حطب دامن حلقه را برچیده بود. مهمانانی به غم و شادی آمدند و رفتند؛ خون را دیگری ریخت و دیگری بر ملکوتیان آویخت و فعل ما فعل و قضی الامر کما تعلم. در سنه‌ی ماضیه خانه‌ها نو شد؛ حجره‌های نو بر بارگاه افزوده شد و اصحاب معرفت و ارباب طرب به دست افشانی نشستند و گهرها پراکندند. الباقی حکايات را زهره نداريم بازگو کنيم و بر زبان جاری.


اما، هلا از سنه‌ی قادم که سنه‌ی دیک، و به تعبیری فرخ است. میمون سال بلوا و شيطنت بود، این خروس گویا لاری است، بوی خون از منقارش می‌آید. مواظب مزاج شریف باشید، درست است که شما در هنغ کنغ نیستید اما در این دهکده‌ی جهانی؛ آنفلوانزای مرغی بد دردی است. ناگفته نماند نازک‌الملکوت نازنین، نرگسی و  سیبی از سیبستان ‌اش فرستاده بود؛ که این خروس، خروس صبح خوان سحرخیز اذان گو ست که تا باد چنین بادا! ما هم تفأل به خیر می‌کنیم تا چنین باشد، اما چه کنیم که تقویم اهل چین و ماچین، طالع ستیزه است.
امسال هم طبق معمول سنواتی برای شرفیابی به بارگاه همایونی آمدم؛ فردا عید است؛ اما در بارگاه خبری نیست. پیشتر اهالی حرم دل و دماغی داشتند، عمله‌ی دیوان آب و جارویی می‌کردند؛ خانه‌ای می‌تکاندند، می‌خواندند: بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، ... صفحه ی بهار دلکشی روی غرامافون می گذاشتند .... 


روز عید است اگر بار عامی شد نوملکوتیان را به لقبی بنوازید. میرزا محمد خان نقاشباشی دیوان، که مدت ها ساکن واحه‌ی ملکوت و سبب رونق نگارستان ملکوت بوده، بی‌لقب مانده است. بانوی پرندخوی و پرنیان پوش ملکوت هم. ایضاً امیر حسین خان سام که زاویه‌نشین طربستان ملکوت است و یک سبد آواز نو تحفه آورده، از امیری خسته شده لقب بالاتری می خواهد. او هم در سفر است، اگر نبود صبح و بهار و بارانی می نواخت.  تا از قلم نیافته، صاحب ریگستان و شهزاده ی سمرقند را هم بنوازید؛ شایع است که  تازگی ها در سپاه دانش (همان نهضت سوادآموزی سابق) شعبه ی لندون مشق فارسی می کنند. حالا که گفته اند «فارسی شکّر است»، شکّرالملکوت بد نیست؛ مشروط که سهمیه ی قند آبدارخانه را بدهند.


 

March 20, 2005

در باب بازگشت از سفر اتريش، و آشنايی با چند سبک مهم ادبی و معماری و مينی‌ماليسم

قبله‌ی عالم به سلامت،
از سفر اتريشيه برگشته‌ايم، سردماغ و چاق و چله. ملک‌الشعرا سنگ تمام گذاشته بود. روز اول دستور داده بود که ما را در شهر بگردانند، همه جا را سياحت کرديم، و محظوظ شديم. شهر از تميزی برق می‌زد، و ما چشمان‌مان از شادی. ملک‌الشعرا در برابر کليسای گوتيک ايستاد و از سبک گوتيک سخن گفت که معماری گوتيک را از «ديوان نه شرقی نه غربی گوته، شاعر آلمانی» اقتباس کرده‌اند، کوبيسم هم از کوبيدن می‌آيد و چه و چه که ما حيرت کرديم از اينهمه معلومات.  و حيرت کرديم از صاحب منصبی او، قبله‌ی عالم! فرد لايقی است اين ملک‌الشعرا. هم در سياست، هم در کتابت، هم در شعر، هم در چيزهای ديگر، و هم در  همه جا آدم دارد که شهر را برق می‌اندازند، فقط در يکی از خيابان‌ها مشاهده کرديم که لامپ يک تير چراغ برق سوخته بود، جايی هم کاغذ پاره و پيت حلبی ريخته بود، گوشزد کرديم، ملک‌الشعرا گفت: مکتوب گزارش کنيد. کرديم. درست شد به ياری حق.
خانه و زندگی و باغات را فروخته است، عمارت اعيانی را که ما خاطرات داشتيم فروخته است، مجسمه های شهر را فروخته است، حتا آن کليسای دلچسب تابستانی و گوتيک را فروخته است، و دارد می‌رود لندن در بارگاه ملکوت، عرش‌نشينی. بد نيست که خوب هم هست، با خبريم که لندن بی در و پيکر شده، برود کمی هم به لندن برسد، شهر را منور کند. نمی‌دانم از کی شنيده‌ بوديم لاله مردنگی سر در عمارت نازک‌الملکوت پت پت می‌کند، گزارش مکتوب نوشتيم، ملک‌الشعرا گفت: به محض حضور در لندن رفع فتنه می‌کند.
شب‌ها ضيافت بود و ذکر خير ظهيرالملکوت که سفيرالملکوت شده. ما گفتيم که در پوشش سفارت عظما در جناگل واشينگتن شکارها که نمی‌زند! مفت شستش! بزند، بخيل که نيستيم، گوشت نديده هم نيستيم، ولی قبله‌ی عالم، از دوران طفوليت از تک‌خوری خوش‌مان نمی‌آمد، خاطر مبارک هست؟
باری، ملک‌الشعرا از شعر و شاعری سخن‌های مبسوط گفت، از سبک هندی که فرق چندانی با سبک‌های ديگر ندارد، فقط فلفلش زيادتر است. چند قصيده ی تند هم نمونه وار خواند که در غبار سفر از خاطرمان رفت. شب آخر هم ضيافت بود و باز هم فرصت به ما نرسيد چيزی بگوييم، ملک‌الشعرا گفت: هرچه می‌خواهيد بگوييد مکتوب بفرستيد، و خودش سخنان نغز گفت از شعر مينی‌مال و سبک مينی ماليسم که با اين بيت شروع می‌شود از ديوان بزرگ خودش. بيت:
«سلام عزيزم، عزيزم سلام
دوستت دارم، عاشقتم، والسلام.»
وليعهد دوستدار سبک هندی و مينی مال و معماری گوتيک

March 11, 2005

در اوصافِ پرهيزکاران و پروامداران و پرندگانِ هوا

قبله‌ی عالم می‌دانند که ما چقدر خاطر عزيزشان را می‌خواهيم. فی الواقع، در اين بلاد غريبه فقط دل‌مان تنگ قبله‌ی عالم می‌شود و البته صدر اعظم؛ که مقام منيع و مرتبتِ رفيعِ خود را دارند.
ما در اين‌جا، در همين استريت‌ها و اونيوها برای خودمان می‌چرخيم قبله‌جان. گاهی که سوار قطار طويلِ المقدار (اعنی مترو) می‌شويم يادِ ملک الشعرای خودمان می‌کنيم که الحق و الانصاف شعرهای نغزی می‌گفت: بيت:
شاعر اگر سعدی شيرازی است
بافته‌های من و تو بازی است
حالا همين که می‌آيد بريطانی و به قبله‌ی عالم تقربی مکانی و ايضاً زمانی می‌جويد خيال‌مان قرص‌تر می‌شود؛ گو اين‌که مصور الملکوت، سلام الله عليها، هم واسه‌ی خود خدايی دارد.
اما ما يک مقدار معتنابهی از سفر عباس ميرزای ولی‌عهد به ديار اطريش دل‌مشغوليم. راويانِ اخبار و کلاغ‌ها خبر داده‌اند که رانده‌ووهای مشکوکی با بعضی مخدرات در آن جا گذاشته و به آن‌ها گفته برايتان قارتِ ولنطاين آورده‌ام. به خدا خوب نيست اين بی‌پروايی‌ها! ما عرق شرم بر جبين‌مان نشست  يا ننشست (مهم نيست کدامش. مهم اين است که آن طاغیِ ياغی خودش متوجه بی‌پروايی‌هايش بشود. ما اين قدر نگرانِ شتاب‌های آن نسناس نيستيم که دل‌پريشانِ بی‌پروايی‌هايش. اساساً اين بی‌پروايی چيز بدی است، قربانت گردم). حاليه مشغول تحرير وجيزه‌ای درباب «بی‌پروايی و مضرات آن برای حفظ الصحه» هستيم که عن‌قريب برای تنوير افکارِ عوام و خواص، تقديم مقامِ معظم قبله‌ی عالم خواهيم کرد.  


ما در مقام سفارتِ عليّه‌ی ملکوت در واشينغطن، راپورت خودمان را نوشتيم؛ حالا خسروان و ملک خود.


سفيرالملکوت (ظهير الملکوتِ سابق)

March 10, 2005

اندر باب سفر ما به اتريش، و سفر ظهيرالملکوت به واشينگتن، و سفر ملک‌الشعرا به بريتانی، و سفر احتمالی نازک‌الملکوت به چين و ماچين

قبله‌ی عالم به سلامت،
با اذن حضرتش راهی سفريم، و اين دل‌مان مثل قلب گنجشک می‌تپد بخدا. فردا صبح علی‌الطلوع می‌رويم ضيافت ملک‌الشعرا که خود دفتر و دستکش را در ممالک اتريش بسته و راهی ممالک بريتانی است. شنيده‌ايم قصد مجاورت بارگاه همايونی دارد. خدا به خير کند، آخر نازک‌الملکوت هم آنجاست، بيم داريم اين به دين آن يا آن به دين اين رخنه کند، و بشود آنچه نبايد شود که خدای نخواسته ملک‌الشعرا سر از ازبکستان و قرقيزستان درآورد! کار دنياست ديگر، مگر همين ظهير نبود که رفت و حاجی واشينگتن شد؟ مگر همين ظهير نبود که دل صدر اعظم را خون کرد؟ مگر همين ظهير نبود که خداحافظی را مثل پشمک خورد و رفت؟
ما البته چند روزه می‌رويم فقط بساط و خيمه و خرگاه ملک‌الشعرا را برچينيم، و خدم و حشم آن ديار را بفرستيم لای دست عمه‌شان که سرکيسه کردند اين ملک‌الشعرا را. مگر چقدر مواجب دارد بنده خدا!؟ بيايد بارگاه همايونی چند صباحی زير نظر قبله‌عالم و سلطان بانو، بد نيست. از کارش سر در آوريد و هر روز احضارش کنيد که با يک قصيده‌ی بلند بالا روح قبله را شاد کند. خدا سر شاهد است که می‌تواند، تنبلی می‌کند.

March 1, 2005

مملکت امن و امان است

من نمی‌فهمم اين ظهير دارد با آن شيطان بزرگ چه می‌کند. ما گفتيم مدتی برود در آن ديار سر و گوشی آب بدهد بفهميم آن ديوانه‌ای که مدتی است بوش عالم را برداشته است، چه نقشه‌ای کشيده است برای ممالک محروسه‌ی عالم. حالا می‌بينيم که ظهير نه تنها اندرز ما را به گوش نگرفته است و باز بيت و مصرع به هم دوخته، ارکان درگاه را هم در مظان تهمت نهاده است. اعلام خطر يعنی چه؟ آن‌که بايد اعلام خطر کند ذات همايونی قبله‌ی عالم است. همين ديروز بود که تيليفونی با وليعهد بارگاه صحبت می‌کرديم. ايشان نگران بودند که حالاست که ظهير ادعا کند در ولايت شيطان مقام سفارت ملکوت گرفته است!

الله الله از اين سخنان کذب! ما که روح‌مان خبر دار نيست. ظهير هم که سفير نوشته است، حکماً مرادش صفير بوده. می‌دانيم که این روزها در آن ديار برف و باران می‌بارد و قطعاً سواد لايزالی‌شان قدری نم کشيده است. ديشب دير وقت بود که ظهير از آن ديار تيليفون زد که ما اين‌جا هيچ چيز نداريم. آن خدانشناس‌ها فقط يک سر پناهی داده بودند به ظهير که اسباب و اثاثيه هم ندارد. فکرش را بکنيد چه حادثه‌ی تألم‌باری است که ظهير بارگاه مجبور باشد، شب‌ها در کلبه‌ای بيتوته کند که ظرف برای غذا پختن و غذا خوردن هم در آن نباشد! بالين ظهير هم شده است همان پارکت‌های سرد و يخ‌کرده! زياد نمی‌نويسيم که صدر اعظم نگران نشود. ما می‌دانيم که اگر ظهير نوشته است کنگره، مقصودش حتماً همین کنگره‌ی درگاه همايونی ما بوده است و ربطی به دستگاه سياست‌بازی آن شياطين ندارد. ما دستور استفسار صادر کرده بوديم اما گويا وليعهد دارد تعلل می‌کند. ملک‌الشعرا هم که مدتی است ناپدید است. هيچ التفاتی به توشيح شهرياری ندارد. قبله‌ی عالم همين‌جا هشدار می‌دهند که اگر وليعهد تعلل کند و ملک‌الشعرا برای آستان‌بوسی در بارگاه مقدسه حاضر نشود، همين الساعه رقم سفارت ظهير را صادر می‌کنيم و با چاپار ويژه می‌فرستيم واشينغتن تا چشم همه‌ی شما بدخواهان در بيايد، هر چند خودمان اصلاً نيت نکرده بوديم در آن ديار سفير داشته باشيم. از قبله‌ی عالم گفتن بود! نمی‌گذاريم ظهير درگاه را بيخودی سکه‌ی روی يخ بکنيد. نوشته است سفير، عيبی ندارد. سفيرش می‌کنيم تا خاطر خودمان هم جمع باشد که يکی در ممالک غريب در حفظ آبرو و عزت ارکان آسمان‌‌جاه ممالک معظمه جهد خاص بورزد. به وليعهد مخصوصاً تکليف می‌کنيم در اسرع وقت در ديوان‌خانه حاضر شود و توضيحات لازم را بدهد. خوب است اين‌جا مجلس و شورا نداريم و گر نه وليعهد خوب می‌داند که با اين همه بدخواه که در کمين نشسته‌اند حکماً تقاضای استيضاح می‌کردند و دل دشمنان شاد می‌شد. بجنبيد که کار از کار نگذرد.

به ظهير هم امر می‌کنيم ماجراهای اتفاقيه‌ای را به تفصيل مرقوم کند تا خبردار باشيم چه می‌کند.

قبله‌ی گوش به زنگ