تصدقتان شوم،
دلمان گرفته است حضرت صاحب الارض! هرچه به بارگاه می آئیم و بر میگردیم، نه بار عامی، نه صله و سلامی، نه بده بستان عیدانهای! خاقان مغفور و شاه شهید این روزها شمشیر زرین به کمر میبستند و کلاه کیان به سر میگذاشتند، دنبلان کباب میکردند و پیه به سبیل مبارک میمالیدند!
میگویند سنه ی قادمه، سنهی خروس است، میمون است ان شاء اله! راپورطچی دولت فخیمه هم راپورت داده که «صدای قوقولی قوقو میآید!» آخر نمیدانیم این صدا از کجا میآید و چرا جای بیگ بانگ بیگ بن، این بیبیسی مخطوط (آن لاین) قوقولی قوقو گذاشته؟ یاد عهد ماضی و آن بیبیسی انقلابی و داستان انقلاب ـ که علی ما کشف زن بود ـ به خیر! آن صدای انقلاب کجا، این بوق بیصدای شیطان کجا؟ لابد با این قوقولی قوقو نویسی میخواهند انقلاب فرهنگی و مخملین و رولوسیون اورانژ کنند؟ آقاجان، من هم اعلام خطر میکنم! آقاجان بس است، یک بار انقلاب فرهنگی برای هفتاد پشت مان بس است؛ دیگر در بلاد چین هم علی ما نقل از انقلاب صدگل خبری نیست؛ ما که نرفتهایم؛ العهدة علی الراوی و الله اعلم! 
دست از سر این خروس بیچاره بردارید. از عهد صباوت فقط آواز مقطع صبیان و موسیقی گوشنواز کلمات کتاب فارسی دوم دبستان در خاطر مانده که مشق شب عیدمان بود؛ این را هم میخواهند از ما بگیرند. یادش به خیر، آن وقتها پیک نوروزی نبود و ما مجبور بودیم که دو بار از روی تصمیم کبری و حسنک کجایی بنویسیم:
«شب بود؛ ماه پشت ابربود؛ ...خروس حنایی می خواند: قوقولی قوقو! یعنی: حسنک کجایی؟ ...» خروس حنایی حسنک غیر وزیر کجا و صدای قوقولی قوقوی انقلاب اورانژ بوق شیطان کجا؟ ... دردا و دریغا! آن شور و حال کودکی کجا و حالت حالیه ی ما قوم بی نوا کجا؟
تصنیف ـ (سر تکان دادن به سیاق علی رضا خان افتخار الملکوت فراموش نشود)
یااااادم آاااامد
شـــــــوق روزگار کودکیییییی
مستی بهاااااااار کودکییییییی
رنگ گل جمال دیگر پیش مــن داااااشت
آسمان جلال دیگر پیش مـــن داااااشت
****
نه مرا داااغ سیــــنه ای
نه دلم جااای کیـــنه ای
روزگار کودکی بر نگــــــــــردد دریـــغا
قيل و قال کودکی برنگــــــــردد دریــــغا
آی حسنک کجایی که پدرمان درآمد! عهد ما هم بدتر از عهد سلطان محمود غزنوی و حال ما هم حالت حسنک وزیر پای چوبهی دار؛ بیهقی دبیری باید تا فصلی بنویسد سترگ اندر قصهی سخت جگر آور بردار شدن حسنکان غیر وزیر. خوشا به حالتان که نه حسنکاید، نه وزیر! قبلهی ارض ملکوتاید و قبله نمای اهالی آن که از واطیکان هم کمتر تبعه و صیطوین دارد. شایع شده که این قبله نیست، قبله نماست! اعوذ بالله من همزات الشیاطین! نمیدانم منظورشان از قبلهنما چیزی مثل تماشاگرنما و بلاگرنما و امثالهما ست، یا همان قبلهنمای مصطلح اهل قبله؟ این تذکاریههای بهاریه و یقینیه و عاشقانه ها هم که نشان میدهد که صاحب ارض ملکوت اهل صلاح و فلاح است ان شاء الله الرحمن. منشأ شایعه را از اهل حرم استفتاء کنید که راپورت می دهند که قبله از بس رو به قبله خوابیده دیگر قبله نما شده!!! اینها در منظر و مرئی «ای قبله ی هر قافله می خوانند» و پشت سر، میخواهند با نمامی شایع کنند که از تمشیت بارگاه غافل شده اید؟ سال هم که سال بلواست و خروس هم خروس لاری! لابد پس فردا قبلهنما میآورند تا جهت خوابگاه شما را هم غونترل کنند. غداً او بعد غد هم خفيهنويسان مصحف میگشایند و «فلنولینک قبلة ترضیـــــها» خوانان قصد جان قبله را میکنند و رولوسیون اورانژ و هکذا فعلل و تفعلل. الیوم، رئیس جمهور قرقیزستان را جمهور به زیر کشیده اند! آخر مگر پادشاهی است؟ رولوسیون علیه سلطنت است نه جمهوری؟ این را چه کسی باید به این ها بگوید؟
به حسنک غیر وزیر که فکر می کنیم، تمثال بی مثال ظهیر سابق ملکوت و سفیرالملکوت لاحق برابر نظر میآید. برای ما هم ظهیر سابق و لاحق ندارد؛ حکایت سفارت اش هم (با سین یا با صاد) قصه ی حاجی بابا ی جیمز موریه است؛ ذکر مصیبت غربتاش مثل مرثیهی امام غریب آب بر دیده مینشاند؛ صدایمان را هم بفهمی نفهمی میلرزاند. خداوند به حق کبوتران حرم مولا علی بن موسی، علیه آلاف التحیة و الثناء، او را هم سالماً غانماً به وطن و نزد اهل و عیالات متحده و منفصله عودت دهاد تا اهل حرم در منظر عام گریبان چاک نکنند که دردت بجانم! قباحت دارد.
این لقب ظهیر عجب برازنده بود. تنهایی غربت است و تکلیف سفارت وگرنه ظهیرملکوت کجا و حاجی واشنغطن کجا؟ به همین خاطر است که یوماً بعد یوم آهی از ته گلو بر میآورد. لیلاً و منفراداً به صینما میرود و قائم اللیل و نائم النهار شده، تازه کشیک هم میدهد! حتا آواز محمد رضا خان شجرالملکوت و آقازاده اش را هم نمیرود. کتابچهی تازه ای هم ابتیاع کرده و بیاض آن را مسوده میکند؛ سواد تازه را هم نقد نام کردهاست؛ گویا سفارت خرج بالایی دارد و نسیههای حوالتی صاحب ارض ملکوت افاقه نمیکند و به زبان بی زبانی سختی معیشت را در عدم ابتناء سقف معیشت بر ستون شریعت فریاد میکند، امان از پیامبران بی کتاب و امان از انطلکتوئل های صاحب کتابچه. رؤیت کرده اند که درس السنهی انگریزیه هم میخواند؛ آخر اگر غرض لسان اهل انگریز است چرا ینگه دنیا؟ مگر ملکوت لندنیه و مدرسهی السنهی شرقیه افاقه نمیکرد؟ دارالترجمهی ملکوت برای همین روزها بود خوب! مادام ژولین مگر فقط فرنگی بلد-اند؟
خوشا به حال ولیعهد که نیابت سلطنت و ولایت آذربایجان را رها کرده و نزیل دارالحکومهی پروس شده، نه لهو الحدیث بلد است، نه به لهو و لعب مشغول است؛ نه پینگ پنگ، نه پینگ پینگ! فقط گاهاً با همان گربهی ایرانیاش مشغول است، با سبیل های آویزان! ادای ملیجک و ببری خان را در میآورد. دیده اند کتاب دعا بر سر گرفته تا ولیعهد نوزادهای از ره نرسد و منتظر است تا عهد خدمتگزاری اش برسد. الملک عقیم یعنی همین! عاشق خدمت و تشنهی قدرت علی السواء اند! هر کسی که صاحب ارض ملکوت نمی شود آقاجان!!! ولی، الحق و الانصاف ولی عهد انطلکتوئلی مثل عباس میرزای ملکوت آرای خودمان، مادر دهر و پدر روزگار نزاده. اهل رمان، جریده نویس و جریده نرو، تازگی ها شعر نو و کهنه، چهارپاره و چهارپایه و تحلیل سیاسی هم می نویسد. عباس میرزای ملک آرا نتوانست برابر قشون عثمانی و روس چهار روز دوام بیاورد، اما سرکار ولی عهد در قلب سپاه پروس گربهی ایرانی در می آورد، میرزا صالح شیرازی خودش را کشت تا چهار خط کاغذ اخبار درآورد.
الغرض؛ میگویند سنهی خروس است؛ سنهی ماضیه در دفتر دیوانی خطی برای تذکار نوشتم که سنه ی میمون بود و نبود؛ تذکار داده بودیم که پروغرام سوانح و حدثان را دستور بدهید تدارک کنند؛ نکردید و نکردند، فعلوا و ما فعلوه! چه کنم؟ از من گفتن بود که گفتهاند: لا رأی لمن لا یطاع! این میمون نامیمون جست و خیزها کرد و از این شاخه بر آن شاخ جست و آویخت؛ فتنهها رفت و حکایت کس نکرد؛ کارها ساخته شد و آتش ها افروخته شد. انگشت تدبیر احباب جانی نبود اگر، سلسله از هم گسیخته و سر رشته از کف بیرون افتاده بود و آتش حملهی حطب دامن حلقه را برچیده بود. مهمانانی به غم و شادی آمدند و رفتند؛ خون را دیگری ریخت و دیگری بر ملکوتیان آویخت و فعل ما فعل و قضی الامر کما تعلم. در سنهی ماضیه خانهها نو شد؛ حجرههای نو بر بارگاه افزوده شد و اصحاب معرفت و ارباب طرب به دست افشانی نشستند و گهرها پراکندند. الباقی حکايات را زهره نداريم بازگو کنيم و بر زبان جاری.
اما، هلا از سنهی قادم که سنهی دیک، و به تعبیری فرخ است. میمون سال بلوا و شيطنت بود، این خروس گویا لاری است، بوی خون از منقارش میآید. مواظب مزاج شریف باشید، درست است که شما در هنغ کنغ نیستید اما در این دهکدهی جهانی؛ آنفلوانزای مرغی بد دردی است. ناگفته نماند نازکالملکوت نازنین، نرگسی و سیبی از سیبستان اش فرستاده بود؛ که این خروس، خروس صبح خوان سحرخیز اذان گو ست که تا باد چنین بادا! ما هم تفأل به خیر میکنیم تا چنین باشد، اما چه کنیم که تقویم اهل چین و ماچین، طالع ستیزه است.
امسال هم طبق معمول سنواتی برای شرفیابی به بارگاه همایونی آمدم؛ فردا عید است؛ اما در بارگاه خبری نیست. پیشتر اهالی حرم دل و دماغی داشتند، عملهی دیوان آب و جارویی میکردند؛ خانهای میتکاندند، میخواندند: بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، ... صفحه ی بهار دلکشی روی غرامافون می گذاشتند ....
روز عید است اگر بار عامی شد نوملکوتیان را به لقبی بنوازید.
میرزا محمد خان نقاشباشی دیوان، که مدت ها ساکن واحهی ملکوت و سبب رونق نگارستان ملکوت بوده، بیلقب مانده است. بانوی پرندخوی و پرنیان پوش ملکوت هم. ایضاً امیر حسین خان سام که زاویهنشین طربستان ملکوت است و یک سبد آواز نو تحفه آورده، از امیری خسته شده لقب بالاتری می خواهد. او هم در سفر است، اگر نبود صبح و بهار و بارانی می نواخت. تا از قلم نیافته، صاحب ریگستان و شهزاده ی سمرقند را هم بنوازید؛ شایع است که تازگی ها در سپاه دانش (همان نهضت سوادآموزی سابق) شعبه ی لندون مشق فارسی می کنند. حالا که گفته اند «فارسی شکّر است»، شکّرالملکوت بد نیست؛ مشروط که سهمیه ی قند آبدارخانه را بدهند.قوقولي قوقو
Posted by: mostafa at March 31, 2005 10:24 AM, IP: 217.219.86.75