March 10, 2005

اندر باب سفر ما به اتريش، و سفر ظهيرالملکوت به واشينگتن، و سفر ملک‌الشعرا به بريتانی، و سفر احتمالی نازک‌الملکوت به چين و ماچين

قبله‌ی عالم به سلامت،
با اذن حضرتش راهی سفريم، و اين دل‌مان مثل قلب گنجشک می‌تپد بخدا. فردا صبح علی‌الطلوع می‌رويم ضيافت ملک‌الشعرا که خود دفتر و دستکش را در ممالک اتريش بسته و راهی ممالک بريتانی است. شنيده‌ايم قصد مجاورت بارگاه همايونی دارد. خدا به خير کند، آخر نازک‌الملکوت هم آنجاست، بيم داريم اين به دين آن يا آن به دين اين رخنه کند، و بشود آنچه نبايد شود که خدای نخواسته ملک‌الشعرا سر از ازبکستان و قرقيزستان درآورد! کار دنياست ديگر، مگر همين ظهير نبود که رفت و حاجی واشينگتن شد؟ مگر همين ظهير نبود که دل صدر اعظم را خون کرد؟ مگر همين ظهير نبود که خداحافظی را مثل پشمک خورد و رفت؟
ما البته چند روزه می‌رويم فقط بساط و خيمه و خرگاه ملک‌الشعرا را برچينيم، و خدم و حشم آن ديار را بفرستيم لای دست عمه‌شان که سرکيسه کردند اين ملک‌الشعرا را. مگر چقدر مواجب دارد بنده خدا!؟ بيايد بارگاه همايونی چند صباحی زير نظر قبله‌عالم و سلطان بانو، بد نيست. از کارش سر در آوريد و هر روز احضارش کنيد که با يک قصيده‌ی بلند بالا روح قبله را شاد کند. خدا سر شاهد است که می‌تواند، تنبلی می‌کند.

Comments