April 21, 2005

در باب اين‌که قبله‌ی عالم هر روز به اين‌جا سرکشی می‌کنند و ملک‌الشعراء مدام کاهلی می‌کند و تغافل

وليعهد جان،
تصدقتان گردم! مبادا که دل‌تان بپوسد! هر چه می‌کشيم از دست اين‌ ملک‌الشعرای سست عهد است و آن سفير غايب از نظر! نازک‌الملکوت هم که اين روزها با آن وجود نازک‌اش رفته است به ممالک غربيه‌ی آن سوی آب‌ها. ما مانده‌ايم و سلطان بانو و ملک‌الشعرايی که تمام آداب خدمت را از ياد برده است و هر روز به بهانه‌ای از زمين ادب بوسيدن تن می‌زند. وليعهد جان! ما از دست اين ملک‌الشعراء دل‌مان خون است، غضب همايونی از اين همه جسارت و بی‌اعتنايی به مقام منيع شهرياری نهايت ندارد. ما يواش يواش داريم فکر می‌کنيم توطئه‌ای در کار است که اين ملک‌الشعراء که قريب يک سال است از حضور در بارگاه پرهيز دارد، هيچ توجهی به وظايف ملک‌الشعرايی‌اش ندارد. شما چه نشسته‌ايد و دل‌تان را خوش کرده‌ايد که او شعر می‌گويد! حاشا و کلا که ما حتی يه نيم مصرع خشک و خالی از اين ملک‌الشعراء ديده باشيم.

اين روزها طبع همايونی هم ميل نمی‌کند به رقعه نوشتن. به فکر افتاده‌ايم که اگر این ملک‌الشعراء باز هم قصور در آداب خدمت کند، او را عزل کنيم و ملک‌الشعرای تازه‌ای به دربار بياوريم که حرمت اشارات قبله‌ی عالم را بهتر نگه‌ دارد و هر روز برای فرار از خدمت و گريز از شرايط چاکری بهانه‌ای تازه نتراشد. وليعهد جان! اين ملک‌الشعراء همه‌اش دارد بهانه می‌آورد. ما دل‌مان از دست او خون است، آن وقت شما دل‌تان پوسيده است که چرا دفتر ديوانی خاک می‌خورد؟ برويد فکری بکنيد به حال اين شعرای متمرد و سرکش که هيچ اعتنايی به احکام شهرياری ندارند. ما عصبانی هستيم از دست اين ملک‌الشعراء. اگر شک داريد امتحان کنيد. می‌بينيد تازه يکی دو سال ديگر به يادش می‌افتد اين‌جا را بخواند! اصلاً از اين‌جا هم خبر ندارد که ما مرقوم کرديم عصبانی هستيم. حالا می‌رود و سال به سال به بارگاه می‌آيد. شما بگوييد. ما حق نداريم او را نفی بلد کنيم؟ به نظر شما چطور است بفرستيمش به جزيره‌ی موريس مدتی در تبعيد باشد شايد تنبيه شد؟ نظرتان را بگوييد که ما طاقت‌مان از دست اين ملک‌الشعرای فراری و متمرد طاق شده است.

قبله‌ی دل‌خون که ملک‌الشعرايی نافرمان دارد!

Comments
Post a comment









Remember personal info?