August 24, 2006

آه از اين باد بلاخيز

قبله‌ی عالم امروز صبح که ديدگانِ مبارک را گشودند، چشم‌شان به دستخط منور وليعهدی روشن شد! شاباش! وهم برمان داشته بود که نکند وليعهد بارگاه هم دارد جلای وطن می‌کند. اما خاطر مبارک شهرياری آگاه‌تر است از وفای نيابتی شما.

ديدید وليعهد جان وفای روزگار را؟ خودتان خوب گفته بوديد. نازک خان که جارچی عالم شده است و زمين و «زمانه» را به هم ريخته است. غوغا در عالم انداخته است و هر روز عدل ساعت پنج غروب - به ساعت بلده‌ی مبارکه‌ی لندنيه - وقتی هوای مملکت گرگ‌ و ميش می‌شود (هوا هم حيوانی شده است!)، اندکی پيش از نمازِ شام، بانگ نقاره‌ی عمارت هلندی‌شان بلند می‌شود. گرد و خاکی به پا می‌شود که نگو و نپرس. ملک‌الشعرا را هم که وصف‌اش را خودتان بهتر می‌دانيد. حاجتی به خفيه‌نويسان نيست که بدانيم پشت پرده چه دسيسه‌هايی دارد انجام می‌دهد. به جای مدح سلطانی، قلم را در تحريرِ مديحت اجنبی‌ها می‌گرداند! شما که وليعهديد و از احوال بارگاه آگاه‌تر بايد باشيد، تا همين ساعت آيا قصيده‌ای، قطعه‌ای، يا حتی يک رباعی در ستايش طاق و ايوان اين درگاه از او ديده‌ايد؟ قبله‌ی عالم پيشکش!

خوب شد يادی از ظهير کرديد. ديدید چه کرد با ما و خودش؟ مقام ظهارت را به سفارت واشينغتنيه فروخت. اين بار رسماً به زيارت خانه‌ی خدا رفت. سرش را تراشيده است و تبديل شده است به ظهير المنور. اگر هنوز ملکوتی بود اسم‌اش را می‌گذاشتيم منور الملکوت. شما می‌دانيد کجا سلمانی می‌رود؟ خلاصه، وليعهد جان، اين حاجی ما به سعی صفا و مروه رفت و صفای ملکوتی و مروت نقادی را يک‌باره از دست فرونهاد! کارِ بدترش را ديديد؟ يک‌باره يک پرده‌ی سفيد کشيده است در خانه‌اش که هيچ‌کس را يارای عبور از آن نيست. بعضی از ساکنان اراضی همسايه گفتند که ظهير الملکوت پيشين انتحار الابيض کرده است! می‌بينيد از حجر الاسود تا انتحار الابيض چقدر راه کوتاهی است؟

و اما حديث میرزا مخمل بارگاه را بگوييم که ارداتی وافر به مقام ولايتعهدی دارد. باور بفرماييد هر روز با ندای «يا عباس» ما را از خواب بيدار می‌کند، بس که به شما ارادت دارد! خودش می‌گفت از قرون ماضی خبر آورده‌اند که ميرزا عباس خان وليعهد هم زمانی اسد اللهی در خانه داشته است، سياه‌رنگ! از بابِ استفسار و تفقد احوال، مخمل خان سراغ گربه‌ی منزل شما را می‌گرفت.

عجالتاً زياده عرضی نيست. برويم به امور معوقه بارگاه برسيم و صمصام شهرياری را بدهيم صيقل دهند و زنگارش بزدايند. اگر مجمعی از بزرگان آستانه بر پا کنيد، در بابِ سياست‌های آتی کشورگشايی اقتراحی داريم. شايد رأی صائب شما، گرهی از فروبستگی‌های درگاه بگشايد و خفتگان را بيدار سازد.

قبله‌ی وفادار به وليعهد

بارگاه سلطانی و تاخت و تاز سگ و گربه

قبله‌ی عالم به سلامت،
از وقتی بارگاه سلطانی رفته زير تاخت و تاز سگ و گربه، خوی همايونی لطيف‌تر شده، در عوض آرزوهای کشورگشايی و فرامرزی از ممالک محروسه‌ی ملکوت رخت بسته است.
کجا شد تاخت و تاز و شيهه‌ی اسب‌ها؟ کجا رفت ابهت جلالی قبله؟ حالا در کنج اندرونی ياد جنگ‌هايی می‌افتيم که روزگاری قبله‌ی عالم يک دست شير و يک دست شمشير غرب را به شرق می‌دوخت و آسمان را ريسمان می‌کرد.
اين روزها همين‌جوری دنيا، همه يا سگ دارند يا گربه. انسان رو به حيوان زبان‌بسته آورده. همين نيکان‌الملکوت را ببينيد! مزرعه‌ی حيوانات راه انداخته. يکبار در عمارت هلند پرسيدم: ای نيکان چه شد که آدم‌ها حيوان می‌بينی؟ خودمان با اين گوش‌های خودمان شنيدم که گفت: حيوان‌ها را آدم می‌بينم.
شايد هم جهد و تمهيد قبله‌ی عالم از اين مخمل زمينه‌سازی برای يک انقلاب مخملی باشد که بزرگان همه دوکاره بوده‌اند، و از يک‌کاره بودن پرهيخته‌اند. خدا عالم است، ما که سر درنمی‌آوريم. سلطان بانو هم از اين مخمل گاهی حرصش می‌گيرد، اما بيت:

اين گربه‌ی بيمار من
کژ می‌شد و مژ می‌شد... و الخ.
غرض، اين دفتر خاک‌گرفته‌ی ديوانی را که ورق می‌زديم، نه دستخطی از نازک‌الملکوت ديديم، نه نشانی از ظهير، و نه ملک‌الشعرايی در کار بود.
از وقتی قبله‌ی عالم مخمل خان را آورده‌اند، تصور می‌شود که وليعهدی به ايشان تفويض شود، و ما هم سرنوشت‌مان مثل بقيه‌ی ‌وليعهدها آرزوی به گور باشد. دروازه‌ی سلطانی را به يک اشاره می‌توان بست، اين حرف و حديث‌‌ها و پچپچه‌ها را نمی‌شود کاری کرد، قبله‌ عالم. فکری بکنيد.
وليعهد دل‌خون