August 24, 2006

بارگاه سلطانی و تاخت و تاز سگ و گربه

قبله‌ی عالم به سلامت،
از وقتی بارگاه سلطانی رفته زير تاخت و تاز سگ و گربه، خوی همايونی لطيف‌تر شده، در عوض آرزوهای کشورگشايی و فرامرزی از ممالک محروسه‌ی ملکوت رخت بسته است.
کجا شد تاخت و تاز و شيهه‌ی اسب‌ها؟ کجا رفت ابهت جلالی قبله؟ حالا در کنج اندرونی ياد جنگ‌هايی می‌افتيم که روزگاری قبله‌ی عالم يک دست شير و يک دست شمشير غرب را به شرق می‌دوخت و آسمان را ريسمان می‌کرد.
اين روزها همين‌جوری دنيا، همه يا سگ دارند يا گربه. انسان رو به حيوان زبان‌بسته آورده. همين نيکان‌الملکوت را ببينيد! مزرعه‌ی حيوانات راه انداخته. يکبار در عمارت هلند پرسيدم: ای نيکان چه شد که آدم‌ها حيوان می‌بينی؟ خودمان با اين گوش‌های خودمان شنيدم که گفت: حيوان‌ها را آدم می‌بينم.
شايد هم جهد و تمهيد قبله‌ی عالم از اين مخمل زمينه‌سازی برای يک انقلاب مخملی باشد که بزرگان همه دوکاره بوده‌اند، و از يک‌کاره بودن پرهيخته‌اند. خدا عالم است، ما که سر درنمی‌آوريم. سلطان بانو هم از اين مخمل گاهی حرصش می‌گيرد، اما بيت:

اين گربه‌ی بيمار من
کژ می‌شد و مژ می‌شد... و الخ.
غرض، اين دفتر خاک‌گرفته‌ی ديوانی را که ورق می‌زديم، نه دستخطی از نازک‌الملکوت ديديم، نه نشانی از ظهير، و نه ملک‌الشعرايی در کار بود.
از وقتی قبله‌ی عالم مخمل خان را آورده‌اند، تصور می‌شود که وليعهدی به ايشان تفويض شود، و ما هم سرنوشت‌مان مثل بقيه‌ی ‌وليعهدها آرزوی به گور باشد. دروازه‌ی سلطانی را به يک اشاره می‌توان بست، اين حرف و حديث‌‌ها و پچپچه‌ها را نمی‌شود کاری کرد، قبله‌ عالم. فکری بکنيد.
وليعهد دل‌خون

Comments
Post a comment









Remember personal info?