April 28, 2007

در باب خون به جگر شدن قبله‌ی عالم و آغاز فصل گرما


قبله‌ی عالم به سلامت،
الساعه که از دارالمشغله‌ی زمانه به بارگاه ملکوتی وارد شديم، صدای ضجه و شيون شنيديم، فی‌الفور خود را به اندرونی رسانديم و دل توی دل‌مان نبود که هرچه شده باشد، به جان می‌خريم، زبانم لال بلايی سر قبله‌ی عالم نيامده باشد.
همين‌جور از بين زنان و اطفال و محرمان حرمسرا که بر سر می‌زدند و نوحه می‌خواندند گذشتيم تا به تخت همايونی رسيديم و ديديم آنچه نبايست.
قبله‌ی عالم را مدهوش و تبدار در بستر ديديم. ما هم بر سرکوبان گوشه‌ی دنجی پيدا کرديم و سر درد دل‌مان باز شد.
بيت:
ای که پيرهنت حجره‌ی حاجات ما بود
از اعماق دل ما چه خبر داری؟
دشت پر از کاهو شده ای شهد و شکر
دست بشوريم و کار دگر کنيم.
از قضا حکيمان و طبيبان حاذق عالم کيف به‌دست سر رسيدند و تا آمدند نبض قبله‌ی عالم را بگيرند ما مداخله کرديم و ممانعت به عمل آورديم و عارض شديم که: تا اميرحسين خان سام‌الملکوت نيايد خدا سر شاهد است محال باشد بگذاريم اينها دست به نبض قبله‌ی ما بزنند. از اتوريته‌ی وليعهدی استفاده کرديم جلو ضرر را گرفتيم.
باری، چاکران را صدا زديم و گفتيم ما قبله را از جوب که پيدا نکرده‌ايم دست هر کس بسپاريم.
برويد سام‌الملکوت را بياوريد که رشته‌ی کار دست اوست. و هموست که به يک نظر خاک را کيميا می‌کند.
ساعتی نگذشته آمد و طبابت کرد و گفت: قبله‌ی عالم خون به جگر شده‌اند.
موقع رفتن زير گوش ما گفت: سرکنگبين زياد ميل کرده‌اند با کاهو، فشارشان رفته بالا. پيش خودتان بماند.
البته قبله‌ی عالم به ما رفته. عاشق کاهو با سرکنگبين است. با مرحوم جان کين هم آن سال‌ها که ساعات خوش داشتيم، قبله دستور می‌داد يک مجمعه کاهو بياورند با سرکنگبين فراوان. و می‌فرمودند: مستر جان کين، ميل کنيد، اينها تحفه‌ی ممالک ملکوتی ماست. در لندن و بلاد کفر اين چيزها گير فلک هم نمی‌آيد.
چه روزهايی بود!
نازک‌المکوت آن روزگار موهاش را بلند می‌کرد تا کمر، فراش‌ها می‌آمدند سرش را در تشت می‌شستند و شانه می‌کردند، و او حالش خوب می‌شد، آنوقت با ظهيرالمکوت مزاح می‌کرد و ما می‌خنديديم. همين نازک‌الملکوت که صدای خنده‌اش تا ثريا می‌رفت، اين روزها فرصت سر خاراندن ندارد! چه روزگاری بود! هی گفتيم: آقا! نکن. کرد و ما را هم گرفتار کرد.
از صبح که از خواب بيدار می‌شويم می‌رويم دارالمشغله‌ی زمانه، خون جگر می‌خوريم و فرصت نداريم با ملک‌الشعرا صله‌ی رحم کنيم، دو بيت شعر ناب بشنويم، و اينها.
سلطان بانو هم که ديگر سلطان بانوی سابق نيست، سرش به مخمل‌المکوت گرم است، نه حال ما را می‌پرسد، نه قبله را دلگرمی می‌دهد، اندرونی سوت و کور شده بخدا.
باز اقل‌کم قبله‌ی عالم گاهی فشارش می‌رود بالا، ما يک ضجه‌ای، شيونی، چيزی می‌شنويم. همين اشکی که حالا داريم می‌ريزيم، علاوه بر ثواب، هفتاد خاصيت دارد. يکيش صبر است. خدا به آدم صبر عنايت می‌کند.
صبر می‌کنيم قبله‌ی عالم که به هوش آمد، می‌رويم دست بوس، و يک جوری بهش می‌گوييم که: بخدا ما هم خون به جگر شديم، قبله‌ی عالم.
امروز يک کاميون کاهو و سرکنگبين رسيده بود و ما هم دلی از عزا در آورديم. می‌گويند، هر چيزی به اول فصلش مزه دارد. آی خورديم! تمام لب و لوچه‌مان از شيرينی زياد نوچ شد.
خدا قبله‌ی عالم را از ما نگيرد. ما هم دل‌مان به همين وليعهدی خوش است، وگرنه چی داريم؟
وليعهد شيرين‌سخن
 

در ماتم وليعهد!

قاطبه‌ی ساکنين اراضی و ممالک محروسه‌ی ملکوت مستحضر باشند و اين سخنان را به گوش جان اصغا کنند که سخت واجب افتاده است گردگيری از پنجره‌های ديوان‌خانه‌ی مبارکه و ابلاغ منويات خاطر همايونی!

قبله‌ی عالم مدت‌هاست توشيحی برای ديوان‌خانه نفرستاده بودند. هزار دليل دارد البته. يکی‌اش همين که به کفايت و تدبير گردانندگان و نايبان ممالک محروسه اعتماد کرده بوديم. دليل ديگرش هم البته اين بود که اصلاً ديوان‌خانه يا به تاراج رفته بود و کسی اهمیتی نمی‌داد - يعنی حکماً قبله‌ی عالم هم داعيه‌ی محکمی نداشتند - يا شماری از چاکران درگاه رسم آستان‌بوسی را ترک گفته‌اند و ديگر آستان‌بوسی درگاه نمی‌کنند. خودتان همين نام‌های حاشيه‌ی صحيفه‌ی مبارکه را رؤيت بفرماييد، می‌فهميد قبله‌ی عالم را در خاطر چه دردی هست!

القصه، غرض از اين شرف صدور يافتن اين نکات اين بود که اين روزها قبله‌ی عالم می‌بينند ميرزا عباس خان وليعهد پاک يادشان رفته است وليعهدی بودند و ملکوتی هست و ايشان را وظيفتی. يادشان رفته است که آميرزا مهدی خان نازک الملکوت که حالا شده است والی اقطاع زمانه، هنوز هم که هنوز است باغ‌دار حجره‌ی سيبستان است. باغ‌داری سيبستان‌اش را می‌کند، والی‌گری زمانه‌ای‌اش هم به راه است. اما وليعهد ما اصلاً برای‌اش مهم نيست چرا آن حجره‌ی مبارکه را به او داده‌ايم. صبح تا شب هر چه می‌نويسد برای اقطاع زمانه، بالفور نسختی از آن را در حجره‌ی ملکوتی پرت می‌کند!‌ خوب اگر قرار است اسباب‌کشی کنند به اقطاع‌ زمانه، رسماً بگويند ولايت‌عهدی ما را طلاق داده‌اند! اگر هم نمامان دارند اين وسط لفت و ليسی می‌کنند و قصد سخن‌چينی دارد که زير پای وليعهد ما را خالی کنند و ايشان هنوز مراتب ارادت ملکوتی‌شان را حفظ کرده‌اند، خوب است خودشان الساعه تشريف بياورند به آستان‌بوسی و ثابت کنند که هنوز مهرِ شاهی در دل دارند و همين‌جوری بيخودی به بهانه‌ی اين‌که ژازه سرشان تاج گذاشته (و در واقع کلاه گذاشته) ادعای سلطنت به گزاف نکنند! قبله‌ی عالم امروز سخت غضب‌ناک‌اند از اين وليعهد! خودشان به حجره‌ی خودشان درست رسيدگی نمی‌‌کنند، آن وقت توقع دارند ما که قبله‌ی عالم باشيم تمام بساط شاهنشاهی و مسند جم‌اقتداری را بگذاريم کنار و آستين‌ بالا بزنيم، کاه و گل لگد کنيم، خشت بالا بيندازيم و حجره‌های تازه برای ديوان‌خانه درست کنيم! تفو به اين سلطنت که وليعهدش به حجره‌ی خودش هم سر نمی‌زند!

اصلاً ما که قبله‌ی عالم باشيم شکی ديگر هم برده‌ايم. اين وليعهد حکماً عاشق شده است. اين عاشقی باعث بازيگوشی می‌شود. حتماً به همين سبب است که حجره‌ی خودشان را با حرف‌های واقعی‌شان، به حرف‌های دل‌شان، به سخنان اختصاصی حجره‌ی خودشان که مخصوص ولايات ملکوتی باشد نمی‌آرايند. می‌روند قبلاً سر بازار حرف‌ها را برای بقيه می‌زنند. بعد وقتی مستعمل شد، می‌آورند در حجره‌ی خودشان که يادگار بماند! وليعهد اگر دل و دماغ داشته باشد و عاشقی زياد پريشان‌اش نکرده باشد، حتماً می‌تواند رقعه‌های تازه بنويسد. هميشه که نبايد قبله‌ی عالم آستين بالا بزند و صبح تا شب انگشتان مبارک را رنجه کنند!

ما عصبانی هستيم، وليعهد!

قبله‌ی غضب‌ناک!