قبلهی عالم به سلامت،
الساعه که از دارالمشغلهی زمانه به بارگاه ملکوتی وارد شديم، صدای ضجه و شيون شنيديم، فیالفور خود را به اندرونی رسانديم و دل توی دلمان نبود که هرچه شده باشد، به جان میخريم، زبانم لال بلايی سر قبلهی عالم نيامده باشد.
همينجور از بين زنان و اطفال و محرمان حرمسرا که بر سر میزدند و نوحه میخواندند گذشتيم تا به تخت همايونی رسيديم و ديديم آنچه نبايست.
قبلهی عالم را مدهوش و تبدار در بستر ديديم. ما هم بر سرکوبان گوشهی دنجی پيدا کرديم و سر درد دلمان باز شد.
بيت:
ای که پيرهنت حجرهی حاجات ما بود
از اعماق دل ما چه خبر داری؟
دشت پر از کاهو شده ای شهد و شکر
دست بشوريم و کار دگر کنيم.
از قضا حکيمان و طبيبان حاذق عالم کيف بهدست سر رسيدند و تا آمدند نبض قبلهی عالم را بگيرند ما مداخله کرديم و ممانعت به عمل آورديم و عارض شديم که: تا اميرحسين خان سامالملکوت نيايد خدا سر شاهد است محال باشد بگذاريم اينها دست به نبض قبلهی ما بزنند. از اتوريتهی وليعهدی استفاده کرديم جلو ضرر را گرفتيم.
باری، چاکران را صدا زديم و گفتيم ما قبله را از جوب که پيدا نکردهايم دست هر کس بسپاريم.
برويد سامالملکوت را بياوريد که رشتهی کار دست اوست. و هموست که به يک نظر خاک را کيميا میکند.
ساعتی نگذشته آمد و طبابت کرد و گفت: قبلهی عالم خون به جگر شدهاند.
موقع رفتن زير گوش ما گفت: سرکنگبين زياد ميل کردهاند با کاهو، فشارشان رفته بالا. پيش خودتان بماند.
البته قبلهی عالم به ما رفته. عاشق کاهو با سرکنگبين است. با مرحوم جان کين هم آن سالها که ساعات خوش داشتيم، قبله دستور میداد يک مجمعه کاهو بياورند با سرکنگبين فراوان. و میفرمودند: مستر جان کين، ميل کنيد، اينها تحفهی ممالک ملکوتی ماست. در لندن و بلاد کفر اين چيزها گير فلک هم نمیآيد.
چه روزهايی بود!
نازکالمکوت آن روزگار موهاش را بلند میکرد تا کمر، فراشها میآمدند سرش را در تشت میشستند و شانه میکردند، و او حالش خوب میشد، آنوقت با ظهيرالمکوت مزاح میکرد و ما میخنديديم. همين نازکالملکوت که صدای خندهاش تا ثريا میرفت، اين روزها فرصت سر خاراندن ندارد! چه روزگاری بود! هی گفتيم: آقا! نکن. کرد و ما را هم گرفتار کرد.
از صبح که از خواب بيدار میشويم میرويم دارالمشغلهی زمانه، خون جگر میخوريم و فرصت نداريم با ملکالشعرا صلهی رحم کنيم، دو بيت شعر ناب بشنويم، و اينها.
سلطان بانو هم که ديگر سلطان بانوی سابق نيست، سرش به مخملالمکوت گرم است، نه حال ما را میپرسد، نه قبله را دلگرمی میدهد، اندرونی سوت و کور شده بخدا.
باز اقلکم قبلهی عالم گاهی فشارش میرود بالا، ما يک ضجهای، شيونی، چيزی میشنويم. همين اشکی که حالا داريم میريزيم، علاوه بر ثواب، هفتاد خاصيت دارد. يکيش صبر است. خدا به آدم صبر عنايت میکند.
صبر میکنيم قبلهی عالم که به هوش آمد، میرويم دست بوس، و يک جوری بهش میگوييم که: بخدا ما هم خون به جگر شديم، قبلهی عالم.
امروز يک کاميون کاهو و سرکنگبين رسيده بود و ما هم دلی از عزا در آورديم. میگويند، هر چيزی به اول فصلش مزه دارد. آی خورديم! تمام لب و لوچهمان از شيرينی زياد نوچ شد.
خدا قبلهی عالم را از ما نگيرد. ما هم دلمان به همين وليعهدی خوش است، وگرنه چی داريم؟
وليعهد شيرينسخن
سلام
عالي مينويسيد هميشه موفق باشيد.