رعشه افتاده است به تن بارگاه. هراسان دويديم وسط صحن دیوانخانه ببينيم چه خبر است. هيچ کس خبردار نبود. تا خودمان با دو گوش مبارک از دهان وليعهد ماجرا را نشنيديم، هول و هراس از دلمان بيرون نرفت. آخر زلزله اگر بيايد، به چشم بر همزدنی میآيد و میرود و ويران میکند. اين رعشهای که افتاده بود به تن ديوانخانه قرب يک هفته دوام داشت. هيچ جا هم خراب نمیشد. حیران مانده بوديم از اين بلعجبی. وليعهد بيمار شده بود. افتاده بود به بستر بيماری. تب و لرز گرفته بود. اين رعشهها هم اثر لرزهای وليعهد بود. من نمیدانم وليعهد ما که جثهی جسيمی ندارد، چطور اين همه رعشه را توليد کرده بود! شکر خدا ديوانلرزه تمام شده است. قبلهی عالم آمدند خبر بيماری و متعاقباً سلامتی عباس ميرزا را بدهند. نيت کرده بوديم احوال خواجه مخمل را هم به نظر ساکنين بلاد محروسه برسانيم. اما همين که عباس ميرزا بداند ديگری خطری از جانب خواجه مخمل ميرزا مسند ولايتعهدی ايشان را تهديد نمیکند، کفايت است. اصلاً ديوانخانه را گربهها میگردانند. خدا عالم است. خواجه مخمل نشان ويژهی پنجول کشيدن به پردههای ديوانخانه دريافت کرده. عباس ميرزا هم، با آن سبيلاش که هنوز تا سبيل ميرزا مخمل خيلی فاصله دارد، رعشه به تن ديوانخانه انداخته بود. شکر خدا که هم عباس ميرزا سالم است حالا، هم خواجه مخمل ميرزا شاد و خرم، دم مبارک را به نشان خشنودی عمود میگيرند و قدمهای شاهانه در شبستانهای درگاه میزنند! بعون و قوهی الهی، عباس ميرزای وليعهد خودش میآيد و شرح ماجرا را میدهد.
قبلهی آسوده