قبلهی عالم به سلامت
نحوست ما را گرفته بود، و هرچه میکرديم خلاصی نداشتيم. نمیدانم از نفرين مخمل ميرزا بود يا چه، افتاديم به بستر بيماری، نه آن بيماری که مرضای اسلام را زمينگير کرده، سرماخوردگی جزئی هم نبود. کلی بود. نازکالملکوت شاهد است که ما در منزل او چه نالهها کرديم و چه ضجهها کشيديم. در سرسرای منزل او بود که تا الاه صبح کابوس طناب ديديم و خودمان را در مقادير معتنابهی طناب گرفتار. خدا روز بد نياورد، نازکالمکوت هم که به اين چيزها اعتنا ندارد و ککاش نمیگزد، نگران ما شد، عسل آورد و چای و ليمو و سنبل طيب و گاوزبان و چيزهای ديگر. افاقه نکرد، سراغ حکيمباشی را میگرفت، که چون گرفتار بود و مشغله زياد داشت پاک يادش رفت ما در سرسرای منزلش تب و لرز کردهايم، از اين ستون آينهکاری میرويم به آينهی ستون مقابل.
خدا را شکر وسيله جور شد آمديم اندرونی برلين، و گفتيم از اينجا نامه مرقوم میکنيم و میفرستيم به بزرگترين پايتخت ارض ملکوت، انگلستان.
گفتيم تا قبلهی عالم نيايند احوالپرسی، از جایمان تکان نمیخوريم. چه خبر است! راه به راه به مخمل ميرزا نشان پنجهکشی وپردهدری و مبارکی میدهند، آنوقت احوال ما را که داريم اينجا در اندرونی میپوسيم نمیپرسند.
تا اينکه دست حق بر سينهی نامحرم خورد و قبلهی عالم اندرونی را منور کردند و فرمودند: بخدا يک چشم ما اشک بود و يک چشم خون وقتی از بيماری وليعهد با خبر شدم. سراسيمه خود را رسانديم به اينجا، بی حضور فراشها و جارچیباشی و عمله و اکره.
از اينهمه مصيبت که سرمان آمد، يک خبر مفرح بود که نيشمان تا بناگوش باز شد. اينجا و آنجا از زنان اندرونی شنيديم که مخمل ميرزا را چيز کردهاند، يعنی چطور بگويم؟ سربسته بگويم شده آغا محمدخان قاجار، و او ديگر نمیتواند دست تطاول به مقام شامخ وليعهدی دراز کند.
وليعهد سرحال و قبراق
سلام استاد:
امیدوارم خوب باشید..
اسباب کشی کردین و بی خبر؟
ایمیل هاتونم که دیگه بی پاسخ میزارید...
با سپاس
فاضل