April 20, 2008

آغاز کتابت

غایب ملکوتی، هاتف غیب شد برایمان. پرده برانداخت و در دفتر دیوانی نمایان کرد. عزم جزم کرده بودیم بنگاریم از وضع و حالی که بر سر دولت‌مان می‌رود، غافل بودیم از آنچه در دیوانی بر سرمان می‌رود.
قبله‌ي عالم که در فراز کردند و اذن ورود مرحمت نمودند هوش از سرمان پرید، دست خط ولیعهد را که دیدیم زبان ناطقه لال شد، فتوغراف قبله‌ی عالم بر دیوار اندرونی سرسرای دفتر رعشه بر جان‌مان انداخت. گفتیم پنجره بگشاییم شاید باد خنک بهاری هوش از سر رفته را باز گرداند، اما نشد...
گوشه‌ی عزلت گزیدیم و با دل خلوت کردیم، زبان بسته به حرف آمد، حرف که نه، به اشک آمد. بیچاره به تنگ آمده است از این همه فرسنگ فاصله بین ساکنان درگاه ملکوتی، می‌خواهد طی ارض کند، هوای پرواز هست، چه کند که بال پرواز ندارد ...

Comments
Post a comment









Remember personal info?