آينه‌ها




Saturday, July 13, 2002

٭ اين هم يه شعر ديگه و يكي از كاراي قديمي مهرداد:



بي تو چه بهانه زيستن را
يا ابر صفت گريستن را
باز آ كه براي زنده بودن
نبود چو تو مايه زيستن را

البته اين دو بيتي را تحت تأثير يه شعر از سايه گفتم كه يه بار پرويز واسه‌ام خونده بود:
نه عشق نه آرزو نه اميد
ديگر چه بهانه زيستن را
كو دامن مهربانت اي دوست
تا سر بنهم گريستن را


٭ باز هم شعر من و كار مهرداد شوقي:



به صفاي ازلي گونه‌ي نامت سوگند
به مسيحا، به دمِ عطرِ كلامت سوگند
كه به جز عصمت اسطوره‌اي اسم توام
نيست در هر دو جهان تاليِ نامت سوگند

فكر مي‌كنم تاريخِ اين دو بيتي تابستان 1378 باشه.


٭ اين طرح زير كار مهرداد شوقي است كه شعر من رو نوشته. البته اصلش ديگه دستِ خودم نيست واين تصوير اسكن شده‌شه!


هو العشق
انتهای غزل‌ها

تو انتهای غز‌‌ل‌ها،
تو نقطه‌ی پايان،
به هر چه خاطره و عشق و آرزو هستی!
تو انتهای رسيدن به هر چه خورشيدی!
و در سراسرِ مرزِ غريبِ دغدغه‌ها،
جواز سبزِ گذشتن ز بيم و اميدی!

و من مسافرِ غمگينِ دشتِ اعصارم،
خموش و آينه‌سان جلوه گاهِ گفتِ توام!

من آن طليعه‌ی ترجيعِ عاشقي هستم،
كه سينه سينه سخن از تطاولت دارم!

تو واپسينِ سخن‌ها،
تو بس براي خموشيّ و لب فروبستن،
صلايِ تندِ تكافو در اين ورق‌هايی!

من آن سكوتِ توام!


داريوش
چهارشنبه 3 مرداد 1380، 21:20
در ميانِ طراواتِ هر چه آب و پاكي!



........................................................................................

Sunday, July 07, 2002

٭ در حقيقت شعر:
«جوانمردا! اين شعرها را چون آينه دان! آخر داني كه آينه را صورتي نيست در خود اما هر كه نگه كند صورت خود تواند ديدن همچنين مي‌دان كه شعر را در خود هيچ معنايي نيست اما هر كسي از او آن تواند ديدن كه نقد روزگار و كمال كارِ اوست.

و اگر گويي شعر را معني آن است كه قايلش خواست و ديگران معني ديگر وضع مي‌كنند از خود، اين همچنان است كه كسي گويد صورت آينه صورت روي صيقلي است كه اول آن صورت نموده و اين معني را تحقيق و غموضي هست كه اگر در شرح آن آويزم از مقصود باز مانم.»

شهيد عين‌القضات همداني




........................................................................................

نقل و نشر اشعار از اين وبلاگ بدون اجازه ناشر و شاعر اكيداً ممنوع است

Home