| آينهها |
|
Tuesday, August 13, 2002
٭ اين لينك خيلي دير باز ميشد بعضي وقتا هم مشكل داشت، اينه كه ورش داشتم. ببخشيد، بريد توي خود سايت آينه.
........................................................................................8:59 AM Sunday, August 11, 2002
٭ فكر كنم اين دومين شعر من تو لندنه:
روزگارِ وحي از اشارت، تا عبارت راه بسيار است؛ باز تا غوغا فكندن در دلِ مُردابِ خاموشي، كار دشوار است. در درونم چشمهي فرياد خاموش است. راه هر پيغام مسدود است. چشم من، اين آينهي هستي نما و رازبينِ دهر، ديرگاهي شد كه در اين مُلكِ بيتصوير، گشته عاطل، نز غياب نقش، بلكه از افزونيِ هر نقشِ بيمعنا! بر زبان صدها سخن در بند، در بيان اما نميآيد. واژگان زنجير بر پاياند! گر چه ميدانم كه ديگر بار، در درونم طفلِ اين آواز، منتظر از بهر ميلاد است. بارِ ديگر اين ضمير آبستن است، آري! چشم ميدارم، زادنِ اين طفلِ توفان را، بر گذشته از ميان سهمگينْ آوارِ اين ظلمت. روزگارِ وحي در پيش است! داريوش، پنجشنبه، 19 ارديبهشت 1381، 9 مي 2002 18:56 لندن، ويكتوريا 3:18 PM
٭ اين هم يكي از مثنويهاي قديمي من. خودم بعضي وقتا ياد فروغ ميافتم وقتي اينو ميخونم. «اي شب از رؤياي تو رنگين شده...»
شب اي شب از اسرار گيسويت خجل صبح از انوار رويت منفعل اي نگاهت آبشار لطف جان اي صدايت نغمهي شيرين "آن" اي تو خورشيد جهان تيره ام رو به رويت ديدگان خيره ام بي تو باز اين پير افسونكار دهر اين دغلباز گران پيكار دهر قصد فصد اين دلش اندر سرست زهرش اندر باده و در شكرست اي كمند يك نگاهت در حضور بال پروازم به عرش و شهر نور اي نثار ناز تو اشك نياز اي نويد چشم تو، درياي راز باز كن اين بند سخت از بال دل شوق پرواز است شاهين را بهل با توام من! نازنين! اي راز او! اين ترانه با تو دارد گفتگو! اي سراي خاكي تو كاخ نور منزل افلاكي ات اقصاي طور اي نگاهت آشنايم در زمين اي صدايت رهنمايم در زمين اي بهار جان من در اين جهان بي تو سوز صد زمستانم به جان در نگاهت چيست پنهان دل فروز بغض ها را خوش بهانهي اشكِ سوز روزها خاموشْ لب ناليده ام تا تو را در كوچه شب ديده ام روزها رفته است و من دور از توام رهرو محروم و مهجور از توام غربت سرخ شقايق هاي عشق در سكوتي تلخ، خون پالاي عشق اي بهانهي واپسين زيستن بي تو جملهي روح ها بي قدر تن اي تبسم هاي الطاف خدا مستتر در لطف لبهاي شما بي شما اين ساز خامش بي نواست غلغل اين چنگ از دست شماست هين قفس برگير ما را اين زمان تا نفس باقي است در حبسِ جهان. . . داريوش چهارشنبه 5 مرداد 79، 26 جولاي 2000 (تهران) 3:16 PM
٭ اين هم اولين شعر من توي لندن
خورشيد . . . عمري است كه بر لبان خستهي من، جز وعدهي صبح و نامِ خورشيد، در اين شبِ تيره دل نرفته ست. ديري است كه در صميمِ اين سياهي، اين قلبِ هزار پاره ام را، همچون سندي به اعتبار يك عشق، در مشت گرفته رهسپارم. اينجا، شبِ قهرِ آب و باران، اينجا شب دوري از دياران، اينجا همه چشم ها به راه است. در ظلمتِ اين سراي غمناك، چشمانِ تو مژده بخشِ صبح است، رويِ تو نويدِ فجر و خورشيد، آيينهي رنگهاي بيرنگ! با من تو بمان، در اين غريبي! تنهام رها مكن، تو اي دوست! اي جلوهي عشق و مهر و امّيد! داريوش دوشنبه 26 فروردين 1381 / 15 آوريل 2002 13:58 لندن، ويكتوريا 3:13 PM
٭ از شعراي خيلي قديميام
روزگار دم سردان . . . هوا دل مرده است و سينه ها تنگ نفس ها حبس و دل ها غرقِ نيرنگ همه انديشه ها در پيشه ها محو سخن سنجان به قدر و منزلت، سنگ دريغ از سايهي يك صاحبِ درد كه دارد شوكتِ خورشيد در چنگ كجا شد خاتمِ مُلكِ سليمان، ز مكرِ اهرمن در مهدِ فرهنگ؟ ز كف دادند اين انگشترِ علم گروهي دانش و تدبير را ننگ بر آر از نايِ دل فريادِ خون را بدين رنگين سرودِ سرخ آهنگ سپهر لاجوردي لاله گون كن ز خونِ دل بزن آيينه را رنگ كه اين مينايِ خونين بادهي دل فروغِ ديده است و جانِ فرهنگ چراغ عشق اندر دل برافروز كه بر عقل است راه دل بسي تنگ جنون را منهجي فرزانه سوز است كه دارد با طريق عاقلي جنگ خرد وزني بدين ميزان ندارد كه باشد اين محك را از خرد ننگ عيارِ اين سخن در شرقِ جان جو مجو، زنهار، اين معجون ز افرنگ داريوش، تهران 31 شهريور 1378 / 11:32 2:53 PM
٭ به ياد خانوم هايده: «اگه از پرنده پروازو بگيرن، چي ميمونه؟...»
........................................................................................پرواز را . . . پرواز را بهانهي آغاز، ديدنت انجامِ شوقِ نغمهي ني ها، شنيدنت عنقاي قافِ قربتي اي عشق و آفتاب در دامِ سايهي تو، اسير پريدنت هان اي سفيرِ نور و گشايندهي افق! خون شد سرشكِ ديده به راهِ رسيدنت مرگ خداست از تو جدا گشتن، اي صنم! اي سرّ كافريّ جهان در نديدنت در حلقهي نگاهِ تو مُردن به بندگي نيكوتر از رهايي و از كف پريدنت من پيرِ پرنيان ني ام، اي رشكِ هر پرند! جانم فداي خار به دلها خليدنت خاكم فسرده گشت ز تلخيّ اين زمان كو آن نفس بسانِ مسيحا دميدنت؟ چون شبنمي تو در تبِ اين خشك سالِ عشق برخيز و تازه كن دلِ مهر از چكيدنت محبوس شد هوايِ زمان در غياب تو اينك حضورِ صور و مجالِ وزيدنت! داريوش شنبه 21 مهر 1380، 2:35 بامداد تهران، بني هاشم 2:51 PM
نقل و نشر اشعار از اين وبلاگ بدون اجازه ناشر و شاعر
اكيداً ممنوع است
|