| آينهها |
|
Sunday, August 18, 2002
٭ اين هم يه كار ديگه از مهرداد كه خوشبختانه اصلشو دارم. همين جا توي لندن روي ديوار اتاقمه:
........................................................................................
اورنگ زمين، داغ نگين، بي كلهي تاج جم رشك برد حشمت شاهانهي ما را اين بيت رو اولين بار و آخرين بار فكر كنم توي كتاب «عبرت افزاِ» كه زندگينامهي آقاخان اول (محمد حسن الحسيني) به قلم خودشه، خوندم. اين تابلو هم يه ماجراي مفصلي داره. از وقتي كه من از مهرداد خواستم اينو بنويسه، مدت خيلي زيادي طول كشيد. بعدش من هر وقت مهرداد رو ميديدم ميگفتم: «بابا! اورنگ زمين...!» ديگه اون تا تهش مي رفت. اينه كه به محض اينكه يكي به اون يكي ديگه تلفن ميزد، سريع ميگفتيم اورنگ زمين و اين شده بود كد رمز!! حالا بعضي وقتا هر چي به تعويق بيفته ما فوري ميگيم: «اورنگ زمين!» طرف شستش خبردار ميشه!! ببخشيد كه اين يكي اينجوري بد اسكن شده. چون سايزش خيلي بزرگ بود نميشد درست توي اسكنر جاش داد. به هر حال شما ببخشين ديگه. مهرداد هم ببخشه ديگه!! 7:02 PM
نقل و نشر اشعار از اين وبلاگ بدون اجازه ناشر و شاعر
اكيداً ممنوع است
|