آينه‌ها




Friday, November 22, 2002

٭ اين هم يه رباعي قديمي:

ديروز، امروز، فردا . . .

ديروز نبودم ز عدم من به وجود
امروز جدا از توام اي جانِ سرود
تأخير مكن وعده‌ي ديدارِ مرا
فردا همه خاكيم، ملاقات چه سود؟


داريوش
تهران، بلوار اسفنديار
سه شنبه 10 مهر 1380 / 2 اكتبر2001، 16:55



٭ در نشيب
در نشيب اين هبوط
يك صداي آشنا
در ميان جنبش تمام چانه‌ها
نيست تا كه مرهمي براي زخم‌هاي كهنه‌ام شود.

اين هبوطِ من نبود
اين سقوط بود
و آنچه در ميانِ راه لَخت لَخت مي‌تپد
قلب پاره‌پاره‌ي من است:
يادگارِ افتتاحِ اين جهان!

داريوش
چهارشنبه 4 سپتامبر 2002 / 13 شهريور 1381
لندن، ساوث كنزينگتون
12:12


٭ طرب‌نامه
اين جانِ جهان است
كه در رگ‌هاي‌ام
با هر تپشِ اين دلِ مجنونِ پريشانْ ضربان
خونِ طرب و جانمايه‌ي نشاط در گونه‌هاي‌ام مي‌دواند؟
اين من‌ام كه تجلّيِ اوي‌ام
يا اوست كه شكفتنِ مرا آينه‌گردان شده است؟

هر چه باشد، يك حقيقت
چنگ در يالِ اين توسنِ گردون‌تاز دارد:
آن مختصر دقايقِ نوازشِ صدايِ تو
خسته‌گيِ عبور از ظلمت‌هاي پي‌درپي را از وجودم گرفت.

صداي‌ات را،
- آن چنان كه خويشتنِ نورافشان‌ات را-
از هستيِ مضطرب‌ام دريغ مدار!


داريوش
شنبه 13 مهرماه 1381 / 5 اكتبر 2002
لندن، وارن‌استريت
18:58



٭ چكامه
چكامه‌اي ميخواهم
به بلندي پيشاني‌ات
كه تفسيرِ رازواره‌ي ديدارمان باشد.

و سرودي به شيواييِ چشمانت
كه موازي آينه‌ي نگاهت
ابديت را
بياني كافي باشد!

در قحطْ شهرِ ترانه و آواز
ميان سكوت و سلام
در ترددم!

طلوع مي‌خواهم!

داريوش
دوشنبه 2 سپتامبر 2002 / 11 شهريور 1381
14:30 / لندن





٭ فتوح
روزگاري دژم است
که قناري‌ها در سوگ آواز مي‌مويند
و ترانه ها اسير نگاه خشماگين جلادان‌اند
دل‌ها مرعوب از تپيدن
و عاشقان بيمناک از عشقبازي!

فتوحِ اين عقوبتِ تبارِ ما را
معجزهاي بايد!

هان
کجاست کرامتِ اولياي قرن اتم؟

داريوش
يكشنبه 13 مرداد 1381 / 4 آگست 2002
16:35
كيلبورن





٭ تاراج
هجومِ بي‌امان اندوه است
و من بريده طاقت و دل رميده
زير اين آوار
نفس زنان چشم انتظارِ كرامتي و معجزتي
از سمتِ صداي توام!

آنچه مي‌بينم تاريكي است
رنگ‌ها سربي
افق دلمرده است
آسمان لبخند از نگاهم نهان مي‌كند
و خورشيد سوگوار در تقلايم مي‌نگرد.

و باز هم تو نيستي
تو نيستي كه ببيني!


داريوش
سه شنبه، 3 سپتامبر 2002 / 12 شهريور 1381
لندن، 15:22



........................................................................................

Sunday, August 18, 2002

٭ اين هم يه كار ديگه از مهرداد كه خوشبختانه اصلشو دارم. همين جا توي لندن روي ديوار اتاقمه:




اورنگ زمين، داغ نگين، بي كلهي تاج
جم رشك برد حشمت شاهانه‌ي ما را
اين بيت رو اولين بار و آخرين بار فكر كنم توي كتاب «عبرت افزاِ» كه زندگينامه‌ي آقاخان اول (محمد حسن الحسيني) به قلم خودشه، خوندم. اين تابلو هم يه ماجراي مفصلي داره. از وقتي كه من از مهرداد خواستم اينو بنويسه، مدت خيلي زيادي طول كشيد. بعدش من هر وقت مهرداد رو مي‌ديدم مي‌گفتم: «بابا! اورنگ زمين...!» ديگه اون تا تهش مي رفت. اينه كه به محض اينكه يكي به اون يكي ديگه تلفن مي‌زد، سريع مي‌گفتيم اورنگ زمين و اين شده بود كد رمز!! حالا بعضي وقتا هر چي به تعويق بيفته ما فوري مي‌گيم: «اورنگ زمين!» طرف شستش خبردار مي‌شه!!
ببخشيد كه اين يكي اينجوري بد اسكن شده. چون سايزش خيلي بزرگ بود نمي‌شد درست توي اسكنر جاش داد. به هر حال شما ببخشين ديگه. مهرداد هم ببخشه ديگه!!



........................................................................................

Tuesday, August 13, 2002

٭ اين لينك خيلي دير باز مي‌شد بعضي وقتا هم مشكل داشت، اينه كه ورش داشتم. ببخشيد، بريد توي خود سايت آينه.


........................................................................................

Sunday, August 11, 2002

٭ فكر كنم اين دومين شعر من تو لندنه:
روزگارِ وحي
از اشارت،
تا عبارت راه بسيار است؛
باز تا غوغا فكندن در دلِ مُردابِ خاموشي،
كار دشوار است.

در درونم چشمه‌ي فرياد خاموش است.
راه هر پيغام مسدود است.

چشم من،
اين آينه‌ي هستي نما و رازبينِ دهر،
ديرگاهي شد كه در اين مُلكِ بي‌تصوير،
گشته عاطل، نز غياب نقش،
بلكه از افزونيِ هر نقشِ بي‌معنا!

بر زبان صدها سخن در بند،
در بيان اما نمي‌آيد.
واژگان زنجير بر پاي‌اند!
گر چه مي‌دانم كه ديگر بار،
در درونم طفلِ اين آواز،
منتظر از بهر ميلاد است.

بارِ ديگر اين ضمير آبستن است، آري!
چشم مي‌دارم،
زادنِ اين طفلِ توفان را،
بر گذشته از ميان سهمگينْ آوارِ اين ظلمت.

روزگارِ وحي در پيش است!

داريوش،
پنجشنبه، 19 ارديبهشت 1381، 9 مي 2002
18:56
لندن، ويكتوريا



٭ اين هم يكي از مثنوي‌هاي قديمي من. خودم بعضي وقتا ياد فروغ مي‌افتم وقتي اينو مي‌خونم. «اي شب از رؤياي تو رنگين شده...»

شب
اي شب از اسرار گيسويت خجل
صبح از انوار رويت منفعل
اي نگاهت آبشار لطف جان
اي صدايت نغمه‌ي شيرين "آن"
اي تو خورشيد جهان تيره ام
رو به رويت ديدگان خيره ام
بي تو باز اين پير افسونكار دهر
اين دغلباز گران پيكار دهر
قصد فصد اين دلش اندر سرست
زهرش اندر باده و در شكرست
اي كمند يك نگاهت در حضور
بال پروازم به عرش و شهر نور
اي نثار ناز تو اشك نياز
اي نويد چشم تو، درياي راز
باز كن اين بند سخت از بال دل
شوق پرواز است شاهين را بهل
با توام من! نازنين! اي راز او!
اين ترانه با تو دارد گفتگو!
اي سراي خاكي تو كاخ نور
منزل افلاكي ات اقصاي طور
اي نگاهت آشنايم در زمين
اي صدايت رهنمايم در زمين
اي بهار جان من در اين جهان
بي تو سوز صد زمستانم به جان
در نگاهت چيست پنهان دل فروز
بغض ها را خوش بهانه‌ي اشكِ سوز
روزها خاموشْ لب ناليده ام
تا تو را در كوچه شب ديده ام
روزها رفته است و من دور از توام
رهرو محروم و مهجور از توام
غربت سرخ شقايق هاي عشق
در سكوتي تلخ، خون پالاي عشق
اي بهانه‌ي واپسين زيستن
بي تو جمله‌ي روح ها بي قدر تن
اي تبسم هاي الطاف خدا
مستتر در لطف لبهاي شما
بي شما اين ساز خامش بي نواست
غلغل اين چنگ از دست شماست
هين قفس برگير ما را اين زمان
تا نفس باقي است در حبسِ جهان. . .



داريوش
چهارشنبه 5 مرداد 79، 26 جولاي 2000
(تهران)


٭ اين هم اولين شعر من توي لندن
خورشيد . . .
عمري است كه بر لبان خسته‌ي من،
جز وعده‌ي صبح و نامِ خورشيد،
در اين شبِ تيره دل نرفته ست.

ديري است كه در صميمِ اين سياهي،
اين قلبِ هزار پاره ام را،
همچون سندي به اعتبار يك عشق،
در مشت گرفته رهسپارم.

اينجا، شبِ قهرِ آب و باران،
اينجا شب دوري از دياران،
اينجا همه چشم ها به راه است.

در ظلمتِ اين سراي غمناك،
چشمانِ تو مژده بخشِ صبح است،
رويِ تو نويدِ فجر و خورشيد،
آيينه‌ي رنگ‌هاي بي‌رنگ!

با من تو بمان، در اين غريبي!
تنهام رها مكن، تو اي دوست!
اي جلوه‌ي عشق و مهر و امّيد!

داريوش
دوشنبه 26 فروردين 1381 / 15 آوريل 2002
13:58
لندن، ويكتوريا



٭ از شعراي خيلي قديمي‌ام
روزگار دم سردان . . .
هوا دل مرده است و سينه ها تنگ
نفس ها حبس و دل ها غرقِ نيرنگ
همه انديشه ها در پيشه ها محو
سخن سنجان به قدر و منزلت، سنگ
دريغ از سايه‌ي يك صاحبِ درد
كه دارد شوكتِ خورشيد در چنگ
كجا شد خاتمِ مُلكِ سليمان،
ز مكرِ اهرمن در مهدِ فرهنگ؟
ز كف دادند اين انگشترِ علم
گروهي دانش و تدبير را ننگ
بر آر از نايِ دل فريادِ خون را
بدين رنگين سرودِ سرخ آهنگ
سپهر لاجوردي لاله گون كن
ز خونِ دل بزن آيينه را رنگ
كه اين مينايِ خونين باده‌ي دل
فروغِ ديده است و جانِ فرهنگ
چراغ عشق اندر دل برافروز
كه بر عقل است راه دل بسي تنگ
جنون را منهجي فرزانه سوز است
كه دارد با طريق عاقلي جنگ
خرد وزني بدين ميزان ندارد
كه باشد اين محك را از خرد ننگ
عيارِ اين سخن در شرقِ جان جو
مجو، زنهار، اين معجون ز افرنگ

داريوش، تهران
31 شهريور 1378 / 11:32



٭ به ياد خانوم هايده: «اگه از پرنده پروازو بگيرن، چي مي‌مونه؟...»
پرواز را . . .
پرواز را بهانه‌ي آغاز، ديدنت
انجامِ شوقِ نغمه‌ي ني ها، شنيدنت
عنقاي قافِ قربتي اي عشق و آفتاب
در دامِ سايه‌ي تو، اسير پريدنت
هان اي سفيرِ نور و گشاينده‌ي افق!
خون شد سرشكِ ديده به راهِ رسيدنت
مرگ خداست از تو جدا گشتن، اي صنم!
اي سرّ كافريّ جهان در نديدنت
در حلقه‌ي نگاهِ تو مُردن به بندگي
نيكوتر از رهايي و از كف پريدنت
من پيرِ پرنيان ني ام، اي رشكِ هر پرند!
جانم فداي خار به دلها خليدنت
خاكم فسرده گشت ز تلخيّ اين زمان
كو آن نفس بسانِ مسيحا دميدنت؟
چون شبنمي تو در تبِ اين خشك سالِ عشق
برخيز و تازه كن دلِ مهر از چكيدنت
محبوس شد هوايِ زمان در غياب تو
اينك حضورِ صور و مجالِ وزيدنت!


داريوش
شنبه 21 مهر 1380، 2:35 بامداد
تهران، بني هاشم



........................................................................................

Sunday, July 21, 2002

٭ تعبير بي رؤيا

واژه‌ها را رنگ مي‌بايد
بيشتر از رنگ
گرماي درون بايد.

واژه‌هاي‌ام بي تو بي‌رنگ‌اند،
هر كلامم بي حضورت سرد
چون درختي خشك
اندر اقصاي زمستان است.
اي تمامِ آرزوهاي‌ام،
بي‌وجودت آرزو گم كرده‌اي بي سو و خاموش‌ام.

روزگاري هر چه بودم، جمله رؤيا بود،
انتظارم جملگي تعبير اين رؤيا.

بيم هر روزم
اين زمان اين است:
بي پناه‌ پاكِ دستان‌ات
خالي از رؤيا و امّيدم.
خوابم از خاطر فراموش است و من تعبير مي‌جويم.

شنبه، 20 جولاي 2002
كريكل وود


........................................................................................

Saturday, July 13, 2002

٭ اين هم يه شعر ديگه و يكي از كاراي قديمي مهرداد:



بي تو چه بهانه زيستن را
يا ابر صفت گريستن را
باز آ كه براي زنده بودن
نبود چو تو مايه زيستن را

البته اين دو بيتي را تحت تأثير يه شعر از سايه گفتم كه يه بار پرويز واسه‌ام خونده بود:
نه عشق نه آرزو نه اميد
ديگر چه بهانه زيستن را
كو دامن مهربانت اي دوست
تا سر بنهم گريستن را


٭ باز هم شعر من و كار مهرداد شوقي:



به صفاي ازلي گونه‌ي نامت سوگند
به مسيحا، به دمِ عطرِ كلامت سوگند
كه به جز عصمت اسطوره‌اي اسم توام
نيست در هر دو جهان تاليِ نامت سوگند

فكر مي‌كنم تاريخِ اين دو بيتي تابستان 1378 باشه.


٭ اين طرح زير كار مهرداد شوقي است كه شعر من رو نوشته. البته اصلش ديگه دستِ خودم نيست واين تصوير اسكن شده‌شه!


هو العشق
انتهای غزل‌ها

تو انتهای غز‌‌ل‌ها،
تو نقطه‌ی پايان،
به هر چه خاطره و عشق و آرزو هستی!
تو انتهای رسيدن به هر چه خورشيدی!
و در سراسرِ مرزِ غريبِ دغدغه‌ها،
جواز سبزِ گذشتن ز بيم و اميدی!

و من مسافرِ غمگينِ دشتِ اعصارم،
خموش و آينه‌سان جلوه گاهِ گفتِ توام!

من آن طليعه‌ی ترجيعِ عاشقي هستم،
كه سينه سينه سخن از تطاولت دارم!

تو واپسينِ سخن‌ها،
تو بس براي خموشيّ و لب فروبستن،
صلايِ تندِ تكافو در اين ورق‌هايی!

من آن سكوتِ توام!


داريوش
چهارشنبه 3 مرداد 1380، 21:20
در ميانِ طراواتِ هر چه آب و پاكي!



........................................................................................

Sunday, July 07, 2002

٭ در حقيقت شعر:
«جوانمردا! اين شعرها را چون آينه دان! آخر داني كه آينه را صورتي نيست در خود اما هر كه نگه كند صورت خود تواند ديدن همچنين مي‌دان كه شعر را در خود هيچ معنايي نيست اما هر كسي از او آن تواند ديدن كه نقد روزگار و كمال كارِ اوست.

و اگر گويي شعر را معني آن است كه قايلش خواست و ديگران معني ديگر وضع مي‌كنند از خود، اين همچنان است كه كسي گويد صورت آينه صورت روي صيقلي است كه اول آن صورت نموده و اين معني را تحقيق و غموضي هست كه اگر در شرح آن آويزم از مقصود باز مانم.»

شهيد عين‌القضات همداني




........................................................................................

نقل و نشر اشعار از اين وبلاگ بدون اجازه ناشر و شاعر اكيداً ممنوع است

Home